به کولی سرای من خوش آمدید . اینجا بهانه من برای نوشتن و فکر کردنمه. نوشته هام برگرفته از اطرافمه ولی دقیقا مشابه نیست برای همین دنبال مثال واسشون نگردین. چون ممکنه که نصفش بر اساس ذهنیت خودم باشه. بهر حال من یک کولیم نصف فالی که براتون میگیرم تحت تاثیر تصوراتمه نه واقعیت اینجا من ممکنه هر چیزی که بهش اعتقاد دارید رو به چالش بکشم. اگر تحمل دفاع منطقی ندارین بهتره اصلا وارد این وبلاگ نشین.
Wednesday, December 1, 2010
دین از بهر دنیا خوردن است ( البته برای ذکور!)
زنی قاتل زنی دیگر شد و ولی دم دیگری قاتل وی!
ولی دم ولی کدام دم؟ دم قاتل یا دم مقتول؟
ولی دم مقتول باید صاحب دم قاتل هم باشد؟
دینی که از آدمی ساده قاتل میسازد!!!!!!
Wednesday, November 24, 2010
پا تو کفش بزرگترا ممنوع!
به نظر شما ما تا کجا حق داریم که حب و بغضها ِ نگرانی و دلشوره و دلمشغولیهامون رو به بچه هامون منتقل کنیم؟
این حب و بغضها تا چه حد جزو اصول تربیتی هستند که بچه هامون رو بر اساسش بزرگ میکنیم؟
چند روزی است که این سوال تو ذهنمه.
اصلا چند وقتیه که کلی چیز تو ذهمنه ولی فرصت نوشتنشون رو ندارم. برای همین این یکی رو خیلی خلاصه اینجا مینویسم که یادم نره و نظر شما رو هم بدونم.
خانواده ای رو میشناسم که حب و بغضهاشون رو دقیقا به بچه های تین ایجرشون منتقل میکنند و حتی بچه هاشون رو هم توی رودروایسی و به نوعی اجبار قرار میدن که نسبت به دیگران با همین روش و تفکر خودشون رفتار کنند. مثلا اگه امروز با یکی قهرن بچه ها باسن مبارک رو به طرف کج کنند و یا برعکس.
یا مثلا نگرانی هامون رو از وضع اقتصادی اجتماعی و سیاسی تا چه حد باید با بچه هامون در جریان بگذاریم؟
تنها صحبت کردن رو در رو منظورم نیست. حتی صحبت در این موارد در جمعی که بچه هامون هم هستند و حرفهامون رو میشنوند هم شامل میشه.
تا چه حد حق داریم دنیای معصومانه اشون رو با کینه ها و بغضها و نگرانیهای خودمون آلوده کنیم؟
تا چه اندازه این مشغله های ما جزو اصول تربیتی است که باید ملکه ذهن بچه هامون بشه؟ تا چه حد بچه باید از مشکلات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی دور و ورش خبر داشته باشه؟ تا چه اندازه لازمه که بدونه که توی دنیا چی میگذره؟ حد و مرز محافظت بیش از حد و نشان دادن واقعیت به فرزندانمان کجاست؟
بچه ها روح لطیفی دارن و به همون اندازه منطق ساده و معصومانه ای بعلاوه اینکه هیچگونه دخالتی در شرایطی که ما براشون فراهم کردیم ندارن. ما تا چه حد وظیفه داریم که دنیای ساده شون رواز گزند گرفتاریهای روحی خودمون حفظ کنیم؟
وقتیکه بچه بودیم مادرم مطلقا اجازه نمیداد که پای بعضی از صحبتهای بزرگترا بشینیم و بنظرش یکی از زشتترین کارهای بچه ها این بود که بقول خودش پای چونه بزرگترا بشینند و حرفاشون گوش بدن و نظر بدن.
وقتی تین ایجر بودم از این قانون مامانم متنفر بودم چون حس میکردم منو قاطی آدم حساب نمیکنه. در خیلی از موارد با هم حرف میزدیم ولی وقتی نوبت به جمع بزرگترا میشد این قانون همچنان پابرجا بود تا زمانی که از تین ایج گذشتیم و وارد دنیای آدم بزرگا شدیم.
ولی الان میفهمم که چقدر این روش در سالم نگه داشتن مزاج قضاوتی ما نسبت به دنیای دور و ورمون مهم بوده.
بهمون اجازه داد که دنیا رو با دریچه چشمهای خودمون و بدون پیش قضاوت ببینیم و عمل کنیم.
بهمون فرصت داد که بچگی کنیم و دنیای بچگیامون رو پاک و باصفا نگه داریم بدون اینکه دغدغه کینه و دشمنی و تنفر داشته باشیم.
توی اون سالهای جنگ که مرگ هر لحظه جلوی چشممون بود کمکمون کرد که کمتر نگران اوضاع باشیم و بتونیم کاخ رویاهامون رو در حالی بسازیم که حتی مطمئن نبود که طلوع خورشید فردا رو میبینیم یا نه.
بخاطر همین چیزها هنوز هم بچگیهای ما زبانزد دوست و آشناست بخاطر محبت بی ریایی که داشتیم و اینکه این محبت و احترام رو نثار همه اطرافیانمون میکردیم صرفنظر از اینکه پدر و مادرمون با کسی مشکل داشتن یا نه.
برای مثال من یک عمه دارم که امکان نداره با مامانم یک ساعت پیش هم بشینند و یکی از دست اون یکی دلخور نشه. با این حال این عمه هم ما رو خیلی دوست داره و هم ما خیلی دوستش داریم. و بچه های عمه ام هم مثل خواهر و برادر برامون عزیزن.
ومن امروز میفهمم که چقدر نقش مادرم در وجود چنین باند عاطفی قویی مهم بوده و چقدر ازش ممنونم که داشتن محبت چنین عمه ای رو بخاطر خودش از ما نگرفته و امروز ما و عمه زاده هام با هم به اینهمه سو تفاهمات مادرهامون میخندیم وسر به سرشون میذاریم در حالیکه ته دلمون خوشحالیم که این دو این دلخوریها رو به نسل بعدی منتقل نکردن.
و امروز نوبت منه که تصمیم بگیرم تا چه حد میخوام از خودم و دنیای خودم در آیینه روح فرزندانم ببینم و چقدر میخوام که بچه هام از نقش من کپی برداری کنند. تاچه حد میخوام از بچه هام به عنوان ابزاری برای ابراز خشم و شعف و غضب و نگرانیهام استفاده کنم. تا چه اندازه میخوام افتخارات یا بغض و دشمنیهام رو سینه به سینه منتقل کنم؟ و تا چه حد میخوام ازشون اشانتیون های خودم رو بسازم.... .
Thursday, November 18, 2010
بستنی سنتی
شاید برای شما هموطنان که هر لحظه که اراده کنید میتونید از کنار خیابون بخرین زیاد خبر مهیجی نباشه ولی برای ما ندید بدیدهای دور از وطن که دستمون به این چیزها نمیرسه خیلی اتفاق هیجان انگیزیه که آدم بتونه تو خونه خودش فالوده بستنی درست کنه.
بخاطر اینکه دوستان خیلی استقبال کردن بهشون قول دادم که دستورش رو اینجا بذارم.
اول از همه اگه دستگاه بستنی ساز دارین که کارتون خیلی راحته ولی اگه ندارین زیاد غصه نخورین. گرچه اگه ندارین بهتون توصیه میکنم بخرین بخصوص اگه که رژیم غذایی خاصی دارین درست کردن بستنی که میتونید بخورین و مطابق رژیم غذاییتونه خیلی مفیده .مثل کسانی که . قند یا چربی خون بالایی دارن و نمیتونن بستنی های معمولی رو بخورن . دستگاه پیچیده و گرونی نیست. یک ظرفه که از قبلش تو فریزر میگذارین تا یخ بزنه و بالاش هم یک همزن وصل میشه که محتویات رو بهم میزنه در حالیکه ظرف محتویات رو سرد نگه میداره.
