لیلی عاشق نیست. لیلی معشوق است. لیلی عشق را نمیشناسد.
لیلی مرهم نیست. لیلی خود زخمی است. لیلی همان "حوا"ی نیش خورده از مار است که از ریسمانهای سپید و سیاه میترسد.
لیلی همان "حوا" ی منع شده از سرپیچی است. لیلی قانع است. قانع به هر آنچه مجنون بخواهد. لیلی صلیب گناه سرکشی "حوا" را در طول تاریخ به دوش میکشد.
لیلی لباسی زیبا در پشت پنجره یک ویترین است که مجنون دورادور رویای پوشیدنش را در سر دارد. لیلی آرزوی عاشقی است که خود عشق را نمیشناسد. لیلی رسم عاشقی مجنون است. لیلی فارغ است.
.لیلی داستان دست و پا زدن عقل است در مصاف عشق. لیلی برده شلاق خورده عقلی است که از آن گریزی نمیابد. مجنون دلیل بودن لیلاست. داستان لیلی پس از مجنون به انتها میرسد. لیلی آمده است که مجنون را "مجنون" کند. کسی نمیداند لیلای بی مجنون چه بر سرش آمد. لیلی بازنده است.
لیلی همیشه بازنده است. لیلی دفتر خاطرات عشق مجنون است.
لیلی زیباست مثل یک عروسک پشت قاب آیینه. تن لیلی نازک آراست که مجنون به جانش دادست آب. لیلی نشسته منتظر است منتظر مجنون دیوانه .لیلی شاهد دورادور است.
لیلی نمیرسد. لیلی نمیداند که چگونه باید برسد. لیلی همیشه دیر و ودور و دریغ است. لیلی مست دل ربودن است. لیلی طناز است.
***********************************
"حوا" عاشق است. حوا سرکش است. حوا عاشقی سرکش است.
حوا قلبی دارد به بزرگی عشق. حوا ماجراجوست. حوا خود عشق است. حوا زندگی را میبلعد. زندگی را نفس میکشد میبوید.
حوا از گوسفندیِِ در بهشت و چریدن بیزار است. حوا علف دم دست نمیخورد چشم بر آن سیب ممنوعه و غیر قابل دسترس دارد.
حوا میداند چطور باید شیطان را راضی کند که سیب را بچیند. حوا میداند چطورمار را به بازی بگیرد.
حوا از مار نمیترسد. حوا شیطان را هم از بارگاه میراند.
حوا عاشق است و به پای عشق هبوط میکند و میزاید و درد میکشد و داغ میبیند و عاشق میماند.
حوا آمده که آدم را "آدم" کند. حوا پا به پای آدم میماند. حوا مسول است . مسول همه کارهای خویش.
حوا بار سنگین آدمیت را به دوش میکشد. حوا لباس نیست تا بر تن آدم کنند. حوا خود برهنه است. حوا از جنس بودن است. صبور و سخت است. حوا تزیینی نیست. حوا نمیشکند.
حوا همراه است.حوا جذاب است. حوا وبال نیست. حوا بال است. حوا مادر زمین است. حوا از بدوش کشیدن نفرین سرکشی بخاطر عشقی که به هبوطش کشانده نمینالد. حوا منتظر داستان آدم نمیماند. حوا خود داستانی است. داستان زایش. داستان خلقت. حوا شور نهفته زندگی را میداند. حوا حسرت نمیکشد. حوا ساربان زندگی خویش است. حوا میداند مقصد زمین است. سیب بهانه ای بیش نیست.
رفتن برای یکی شدن واز خاک به خاک.
گاهی سواره و گاهی پیاده. هدف رفتن است. مرکب مهم نیست.
. .