به کولی سرای من خوش آمدید . اینجا بهانه من برای نوشتن و فکر کردنمه. نوشته هام برگرفته از اطرافمه ولی دقیقا مشابه نیست برای همین دنبال مثال واسشون نگردین. چون ممکنه که نصفش بر اساس ذهنیت خودم باشه. بهر حال من یک کولیم نصف فالی که براتون میگیرم تحت تاثیر تصوراتمه نه واقعیت اینجا من ممکنه هر چیزی که بهش اعتقاد دارید رو به چالش بکشم. اگر تحمل دفاع منطقی ندارین بهتره اصلا وارد این وبلاگ نشین.
Tuesday, August 31, 2010
آرامش سنگ یا برگ
Monday, August 30, 2010
"کریسمس مبارک"
۲۴ دسامبر ۱۹۱۴.ارتشهای آلمان بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند. شب کریسمس جنگ را تعطیل میکنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند. در ارتش آلمان یکی از سربازان که سابقهء خواندن در اپرا را نیز دارد شروع به خواندن ترانه کریسمس مبارک میکند.صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر میشنوند و با پرچمهای سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و بسوی ارتش آلمان میروند.آنشب سربازان ۳ ارتش در کنار هم شام میخورند و کریسمس را جشن میگیرند ولی هر ۳ فرمانده توافق میکنند که از روز بعد صلح شکسته شود و جنگ را از سر بگیرند! |
صبح روز بعد دست و دل سربازان برای جنگ نمیرفت.شب قبل آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت خاکریز برای هم دست تکان میدادند!چند ساعت که گذشت باز هم پرچمهای سفید بالا رفت و پس از گفتگوی ۳ نماینده ارتشها تصمیم بر این گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند.آنها آنقدر با هم رفیق میشوند که با هم عکس میگیرند و حتی آدرس خانه های خود را به همدیگر میدهند تا بعد از جنگ به کشور های هم سفر کنند!کار به جایی میرسد که این ۳ ارتش به هم پناه میدهند و ...
تنها چیزی که باعث میشود تا قضیه لو برود متن نامه هایی بود که سربازان برای خانواده هایشان فرستاده بودند و به آنها اطمینان داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست!
--
ای کاش پرده مي فهميد تا زمانيکه پنجره باز است، فرصت رقصيدن دارد
Wednesday, August 11, 2010
آخرین روز انتظار

روز اول ماه رمضون مصادف شده با آخرین روز انتظار. فردا آبستن تغییره.
میام پای کامپیوتر و ربنای شجریان و اذان موذن زاده رو دانلود میکنم و گوششون میدم.
نمیدونم قدرت خاطراته که به تلفیق این دو دعا قدرت آسمانی میده یا معنی دعاست و یا صدای آسمانی شجریان و موذن زاده است.
اون زمانها که روزه میگرفتم فقط به عشق لحظه افطار و شنیدن این دعا در پای سفره افطاری روزه میگرفتم.
مادرم تعریف میکنه زمانی که برای به دنیا آوردن من به بیمارستان میرفته و ترس وجودش رو میلرزونده شنیدن صدای اذان ظهر با صدای موذن زاده که از گلدسته مسجد بلند شده بهش آرامش داده. شاید از همون لحظه این صدا با روح من عجین شده. یک لحظه روحانی در یک بازه کوچک زمانی بعد زمان رو شکافته و در طول تاریخ زندگی من منبسط شده.
فردا آبستن تغییره. دلواپس تغییرم برای همین کلیپ اذان رو دوباره و دوباره میذارم.
میتونم حس کنم که اگه جای کسانی باشم که ظهور منجی رو تجربه میکنن چرا خواهند هراسید.
هراس از اتفاقی که کنترلی روش نداری. از شرایطی که چگونگیش معلوم نیست.
تغییری که قوانینش با استانداردهای موجود همخوانی ندارن. همه این ندانسته ها نگران کننده و هراس انگیزه ولی در عین حال هیجان انگیز.
فردا روز آخریست که کالبدم رو برای خلق معجزه خلقت به عاریت میدم. فردا تجربه خالق بودن به پایان میرسه.
فردا روز دیدار کسی است که ماهها بدون دیدارهم سر کردیم و در سکوت همدیگه رو شناختیم و با هم خو گرفتیم.
فردا روز دیگریست....