اگر این دستگاه رو ندارین باید یک کاسه فلزی رو تو فریزر سرد کنید برای چند ساعت و توی یک کاسه بزرگتر یخ و نمک بریزید و این کاسه رو توی اون یکی قرار بدین که در حین اینکه مواد بستنی رو بهم میزنید سرد باقی بمونه.
بستنی زعفرانی:
شیر تبخیر شده در دمای یخچال (evaporated milk) : نیم لیتر
توجه کنید که این شیر تبخیر شده در قسمت شیرهای لانگ لایف در سوپر مارکتها هست و با شیر عسلی فرق داره.
شکر یا خاکه قند: 2/3 پیمانه (caster sugar)
گلاب
زعفران آب کرده
پسته خام که نیم کوب شده باشه
زرده تخم مرغ: 4 تا
زرده تخم مرغ ها رو با شکر مخلوط کرده و با همزن میزنیم. توجه کنید که فوت و فن بستنی خوب در مقدار زدن تخم مرغ است که به بستنی حالت کشسانی میده. باید تا جایی بزنیم که مخلوط زرده تخم مرغ و شکر پف کرده و سفید بشه.
بعدش کمی زعفران آب کرده و گلاب میریزیم
اگه گلاب نتونستین پیدا کنید در قسمت وسایل کیک پزی در سوپر مارکتها قسمتی که اسانسها هستن میتونید اسانسش رو بگیرین. (rosewater essence)
مقدار زعفران و گلاب بسته به سلیقه خودتون و کیفیت گلاب و زعفرانتون متفاوته .
و سپس شیر رو اضافه کرده و هم میزنیم و بعدش پسته رو اضافه میکنیم.
و همچنان که ظرف در دمای پایین هست به آرامی بهم میزنیم به مدت نیم ساعت (اگر بستنی ساز دارین در این مرحله محتویات رو به ظرف بستنی ساز منتقل کنید و بذارین نیمساعت کار کنه) و سپس در ظرف دردار میریزیم و در فریز چند ساعت قرار میدهیم که خودش رو بگیره.
اگر خواستین میتونید مقداری خامه رو توی ظرف کم گود ریخته و فریز کنید و سپس در هنگام مرحله نهایی هم زدن به بستنی اضافه کنید که بستنی تیکه های خامه ای داشته باشه.
اگر شیر تبخیر شده در دسترس نبود میتوان 250 گرم خامه رو با 250 گرم شیر جایگزین کرد و به همان ترتیب بالا بستنی رو درست کرد.
فالوده:
نودل برنج رو خورد کرده و با آب کم بپزید و بذارین خنک بشه. سپس مقداری شهد نیمه غلیظ و گلاب به آن اضافه کرده و در بخچال چند ساعتی میگذاریم خنک بشه و سپس با آبلیمو و بستنی سنتی میزنیم تو رگ :))
در هنگام خوردن لطفا یادی هم از من بکنید و بر روح پرفتوحم صلوات بفرستین :))
Friday, November 12, 2010
به یک اپرا وینفری نیازمندیم

دختر 15-16 سال بیشتر نداشت همراه با خانواده اش به مسافرت و دیدن اقوام در شیراز رفته بودند. هنگام عصر همراه با فرزندان میزبان که از خودش 7-10 سال بزرگتر بودند برای قدم زدن و گشت و گذار به پارک رفته بودند که خواهرا ن وبرادران بسیجی برای اعاده فر یضه امر به معروف و نهی از منکر جلوی دختر را میگیرند و با ادبیات منحصر به فردشان سعی در احیای اسلام دارند.
در این هنگام علیرغم توقع دخترک ِهمراهانش نه تنها ازاو پشتیبانی نمیکنند بلکه خودشان را به کناری کشیده و دخترک را با لشگر راستین اسلام تنها میگذارند.
حس غربت- سرخوردگی و تنهایی تلخی به دخترک دست میدهد که خاطره تلخش سالیان سال همراهش میماند ولی برای مراعات حال میزبان در سینه اش برای همیشه پنهانش میکند.
بخش دوم:اصفهان در یک اتوبوس شهری دهه 70
دختر دانشجو همراه با دوستانش در قسمت انتهایی اتوبوس قسمت خواهران نشسته بودند.
و سه تا از دوستانش چند ردیف آنطرفتر نشسته و سر به هم آورده بودند ومشغول تعریف کردن موضوع خنده داری بودند و گاه گاهی صدای خنده شان میامد که ناگهان نعره زنی میانسال که بالای سرشان ایستاده بود بلند شد و در راستای فریضه امر به معروف آنچه لغت سبک و جلف در چنته داشت به خاطر گناه نابخشودنی خندیدن ارزانی دوستانش کرد.
دختر برافروخته شد و با صدای بلند برای تحقق آبروی پایمال شده دوستانش شروع به اعتراض کرد.
زن میانسال چادری چونان ماده شیر زخمی که طعمه جدیدی یافته باشد رویش را به سمت دخترک کرد و شروع به توهین و حتاکی کرد. دختر که دید اگر ساکت بماند نشانه قبول کردن همه آن توهینهاست بر موضع خود ماند وچشم در چشم زن مصمم ایستاد واز خودش و دوستاش دفاع کرد . تا جاییکه زن میانسال از فرط خشم ردشان را گرفت و تا حراست دانشگاه پیش رفت ولی دخترک با وجدانی آسوده از اینکه ایستاده بود شاد بود و احساس قدرت میکرد.
بخش سوم: در حین تماشای تلوزیون برنامه اپرا وینفری دهه 80
برنامه بر اساس دوربین مخفی طراحی شده که زن و مرد سیاه پوستی در نقش یک زن و شوهر در یک پارک شروع به دعوا میکنند و مرد شروع به حتاکی و ضرب و شتم زن میکند. دوربین از عکس العمل عابرین پیاده فیلم میگیرد. با توجه به اینکه سیاهان در درجه اجتماعی پایینتری در جامعه آمریکا قرار دارن و درصد قابل توجهی وضعیت خانوادگی نابسامانی دارند کمتر کسی وارد این بازی میشود و از زن دفاع میکند.
حتی تا آنجا که زنی رو به سوی هر دو کرده و میگوید : "دعوا و مشاجراتتون رو ببرین خونتون. اینجا یک پارک عمومیه و شما فضا رو با سر و صداتون آلوده کردین "
در این میان فقط چند زن پیدا میشوند که میایستند و اعتراض میکنند و یا به پلیس زنگ میزنند و یا حتی یکیشون خودش رو حائل زن میکند. برنامه برمیگردد به داخل استودیو و اپرا وینفری شروع به ستایش شجاعت این زنها و حساسیتشون در مقابل دیدن ناحق در جامعه اطرافشون میکنه . از اون چند زن شجاع که به استودیو دعوت کرده میخواد که احساسشون رو در اون لحظه بگن و توضیح بدهند که چرا در اون لحظه فرار رو بر قرار ترجیح ندادند و مشکل یک انسانی که نمیشناخنتن رو مشکل خودشون قلمداد کردن.
جواب یکی از زنها که خودش رو حائل کرده بود خیلی جالب بود .
گفت: " فقط میتونم بگم که اگه بی تفاوت رد میشدم عذاب وجدان اینکه تا این حد زبون و بی عرضه و بی تفاوت هستم تا مدتها گریبانگیرم بود. ترجیح میدم که از جانب کسی آسیب ببینم تا خودم به روحم آسیب بزنم. "
بعد از دیدن این برنامه "دخترک سابق" با خودش فکر کرد ای کاش جامعه من هم کسانی مثل اپرا وینفری داشت که حساسیت های اجتماعی رو تبلیغ و تشویق میکنند و زشتی بیتفاوتی رو در جامعه ای که درش زندگی میکنیم اینقدردقیق به تصویر میکشن.هر جامعه ای نیاز به حداقل یک اپرا وینفری داره.
شماره نیازمندیهای همشهری رو گرفت و گفت:
" آقا یک آگهی میخواستم بدم با این عنوان و فونت بزرگ: "ّبه یک اپرا وینفری نیازمندیم" هزینه اش برای همشهری چقدرمیشه؟
Tuesday, November 9, 2010
دریا دریا دریا عشق ما دریا

دانشمندان محیط زیست به تازگی دریافتند که یکی از دلایل آلودگی دریای خزر وضعیت ناگوارحجاب بانوان ایرانی است.
