
و ياد ميگيري که ميتواني تحمل کني
که محکم هستي / که خيلي ميارزي
و ميآموزي و ميآموزي
با هر خداحافظي
ياد ميگيري
زن گفت پاییز رسیده. از لای چادر به درختای بیرون نگاهی کرد. یکی دو برگ زرد چرخی زدند و افتادند. باد میوزید. ولی این بارباد بوی کوچ میداد. بوی هزیمت. بوی رفتن. بوی سفر....
هر دو میدانستند که هنگامه هنگامه کوچ است. بروی خود نمیاوردند که میترسند. دلهره را در پشت لبخندی سرخ پنهان کرده بودند که زردی رویشان را بپوشاند.
کندن و رفتن , گذاشتن و گذشتن هیچوقت آسان نبود حتی بعد از اینهمه دفعه.
فریاد "هی هی" باد از دور میامد. گویی رمه را به سمت دشت میراند . دیگربه یاد نداشتند که آنها بودند که رمه را با خود میبردند یا این رمه بود که آنها را در پی اش از جایی به جای دیگر میکوچاند؟
چه فرقی میکرد؟ مهم این بود که کوچ طالع شان بود و کوچیدن عین زندگی.
این بار باد منادی دشتهای گرم و شنهای سوزان بود. باید رفت.
"دشتها نام مرا میخوانند
کوهها شعر تو را میجویند"
مرد به نهال بیرون چادر نگاهی انداخت. پس از او چه کسی نهالش را آب خواهد داد؟ چه کسی میوه اش را خواهد خورد.
هنوز ریشه نگرفته. هیچوقت ریشه نمیگرفت هیچ کجا. مثل خودش که ریشه اش را مثل گلهای بنفشه با خود به این سو و آنسو میبرد.
مرد گفت: " من پیش میروم. نابلدیم. راه ناآشناست. با رمه نیمتوان بیگدار به آب زد. راه را هموار میکنم و پس من تو بیا. دیر نکنی تا به سرما و تاریکی نخوری."
دست بر زانو گذاشت و چادر را ترک کرد.
زن به اطراف نگاه کرد. گله سر و صدا میکرد گویی آنها هم دل نگران کوچ بودند. چادر را باید جمع کرد.
گلیمها ِ دشکچه هاِ مخده هاِ تشت و دیگ و مشک ....
وای چقدر کارمانده بود. هوا رو به تاریکی است باید عجله کرد.
زن وقت رفتن گوشه ای از گیس بافته خود را برید و زیر نهال چال کرد. چند گیس چند نهال چند جا و چند بار زیر خاک های این دیار به نشان یادگار دفن شده بودند؟ خاک چندین سرزمین تکه ای از او را نشان داشتند؟
"دورها آوایی است که مرا میخواند....."
خورشید به افق نزدیک شده بود و صدای رمه و "هی هی" زن در پس و پیچ کوه گم میشد......