در پی انتشار این خبرجمعیت سبز (توجه شود این سبز هیچ ربطی به سیاست ندارد و به طرفداران محیط زیست اطلاق میشود) از کلیه عناصر اناث ایرانی (خواهران) درخواست کرد که با پوشش برتر خود از آلودگی بزرگترین دریاچه جهان جلوگیری کنند!
Saturday, November 6, 2010
اهمال
تصویر مادری که به دلیل اینکه داره به خودش میرسه فرزندش رو فراموش کرده و در رویای فرزندش آرزوی محبت دیدن موج میزنه.
و در زیر تصویر هم نوشته شده "اهمال" یعنی فراموشیِ ِ ندیده گرفتن
تصویری ساده که بیانگر عمق زن ستیزی یک فرهنگه. تصویری گویا از نگرش و عرف یک جامعه که مهر مادری رو در یک کفه ترازو و زنانگی رو در کفه دیگرش قرار میده.
تصویری که معادله ای رو از همان ابتدا در ذهن کودک جا میندازه که حاصلضرب مهر مادری در استقلال وجودی یک زن همیشه عدد ثابته.
معادله ای که بیانگر اینست که حاصلضرب نقش مادری در هر نقش دیگری ثابته.
یعنی هر چه نقش دیگری در وجود یک زن پر رنگتر بشه نقش مادری کمرنگتر میشه.
نماد توجه مادر به عنصر زنانگیش هم آینه است. تصویر بهت تلقین میکنه که آینه رو باید شکست. خودت رو نبین. خودت رو فراموش کن.
هر چه بیشتر خودت رو فراموش کنی مادر بهتری خواهی شد.
نماد یک مادر اهمال کار هم یک زن مرتب و تمیزه. هر چه نامرتب تر و ژولیده تر باشی مادر بهتری هستی!
این تنها مختص لبنان نیست در همه کشورهای حول و حوشش هم این فرهنگ جاریه. در همین وطن خودمون اینقدر این مسثله جا افتاده که خود زنها هم باورشون شده که یا باید به خودشون برسن و یا مادر خوبی باشن.
فرهنگی که بالانسی بین این نقشها نمیبینه. فرهنگ بخیلی که به دلیل زاویه دید بسته همه انسانها رو تک بعدی و تک نقشی میبینه.
و میبینیم که به همین دلیل قشر زنان جامعه ما عموما دو پیکر شدن.
عده ای مادر های خوبی هستن که بوی قورمه سبزی میدن و از هیچ کجای دنیا بجز خانه و محل کارو خونه اقدس خانوم اینا هیچ خبر دیگه ای ندارن. دین و دنیاشون بچه هاشونه که نمیدونن چطوری باید بزرگشون کنند و فقط نگرانشون هستن و مدام وسایل آسایش رو براشون فراهم میکنن. یا دنیای بچه هاشون رو با دنیای کوچیک خودشون یکی میکنند و یا به طور کلی از دنیاشون بیخبرن.
گروه دیگه زنان خود ساخته ای که اصولا ازدواج و مادری و خانه داری رو دون شان و مخالف آزادگیشون میدونند. زنانی که حرفه مادری رو مثل طنابی برگردن و زنجیری به دست و پا میبینند و به ندرت حاضر میشن زیر بار چنین خفتی برن.
زنانی که میدونن که چطوری میشه یک دنیا رو اداره کرد ولی از اداره آشپزخونشون عاجزند. زنانی که مردان خوبی از آب دراومدن!
این فرهنگ زن ستیز از ما زنها ملغمه ای ساخته که خودمون هم نا خودآگاه در ترویجش سهیمیم.
یک فیلم مستند از طلاق در ایران میدیم. یک مورد زنی بود که برای بار دوم ازدواج کرده بود با کسی که بهش علاقه داشت و درخواست داده بود که کفالت دخترهاش که از ازدواج اول داشت رو به عهده بگیره.
خانم منشی قاضی در وصف این خانوم میگفت: این خانوم دنبال هوسش بوده پس حقشه که از بچه هاش دور باشه.
میگفت من هم برای هوسم ازدواج کردم ولی بعدش دیگه همه چیم بچه هام شدن.
به همین راحتی قبول کردیم که یا باید مادر باشیم یا انسان!
خودمون از بین خودمون کسانی رو که شجاعت زندگی کردن دارن دور میندازیم! به همه احساسات انسانی انگ هوس میزنیم!
یادمه وقتی که کتاب " مادر یک دقیقه ای" رو میخوندم برام خیلی عجیب بود که از " زمان من" حرف میزد. یا از اینکه به عنوان مادر و انسان میتونیم گاه گاهی از همه چیز خسته بشیم و حتی بدمون بیاد. به عنوان یک انسان حق اشبتباه داریم و لازم نیست که برای هر کوتاهی که به دلیل محدودیت و ذات انسانی ماست دچار عذاب وجدان بشیم. از اینکه مادر نمونه لزوما فرشته ای معصوم نیست که از عرش فرو آمده باشه تعجب میکردم.
از اینکه گاهی باید خودت رو مقدم به فرزندت قرار بدی تا بتونی به اندازه کافی روحیه و انرژی کسب کنی که مادر شادتری باشی دچار سردرگمی میشدم.
اینها با هیچ کدام از معیارهایی که جامعه به ما نشخوارانده بود جور در نمیامد ولی همش واقعی بود. حسش میکردم. لمسش میکردم. همه از جنس حقیقت بود.
همه باورهای کج و معوج اجتماعی ما در مورد "مهر مادری" من رو مجبور کرد که " مادر بودن" رو از نو ترجمه کنم.
و به این نتیجه رسیدم که باید الفبای زنانگی رو در جامعه ما و جوامع مشابه از نو نوشت. از رنگی دیگه. باید این دو سرافراطی و تفریطی رو به هم نزدیک کرد و یک الگوی عملی تازه ساخت. باید یاد گرفت که چطور میشه "زن" بود و "زن "ماند و از "زن بودن" لذت برد.
باید از نو نوشت همه چیز را.
باید لذت زایش - بالاندن - لطیف بودن - لطیف ماندن رو دوباره نوشت.
باید دوباره بودن رو ترجمه کنیم. باید یاد بگیریم که چطوری از تمامی نقشهای زندگی لذت ببریم.
نقشهای منحصر به فردی که کارگردان این صحنه فقط برای ما طراحی کرده.
باید نقشها رو بازخوانی کرد.
باید بود...
در همه قالبها و با همه پتانسیل باید بود
من - زن- مادر - خواهر- فرزند - دوست - همکار - همراه- همسر- همپا - همدوش- مصلح اجتماعی - آموزگارو معجزه خلقت ... .
--------------------------------------------------------------------------------
عکس: از مهرداد فرهمند
Friday, October 22, 2010
اصلاحات اجتماعی به سبک دیکتاتوری
خانوما آقایون من عاشق همتونم. عاشق این حس خود پسندی ِ خود پرستی ِ خود بزرگ بینی ِ خود محوری ِ خود خدا بینی ِخود روشنفکر بینی ِ خود شیفتگی ِ و...
اصلا شماها خدایین! من مخلص همتونم. فقط جون من یک کم دبی اش (خدایگان عزیز منظور از دبی همان حجم عبور سیال در مقطع زمان است) رو هر از گاهی کنترل کنید و شیرش رو تا آخر باز نکنید.
در ماه گذشته من شاهد دو تا شاهکاراز این دست بودم که اینقدر افکار ناقص و نافرهیخته و بیکلاس منو به خودش مشغول کرده که مجبور شدم با وجود بی کلاسی و دگماتیزم در باب این شاخص قلم فرسایی کنم.
خلاصه اگه شما هم جزو جامعه خدایگانید پیشاپیش مراتب پوزش من حقیر رو در برشمردن اخلاق خدایان بپذیرین.
ما ایرانیها اصولا عاشق اصلاحاتیم. عاشق باکلاس و با فرهنگ شدنیم. عاشق جامعه سالاری و حقوق یکسان هستیم با یک تفاوت کوچیک از بقیه دنیا. اون هم اینه که ما به شیوه خودمون عاشق این چیزاییم.
نظر ما در باب اصلاحات همیشه درسته و هیچکس هیچ حقی درزیر سوال بردن نظرات ما نداره!
فهمیدین؟ هیچ کس! آخه تا حالا کجا دیدی کسی جرات کنه که اخلاق خداوندی رو زیر سوال ببره؟ هر کسی هم که شک کرد مشرکه و از دایره دین خارج. حکم مشرک هم که معلومه یا سنگساره یا تیربارون!
ما با همان شیوه دیکتاتوری شیفته اصلاحات هستیم!
یادمه وقتی که با دنیای خدایگان خداحافظی کرده و به تازگی وارد دنیای آدمهای معمولی شده بودم یک بار رییسم برای نظری که میدادم دلیل آماری خواست که بتونم نظرم رو ثابت کنم.
آقا منو میگی انگار طرف فحش ناموسی بهم داده! آخه تا حالا نمیدونستم که در دنیای انسانهای معمولی هر نظریه ای قابل بیان است ولی وقتی قبول میشه که از بوته آزمایش و چالشها سربلند بیرون بیاد.
آخه تو دنیای قبلی من هر حرفی درست بود چون "من" زده بودمش یا برعکس هر حرفی که "من" میزدم درست بود!
خلاصه ما هم به همین شیوه کم کم یاد گرفتیم که اینجا از این خبرها نیست. اگه میخوای حرفت رو به کرسی ینشونی باید یاد بگیری خوب ازش دفاع کنی و مهم نیست که تو خر کی هستی که حرف میزنی!
اخیرا به لطف این فیس بوک صهیونیست ما ایرانیهای تریبون ندیده جایی پیدا کردیم که نظر افشانی کنیم!
ولی از آنجا که مثل همه چیزهای دیگه مون استفاده از ابزار رو یاد گرفتیم ولی فرهنگ استفاده اش رو نمیدونیم این شده که شیوه استفاده ار فیس بوک و نظر پراکنی هامون هم به سبک خدایانه خودمونه!
ما ایرانی های خارج نشین و مرفهان بیدرد چون خیلی با کلاسیم و هیچی دیگه پیدا نمیکنیم که باهاش تو سر و کله همدیگه بزنیم بنابرین موضوعات جالبی رو از ته خورجین مشکلات اجتماعی پیدا میکنیم و بدین وسیله جنگ زرگری راه میندازیم!
و خداوند آن روز را نیاورد که کسی با نظر ما و یا حتی قسمتی از نظر ما موافق نباشد!
به حضور خدایگان خودم عارضم که چندی است این کمپین " تمسخر اقوام ایرانی را متوقف کنیم " در فیس بوک راه افتاده. یکی از دوستان آذری که به این کمپین پیوسته بود مطلبی در فیس بوک نوشته و شیر کرده بود که بر این مضمون که روزگاری ما به ستارخان و باقرخانمون مینازیدیم که ایران رو نجات دادن و لی شما ها حالا واسه ما جک میگین!
خلاصه از آنجا که خداوند آسمانها به من یک زبان سرخ دراز سربرباد ده داده ابراز عقیده ای کردم مبنی بر اینکه این هنجار اجتماعی نوعی انتقاد از اخلاقهای منفی هر قومی است که چون فرهنگ ما تاب انتقاد مستقیم رو بر نمیتابه (آخه خدا که اخلاق بد نداره!) لذا با گفتن جوک و کنایه اونا رو های لایت میکنه و در هر صورت این جوکها برای تمسخر نیستند و قطعا کسی در باب ستارخان و باقرخان جوک نمیسازه . دلیل جدی نبودنشان همین بس که کسی برای یافتن دوست فیلترهایی نظیر قومیت و ملیت نمیذاره و مته به خشخاش این موضوعات گذاشتن نتیجه عکس داره.
تبلور این نظر از من همان و حمله بی امان دوستان همان!
دوستان آذری انگاری که پس از سالها جانی جک ساز قومشون رو پیدا کرده بودند چنان جهاد اکبری بر علیه من اعلام کردند که ما از اینهمه توجهی که توی چند روز بهمون شد بسی مسرور شدیم!
و در نهایت هم به گناه "کاملا موافق نبودن با نظرات خدایان!" به صلیب کشیده شده و از لیست همه اون عزیزان حذف و ایگنور و دیلیت و ریپورت و بلاک شدیم!
توجه کنید که این نتیجه مخالفت با بخشی از سخنان خدایان است و اگر کاملا مخالف بودیم چه سرنوشتی منتظرمان بود را خدایگان دانند!
مورد بعدی هم باز یکی از دوستان عزیزی است که 3-4 سالیست از وطن خداوندگان هزیمت فرمودند و در هیچ یک از وقایع احتماعی که ذهن همه رو مشغول میکنه هیچ عکس العمل فیس بوکی نشان نمیدادند بناگاه دچار همدلی و دلسوزی با جامعه همجنسگرایان شدند و متنی را به انگلیسی در استاتوسشان گذاشتند مبنی بر اینکه "از هر ده نفری که متولد میشن یکیشون همجنسگراست و این یعنی که ما از همون ابتدا یک دهم جامعه رو پس میزنیم و ایزوله میکنیم".
گرچه من منطق همجنسگرایان رو نمیفهمم ولی همین جامعه انسانی در این مدت بهم یاد داده لازم نیست برای قبول آدما منطقشون رو قبول داشته باشی. برای همین به عنوان یک عضو جامعه تا زمانی که اصول اخلاقی جامعه رو محترم بدونن بهشون احترام میذارم.
ولی این متن انگلیسی دوستمون مبهم بود و اینطور به نظر میرسید که انگار مردم از بدو تولد و ژنتیکی همجنسگرا هستند .
این چیزی نیست که هنوز اثبات شده باشه و هنوز عامل ژن و اجتماع و تربیت رو در این گرایش دخیل میدونند.
در اینجا هم باز زبان سرخ من به یاری آمد و پرسیدم که " مگه دلیل ژنتیکی صرف ثابت شده؟"
که یکی از دوستان گفت که آره ثابت شده ولی باز هم ماخذی نگفت و گفت حتی اگه هم نشده باشه این یک مسئله انتخابی است که نباید کسی بخاطرش حذف بشه.
در پاسخ عنوان کردم که من با انتخابی بودنش مشکلی ندارم ولی از متن اینطور برداشت کردم که انگار از بدو تولد یک دهم آدما مجبور به همجنسگرایی هستند. و متن مبهم بود
خلاصه این شد که این دوست ما با یک فونت بالد (در اینجا نوشتن با بالد به منزله فحش نوشتاری است و به مثابه همون بوق ممتدی است که ما خدایان ایرانی در رانندگی ازش استفاده میکنیم) پیغام داد که برو انگلیسی یاد بگیر! و سپس در کمال لطف منو حذف فرمود!
در پاسخ نامه عذر خواهی براش فرستادم که من قصد توهین و جسارتی نداشتم و فقط نظرم رو گفتم ولی این خداوند عزیز حتی زحمت پاسخ دادن هم به ما نکشید. البته توقع من بیجا بود چون خدا که مجبور به توضیح برای کسی نیست)
آخه یکی نیست بگه: ای خدای عزیز که با 3-4 سال انگلیسی بلغور کردن خدا رو هم بنده نیستی! ای عزیزی که در یکی از شرکتهای فوق معتبر کار میکنی و یهو خارج نشین و متجدد شدی و میخوای از تابوهای جامعه انتقاد کنی!ِ تو که با اینهمه فرهیختگی و روشنفکری تحمل یک سوال چالشی رو نداری چطور توقع داری که آدمهای سوپر سنتی و معمولی جامعه دست ازاعتقاد جامد و سنتیشون بردارن؟
تو چرا نگران یک هشتم مردم دنیا نیستی که به آب شرب دسترسی ندارن و بخاطر استفاده از آب آلوده بیناییشون رو از دست میدن و این شرایط هم براشون اجباره و نه صرفا انتخاب؟
تو چرا نگران یک پنجم مردم دنیا که فقر غذایی دارن نیستی که بطور انتخابی رژیم لاغری نگرفتن؟
تو چرا نگران تجاوز به زنان و اثر خانمان براندازش در کشورهای آفریقایی مثل رواندا نیستی؟ که از سر لذت انتخاب نکردند که با کسی همبستر بشن؟
چرا یهو کاتولیک تر از پاپ شدی و نگران کسانی هستی که گرایشی خارج از نرم جامعه رو انتخاب کردن و تصمیم گرفتن برعکس جریان آب شنا کنند؟
و تا جایی پیش رفتی و جو زده شدی که هیچ چیزی که بوی مخالفت میده رو تحمل نمیکنی؟
بخاطر همین چیزاست که میگم:
ای خدایگان ایرانی عاشقتونم. فقط سرجدتون چاشنیش رو زیاد نکنید که دل آدمو بزنه و سر شلنگ رو یهو ول نکنید که آب هممون رو ببره!
Monday, October 18, 2010
تقلب

تصویر برگ امتحانی یک دانش آموز که روش نوشته: چراقی از پناهی تقلب میکند خانم لطفا بهشون نگین که من گفت
شما اگه به جای این معلم این برگه رو میخوندین چکار میکردین؟
Thursday, October 14, 2010
اندر احوال نجات 33 معدنچی
چرا گاهی کلی پول خرج میکنیم که 33 نفر رو از عمق 700 متری نجات بدیم و گاهی کلی پول خرج میکنیم که جون هزاران نفر رو بگیریم؟
آیا این تفاوت در نوع جان است یا در محل قرار گرفتن آن یا نوع کار یا ????
بنظر شما چرا؟
Friday, October 8, 2010
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
ما یک حیاطی داریم که برعکس خونمون خیلی بزرگه و مواظبت ازش کار ساده ای نیست.
وقتی که این خونه رو دیدیم عاشق حیاطش شدیم و خریدیمش. با استانداردهای امروزی یک حیاط قدیمی به حساب میاد چون غرق گل شمعدونی و چمن و برگ انجیری و آدم و حوا است که دیگه این روزا کسی برای گلکاری حیاطش ازش استفاده نمیکنه ولی ما دوستش داریم چون مثل حیاط خونه مادر بزرگها کاراکتر داره تا چند ماه پیش که طوفان نزده بود وسطش هم یک طاق با گلهای رونده داشت..
پس از چندی که به این خونه اسباب کشی کردیم به این نتیجه رسیدیم که کار هر مرد نیست خرمن کوفتن و تصمیم گرفتیم که یک باغبون بگیریم که هر چند هفته دستی به سر و روی حیاطمون بکشه.
باغبون ما یک آقای 75 ساله مالزیایی بود با اصل و نصب هندی که بقول خودش انگشتان سبزی خدا بهش داده بود. باغبانی حرفه اش نبود عشقش بود و درآمد باغبونیش رو برای بچه ها و سالخورده های هند میفرستاد. میگفت: من به این پول احتیاجی ندارم. درآمد خودم برام بسه. این درآمد به منزله تشکری است که به خدا بدهکارم بخاطر بدنم که هنوز سالمه و میتونه در سن 75 سالگی کار کنه. مذهبش بودایی بود ولی با همه ادیان آشنا بود. عشقش هم خیام بود.
2-3 ماه پیش بیمارستان بستری و شد و دکتر گفت که دیگه نباید کارسنگین انجام بده. گویا دچار سرطان لوزالمعده بود و خودش خبر نداشت.
با وجود مریضی و بستری بودن در بیمارستان نگران حیاط ما و هرس کردن گلهای رزمون بود. و گفته بود برای هرس امسال گلهای رز خودم میام. این باغبون پیر با احساس ما یک آلبوم برامون خریده بود و از گلهای رز توی حیاط در طول این مدت عکس میگرفت و چاپ میکرد و میذاشت توی این آلبوم. فلسفه اش هم این بود که این گل همین 1-2 روز مهمونه و بعدش خاطرش میمونه.هر گلی منحصر به فرده چون دیگه هیچ گلی این قسمت و با این شکل در نمیاد پس باید قدر این لحظه و این زیبایی گل رو دونست.
هیچوقت نشد دست خالی بیاد خومنمون. همیشه واسه دخترم شکلات میاورد گرچه هیچوقت هم اسمش رو یاد نگرفت. ازش عکس میگرفت و چاپ میکرد که واسه پدر بزرگ مادر بزرگها بفرستیم.
حتی اگه من برای نهارش چیزی آماده میکردم و براش میذاشتم ازش عکس میگرفت و میگفت اینا تصویر های مهربانیه. باید به یادگار بمونه.
یک بار بهم گفت: میدونی چیه میسیز ... من در زندگیم از هیچ چیز پشیمون نیستم. کاری در زندگی نکردم که از انجام دادنش پشیمون باشم.
زندگی من سراسر رضاست و برای همین من در صلحم.
با خودم فکر کردم چقدر خوبه که آدم تا این حد با خودش و اشتباهاتش و نقطه ضعفهاش کنار اومده باشه. خوش به حالت پیرمرد به کجا رسیدی
دست سرنوشت نذاشت که گلهای رز ما رو امسال هرس کنه ولی بهمون زنگ زد که فصل هرسه. یادتون نره. وقتی همسرم با دسته گل به عیادتش رفته بود انگار دنیا رو بهش داده بودن و گفته بود تو اولین کسی هستی که برام گل آوردی. چقدر راحت میشد پیرمرد رو شاد کرد.
تا اینکه 2-3 روز پیش یکی بهم زنگ زد و گفت من لوسی هستم زن سابق جو. جو اسم شما رو فقط به اسم میسیز تو موبایلش نوشته. خواستم بهتون خبر بدم که جو یک ماهه که فوت کرده. برای بار سوم که رفت بیمارستان دکتر گفت که دیگه برگشتی نداره. و....
اشک تو چشمام حلقه زده بود هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر از مردن جو ناراحت بشم. آلبومی که برامون درست کرده بود رو برداشتم و به تک تک گلها خیره شدم همونجوری که جو میدیشون.
راست میگفت: گلی که پژمرد دیگه جایگزین نداره باید همون دو روز قدرش رو دونست.
به آرامی زمزمه کردم: جو بوته های رز جوانه زدند . تا 2-3 روز دیگه غنچه ها باز میشن و این گلها همیشه یاد تو رو برام زنده میکنه.
مهم نیست که چند تا قله رو فتح کنیم. مهم اینه که چند تا دل رو فتح میکنیم و وقتی که نیستیم خاطره ما توی دل چند نفر زنده میمونه. .
Thursday, October 7, 2010
"ساعت نهار"

داستانی که در زیر میخونید نقطه عطف فکری من در 3-4 سال اولیه زندگی دور از وطنه.برای همین حائز اهمیته چون سیر دگردیسی افکارم رو بخوبی نشون میده. داستان زمانی نوشته شده که بعد از حملات یازده سپتامبر و مثلث شیطان آقای بوش ِ جهانیان نوک پیکان روبه سمت مسلمونها و بخصوص ایرانیها و عراقیها گرفته بودند و آمریکا به تازگی به عراق حمله کرده بود و هر روز اخبار موشک باران به بغداد صفحه های روزنامه ها رو پر میکرد و بحث داغ ساعت نهار همکاران از بین بردن تروریسم جهانی بود!
چند روز پیش از لابلای کتابها پیداش کردم. امروز پس از گذشت 6 سال کاملا اینطور فکر نمیکنم. آدمها تا چند سال بعد از ترک وطن طرز تفکر متعصبانه ای نسبت به اصالتشون دارن تا کم کم جهان وطنی جای خودش رو به این نوع تفکر میده و دیدگاهها پخته تر میشن. از احساساتی فکر کردن دورتر میشیم و از زاویه بازتری شروع به بازنگری و سنجش و بررسی خودمون میکنیم. فرهنگ ِ جامعه ِ اعتقاد و اصول اخلاقیمون رو در طبق ترازو میذاریم و بی غرض شروع به وزن و مقایسه میکنیم.
امروز که این خطوط رو مینویسم نه میتونم بگم که داستان پایین تماما غلطه و نه میتونم بگم که همش درسته. تنها میتونم بگم که من تغییر کرده ام! شاید یک بار سر فرصت براتون گفتم که اگه میخواستم این داستان رو امروز بنویسم چطوری مینوشتم. به خوندنش میارزه. (حداقل برای من میارزید). جالبه که بگم که یکی از این مجلات در پیتی مدارس در اون زمان اجازه خواست که این داستانم رو که اون موقع توی وبلاگ قبلیم پیدا کرده بودند چاپ کنه. من هم که کلی متعجب شده بودم با خودم گفتم نویسنده در پیتی به درد مجله در پیتی میخوره و اجازه دادم. وقتی یک نسخه اش بدستم رسید اینقدر تغییرش داده بودند که داستان برای خود من هم تازگی داشت!
"ساعت نهار"
در حالیکه آخرین تکه باقیمانده از همبرگرش رو با عصبانیت می بلعید و پوست ساندویچش رو مچاله میکرد میز نهار رو ترک کرد و همکارانش رو بحال خودشون رها کرد.
دیگه خسته شده بود. چه فرقی میکرد که اونا چی فکر میکنن؟ چه فرقی میکرد که اگر میدانستند " برقع" قسمتی از حجاب در اسلام نیست. چه فکر احمقانه ای! خنده اش گرفت.
مثل این بود که دامن اسکاتلندی رو جزیی از حجاب مسیحیت بدونیم. دیگه از بحث کردن و اثبات اینکه مردم کشورش با بفیه کشورهای مسلمان متفاوتند خسته شده بود. از اینکه بهشون ثابت کنه که زنهای هموطنش با وجود تبعیضها بسیار فعالتر و اندیشمندتر از بسیاری از زنهای کشورهای جهان اول هستند خسته شده بود. چه فرقی میکرد اگرمیدونستن که مردم ما زیر چادر زندگی نمیکنند و سوار بر شتر نمیشن؟
دیگه از شنیدن تضییع حقوق زنان و اقلیتهای مذهبی و آزادیخواهان و روزنامه نگاران و مبارزان سیاسی در کشورش از زبان دیگران خسته شده بود. این حقایق رو نمیشد انکار کرد ولی از طرفی هم دلش نمیخواست که از زبان بیگانه این حقایق رو بشنوه. بخصوص اینکه جوابی هم براشون نداشت.
احساس میکرد که تمام ظلمهایی که در کشورش بر مردمش اعمال میشه روی دوشش سنگینی میکنه و زیر نگاه شماتت بار دیگران خورد میشد. از اینکه گناه عده ای به پای وطنش ایمانش و اعتقادش گذاشته میشد دلش میخواست فریاد بزنه و با صدای بلند برائت قومش و اعتقادش رو از اینهمه کوته فکریها طلمها و کشتارها اعلام کنه. دلش میخواست هوار کنه که اسلام نه اسامه است و نه طالبان و نه صدام و نه .....
اسلام دین عربها نیست. اسلام دین حبس و شکنجه و دشمنی و ترور و کوته بینی و سنت گرایی نیست. ای کاش صداش به گوش همه دنیا میرسید!
از اینکه ایمانش و وطنش اینگونه مورد حمله بی شائبه دوست و دشمن قرار گرفته بودند بغضی ته گلوش رو مسدود کرده بود. دلش میخواست مردم دنیا میدونستن که دینش دین همون پیامبری است که حتی طاقت دیدن بیماری کسی که هر روز آشغال بر سرش میریخت رو نداشت. همون دینی است که در آن مردم هیچ برتری نسبت به همدیگه ندارند. همان دینی است که تفتیش عقاید درش ممنوع است. دین شفقت و رحمته. دینی ایست که خداش رو به مهربانی و رافتش ندا میدیم و صدا میزنیم.
دلش میخواست که به مردم دنیا بگه: " ای شمایی که اکنون مردم سرزمینم را خسته و ناتوان پس از یکصد و اندی جنگ برای کسب آزادی و دموکراسی میبینید و یا حتی نمیبینید ِ ژرف بنگرید و غرور پایمال شده شان را در پس قرنها تماشا کنید. غروری که به پشتوانه تمدنی 2500 ساله میبالد. مردم من در اوج نا امیدی و شکست هنوز هم استوارند. ای شمایی که تمدنی 200 ساله دارید چطور به مردمی با چنین ممارست و پشتکار در راه رسیدن به آزادی لقب " تروریست" میدهید؟
و یاد سفر اخیرش به سرزمین مادری افتاد. یاد چهره های مغموم و غمبار و بی تفاوت مردمانش. یاد جنگ گلادیاتوری که هر روز برای گذراندن امور زندگی با یکدیگر داشتند. یاد چهره ماتم زده و بهت زده شهرشِِ ِ یاد کوههای استوار و پر برفی افتاد که قرنهاست دورادور به تماشای بدبختی های مردمش نشسته اند و اگر زبان داشتند داستانها از شرح بی عدالتیها که بردامن شان نشسته است میگفتند.
همیشه حس میکرد که خاک این دیار بگونه ای با دیگر خاکها متفاوت است. گویی با استواری مردم آزادیخواهی که قرنها بر آن زیسته اند عجین شده و کوههایش استواری را از ایشان به عاریت گرفته اند.
حتی اکنون که پس قرنها سرکوب و ظلم ِ نا امیدی مردم را دچار رخوت فراموشی کرده ِهنوز بوی ایستادگی و افتخار ِ از خاک این دیار به مشام میرسد. بوی قهرمانانی که لابلای صفحات تاریخ این سرزمین گم شده اند. رادمردانی که خونشان بر این خاک ریخته و دست استبداد نامشان را از تارک تاریخ محو کرده.
گویی در روند از خاک برآمدن و به خاک شدنشان خاک این اقلیم را با خود به قله آزادگی برده اند.
آری از این خاک نه مثل فلسطین بوی خون ِ نه مثل افغانستان بوی فقر و نه مثل عراق بوی جهل میاید. این خاک بوی آزادگی می دهد.
در حالیکه اشک گوشه چشمش رو پاک میکرد با خودش گفت: " نه! من هیچگاه برای فرار از واقعیت سرکوب آزادی در وطنم ِ دچار وطن ستیزی نمیشوم . دردی که خیلی ها در غربت به آن گرفتارند و برای برائت از ظلمی که در وطنشان در حق انسان میشود به گونه ای سعی در انکار ملیتشان دارند."
با لبخندی بر لب با خود گفت: " دوباره میسازمت وطن...."
جمعه 12 مارچ 2004 ملبورن
Sunday, October 3, 2010
کلاغ پر!

مونس قار قار کلاغا شدن چقدر سهله . آرام آرام لونه ات رو روی قله رها میکنی. آرام آرام به حضیض نزول میکنی. آرام آرام گرسنه و دله میشی و آرام آرام شریک غذای کلاغا میشی. آرام آرام با کلاغهای دور و ورقار قار رو تمرین میکنی.
گاهی اینقدر صدای قار قار زیاده که هیچی دیگه نمیشنوی گویی که از روز ازل همین صدا تو گوشت بوده.
بعدش یهو میبینی که تو هم داری قار قار میکنی. ای! صدات هم بدک نیست! یک کم دیگه تمرین کنی تو هم کلاغ خوبی از آب درمیای.
یهو میبینی که داری با کلاغ کناریت سر نوک زدن آشغال گوشتی که قصابی محل تو سطل آشغال انداخته دعوا میکنی. دعوا که نه قار قار میکنی .صدای خودت گوشت رو کر میکنه.
با نوک میزنین تو سر هم و البته چون نوک کلاغ واسه کور کردن چشم مفیده سعی میکنه که چشماتو دربیاره که این حقارتو نبینی . ولی غافله از اینکه نوک شما هم برای دریدن و شکار ساخته شده . خلاصه میزنین تو سر و کله همدیگه...
بعد یهو به خودت میای و میبینی که از لونه ات چقدر دور شدی. از اون صفر اهورایی مختصاتت.
چقدرتحریر قار قارکردی که کلاغا بین خودشون قبولت کنن.
دلت واسه عقاب دلت تنگ میشه میسوزه میگیره.
یهو احساس همون آشغال گوشتی بهت دست میده که داری سرش دعوا میکنی.
بعدش یهو آشغال گوشت رو تف میکنی تو صورت کلاغه و با ملاقه میزنی تو سر یک الاغه که یاد شعرهای دوران کودکیت بیافتی!
بعدش اینقدر دور میشی که نه از کلاغه خبری باشه و نه الاغه.
اینقدر اوج میگیری که دیگه کسی دستش بهت نمیرسه. از این بالا همه چقدر کوچیک هستن!
حتی دیگه نمیتونی آشغال گوشت رو ببینی. هوای تازه حالت رو جا میاره. گرچه از جدل با کلاغه از خودت عصبانی هستی ولی از اینکه به صورتش تف کردی و بخاطر استفاده از ملاقه راضی هستی.
با خودت میگی: کلاغ پر!
هنوز هم یک عقابی! حتی اگه به قیمت همه تنهاییات تموم بشه!
اما اون پایین کلاغا مشغول شادی و قارقار بودن و از اینکه تونسته بودن آشغال گوشت رو از دست یک عقاب در بیارن جشن راه انداخته بودن !....
Sunday, September 26, 2010
کوچ

و ياد ميگيري که ميتواني تحمل کني
که محکم هستي / که خيلي ميارزي
و ميآموزي و ميآموزي
با هر خداحافظي
ياد ميگيري
زن گفت پاییز رسیده. از لای چادر به درختای بیرون نگاهی کرد. یکی دو برگ زرد چرخی زدند و افتادند. باد میوزید. ولی این بارباد بوی کوچ میداد. بوی هزیمت. بوی رفتن. بوی سفر....
هر دو میدانستند که هنگامه هنگامه کوچ است. بروی خود نمیاوردند که میترسند. دلهره را در پشت لبخندی سرخ پنهان کرده بودند که زردی رویشان را بپوشاند.
کندن و رفتن , گذاشتن و گذشتن هیچوقت آسان نبود حتی بعد از اینهمه دفعه.
فریاد "هی هی" باد از دور میامد. گویی رمه را به سمت دشت میراند . دیگربه یاد نداشتند که آنها بودند که رمه را با خود میبردند یا این رمه بود که آنها را در پی اش از جایی به جای دیگر میکوچاند؟
چه فرقی میکرد؟ مهم این بود که کوچ طالع شان بود و کوچیدن عین زندگی.
این بار باد منادی دشتهای گرم و شنهای سوزان بود. باید رفت.
"دشتها نام مرا میخوانند
کوهها شعر تو را میجویند"
مرد به نهال بیرون چادر نگاهی انداخت. پس از او چه کسی نهالش را آب خواهد داد؟ چه کسی میوه اش را خواهد خورد.
هنوز ریشه نگرفته. هیچوقت ریشه نمیگرفت هیچ کجا. مثل خودش که ریشه اش را مثل گلهای بنفشه با خود به این سو و آنسو میبرد.
مرد گفت: " من پیش میروم. نابلدیم. راه ناآشناست. با رمه نیمتوان بیگدار به آب زد. راه را هموار میکنم و پس من تو بیا. دیر نکنی تا به سرما و تاریکی نخوری."
دست بر زانو گذاشت و چادر را ترک کرد.
زن به اطراف نگاه کرد. گله سر و صدا میکرد گویی آنها هم دل نگران کوچ بودند. چادر را باید جمع کرد.
گلیمها ِ دشکچه هاِ مخده هاِ تشت و دیگ و مشک ....
وای چقدر کارمانده بود. هوا رو به تاریکی است باید عجله کرد.
زن وقت رفتن گوشه ای از گیس بافته خود را برید و زیر نهال چال کرد. چند گیس چند نهال چند جا و چند بار زیر خاک های این دیار به نشان یادگار دفن شده بودند؟ خاک چندین سرزمین تکه ای از او را نشان داشتند؟
"دورها آوایی است که مرا میخواند....."
خورشید به افق نزدیک شده بود و صدای رمه و "هی هی" زن در پس و پیچ کوه گم میشد......
Thursday, September 23, 2010
مادر
داستانی از "رضا جواهردشتی"
همه منتظر بودند تا ببینند هانا چه میگوید. خبرنگار اصرار میکرد: " بگویید که فاجعه مرگ دخترتان را به دست این مزدوران فلسطینی که با بستن بمب به خودشان به مردم بیگناه حمله میکنند چگونه میتوان تفسیر کرد!"
هانا لحظه ای به چهره خبرنگار نگاه کرد. بی اختیار به یاد چهره شوهرش " شمعون" افتاد که چطور با همین چهره منقبض و خشمگین برای جوانان پرشور یهودی موعظه میکرد و با تفسیر آیات تورات دشمنی همیشه جاوید یهودیان و فلسطینی ها را به یادشان می آورد. آن سالها هم او و هم شمعون هر دو جوان بودند و پر از هیجان. جنگ سه روزه تازه به پایان رسیده بود و ماشین جنگی اسراییل با قدرت هرچه تمامتر هر مانعی را که در جلویش پیدا میشد میکوفت و میروفت.
اما جنگ هم شمعون و هم دو پسرش را از او گرفته بود. نمیدانست چرا با اینکه هر روز و هر شب برای زنده برگشتن شوهر و بچه هایش دعا کرده بود یهوه آنها را از او گرفته بود. تنها امیدش دخترش بود. هیچ وقت درد زایمانی را که برای " هیلدا" کشیده بود را فراموش نمیکرد!
در آن سالهای دور خوشی وقتی که هنوز شمعون و پسرها زنده بودند شیرین زبانی های دخترک چه زیبا بود! آه آن روزهای دور پر از خوشی!
در بازار پیزن عربی بود به اسم " ام یاس" که کارش فروختن زیتون بود. هانا و ام یاسر با هم دوست شده بودند. همینطوری. از آن دسته دوستیهای زنانه ای که در هنگام خرید و انجام امور روزمره پیش میاید و مردان از آن چیزی درک نمیکنند.
پیرزن خاطره دوری از مادر هانا را برایش زنده میکرد. یک روز که هانا به بازار رفته بود شنید که ام یاسر چند روز است که به بازار نیامده. علت را که جویا شد گفتند که در غم از دست دادن تنها پسرش در حمله سربازان اسراییلی به محله شان پیرزن دیوانه شده. نه آب میخورد و نه غذا.
هانا بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد گویی مادر خودش را از دست داده است....
خبرنگار میکروفن به دست منتظر بود. هانا لحظه ای به او نگریست بعد به چهره های همه کسانی که اطرافش را گرفته بودند نگاه کرد. تو گویی همه منتظر بودند که هانا در اوج مصیبت از دست دادن تنها امید زندگیش همزبان با آنان فریاد انتقام سر دهدو خواهان خون بهای فرزندش شود..
اما در آن لحظه که ام یاسر را به یاد آورده بود در واقع تصمیم خودش را گرفته بود. دیگر از این دنیای مدانه خشن که همچو حیوانی وحشی از خون همسران و فرزندانشلان تغذیه میکرد و وز به روز فربه تر و عاصی تر میشد اطاعت نمیکرد.
او ِ ام یاسر و دیگر مادران نباید تسلیم دنیای دروغین و وعده های پوچ و توخالی سیاستمدارانی کند ذهن و منفعت طلبی میشدند که از خون فرزندان آنها برای پیشبرد مقاصد ابلهانه و شومشان استفاده میکردند!
....
هانا نفس عمیقی کشید. مستقیم به چهه خبرنگار خیره شد و گفت: " گر چه برای مرگ دخترم آن هم به این صورت دلخراش تا پایان عمر سوگوار خواهم ماند اما اگر ما فرزندان آنها را نکشیم آنها نیز از فرزندان ما نخواهند کشت. اگر ما مادران فلسطینی را داغدار نکنیم آنها نیز مادران اسراییلی را سوگوار نخواهند کرد!"
صورت خبرنگار و همه آنهایی که اطراف هانا بودند از خشم و غضب و حیرت در هم کشیده شده بود. در آن میان فقط دختر خبرنگار جوانی با چشمان ترش لبخندی از محبت به روی هانا زد.تازه دیروزتولد بکسالگی دختر خود را جشن گرفته بود....
2005 ملبورن
Wednesday, September 15, 2010
ای که دستت می رسد کاری بکن
اینجا چشمها و دستان کوچولویی در انتظار محبت هستن ،
فرصت کمک کردن به خودتون رو از دست ندید ....
شماره حساب زیر توسط ایمیلی بدستم رسید. اگر تهران هستین وخواستین کمک نقدی بکنید میتونید خودتون پیگیری کنید و از نزدیک آشنا بشین.
آدرس: اتوبان نواب جنوبی. بزرگراه شهید تندگویان. خروجی پل یاخچی آباد. خیابان بهمنیار. خیابان آموزگار.شیرخوارگاه حضرت رقیه.
تلفن: 55500700 و 55030500 مسول مشارکتهای عمومی خانم سلمانی
Tuesday, September 14, 2010
به یاد او

لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
خدایا! به تماشا سوگند ِ آرزویمان را در یافتن آرزوهای بزرگمان برآورده ساز
ای غایت خواست هر خاکی! ای آفریدگار هر پاکی! آن غم موزون ازل را کاین همه شعر ها برایش سروده اند در جانم ریز
ای بخشنده هر نعمت! ای بخشایشگر به صد رحمت! بیفزا مرا دوستانی بهتر از آب روان
ای "نزدیک ترین"! یاری کن تا چنان به خویش بپردازم که در هنگامه دست و میوه ِ لرزش انگشتانم نه شور ربایش که عطش آشنایی باشد.
ای اوج بینایی! ای محض دانایی! یاری کن پلکها را بتکانیم و براستی بدانیم که جور دیگر باید دید.
ای عزم و حذر! ای رب سفر! به من بیاموزان با همه بایستگی هایش که چه سان میتوانم وسیع باشمِ سر بزیر و سخت
ای لطیفترین! در شادی و سختی زندگی همگام ما باش که نه در سختی عاجز شویم و نه در آسانی به خود غره
ای آسمانی ترین! یاریمان ده تا عشق بندگانت را در دل بپروریم. عشقی آمیخته با علو طبع و عزت نفس آنچنان که تو عاشقی
ای عزیزترین! به ما بباوران که با وجود همه ضعفها و شکستها و نقصهاِ با ارزشیم و یاریمان ده که ازش خود را بدانیم و بپرورانیم
یا رب! پس ار هر بار افتادن قدرت ایستادنی استوارتر به ما عطا کن.
ای رحیم ترین! یه ما بباوران که هر چیز شکسته از ارزش میافتد الا دل و یاریمان ده که ارزش این دل شکسته را بدانیم و باور کنیم که ایمان بعنی " ما و مهربانی تو" و دریابیم که تو هنوز و همیشه دوستمان داری و راضی نمیشوی که بنده ناچیزی عاصی شود به غیر تو رو آرد
خدایا! دوستت داریم ِ دوستمان داشته باش وخود نگفته نیازمان را بخوان و اجابت کن که زبان از شرح عاجز است
پروردگارا! آبرویت را به عاریت میگیرم. باشد که اگر بهشتی باشد آنجا به تو یازگردانمش. . .
.
تنها دو کلمه کافیست
قفسه ها پر بود از قبضهای پرداخت شده کارت پستالهای عیدهای گذشته و مجله های چندین بار خوانده شده که جا رو برای چیزهای دیگه تنگ کرده بودن. دسته دسته کاغذها رو برداشت و با یک نگاه سرسری روانه سطل آشغال کرد
چه حس خوبی بود رها شدن از چیزهایی که نمیدونی کی بدردت میخورن. رها شدن از وسابلی که برای روز مبادایی که نمیدونی کی میاد نگه داشته بودی .قفسه ها یکی بعد از دیگری خالی میشد و فضا رو برای چیزهای بدرد بخور باز میکرد.
با احساس فتح و سبکبالی دسته دیگری برداشت که روانه آشغالدونی کنه که بین کاغذها یگ برگه تا خورده خود نمایی کرد و با زبان بی زبانی متمایز بودنش رو از بقیه فریاد میکرد. برگه رو برداشت و باز کرد. یک نامه بود از اون نامه هایی که آدم واسه دل خودش مینویسه. از اونایی که یهو به مغز خطور میکنه. از اونایی که مینویسی که احساس اون لحظه رو ثبت کنی.
نامه به خط همسرش بود. به شیوه نامه هایی که هر از گاهی برای هم مینوشتن. بی اختیار شروع به خوندنش کرد. نمیدونست که همسرش این نامه رو کی براش نوشته بوده. چرا یادش نمیامد که این رو خونده باشه؟ شاید اصلا یادش رفته بود که بهش بده. شاید هم بهش داده بود ولی فراموشش کرده بود. پس لای این کاغذهای بدرد نخور چیکار میکرد؟
مضمون نامه گرمی لحظه های هم آغوشی شان بود. لحظه های ناب دو نفره. تجربه های زیبای یکی شدن. هم نفس شدن. البته با کمی تفاوت که اینو به حساب خلاقیت همسرش در سبک نوشتارش گذاشت.
با خودش فکر کرد چقدر زیباست ثبت این لحظه ها. چون سالها بعد هم با خوندنش میتونی گرمی اش رو حس کنی.طوریکه هیچوقت از خاطرت نره.
به جمله آخر نامه رسید. دو کلمه پایانی در گوشه سمت چپ برگه. دو کلمه کوچک که نوشته بود:
".... وای لاله
Thursday, September 9, 2010
اشکال شرعی

ارسالی از مهدی محمدی-سوئد
یکی از چیزهایی که این طرفها به وفور یافت می شود، بچههای کم سن و سالی هستند که متولد و مقیم خارج از ایرانند، به ظاهر ایرانی اند، اما هیچ شباهتی به ایران و ایرانی ندارند. بسیاری از آنها حتی زبان فارسی را هم بلد نیستند و برخی از آنان که می توانند دست و پا شکسته منظورشان را برسانند، چیز زیادی از ایران نمی دانند.
چند وقت پیش به همراه دوستی که خیلی برای مترقی نشان دادن سیمای جمهوری اسلامی احساس وظیفه میکند، منزل یکی از دوستان بودیم که یک فرزند ۱۶ ساله داشت با همان تفاسیری که ذکر شد. گویا این هموطن ۱۶ ساله به دیدن یکی از مسابقات ورزشی در سوئد رفته بود که بانوان ایرانی هم در آن شرکت داشتند. نوع پوشش بانوان ایرانی سوالاتی را در ذهن این هموطن ۱۶ ساله و دیگر دوستان وی ایجاد کرده بود که وی را بر آن داشت تا آن سوالات را با یک ایران شناس متبحر!! در میان بگذارد.
از آنجایی که بنده اعتقاد دارم ملاقه فرو کردن در بعضی چیزها اصلا خوب نیست و باعث میشود تا بوی بد آن به مشام همه برسد، سعی کردم تا موضوع بحث را عوض کنم اما این دوست ما با نادیده گرفتن توصیههای ایمنی و به قصد تنویر افکار عمومی، به جنگ نوجوان ۱۶ سالهای رفت که با سوالات ساده و بیآلایش خود به ما فهماند که بایدها و نبایدهای امروز ایران از چنان منطق بیپشتوانهای برخوردارند که حتی از قانع کردن یک نوجوان ۱۶ سالهء سوئدی هم ناتوان است. توجه شما را به این سوال و جواب جلب میکنم: