Monday, December 12, 2011

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود



خواستم بنویسم حال همه ما خوب است. ملالی هم باشد گذشتنی است. دیری است به گذشتن شان خو گرفته ام. با لبخند به استقبالشان میروم و باهمان خنده کشدار کذایی بدرقه شان میکنم و بی درنگ رو میگردانم و منتظر مهمان بعدی میشوم.

دیرگاهی است که این خنده مضحک دور خطوط لبم نشسته.

چندی پیش فرضتی شد تا حودم را مقابل آیینه برانداز کنم. باور نمیکنی! "مردی که میخندد"!

همین 3 کلمه ! تمام وجودم در این سه کلمه خلاصه شد. خطوط همان لبخند مضحک کشدار کذایی دور لبم ماندگار شده!
همان دلقک هوگو که پشت خنده ابلهانه اش رازی است برای گریستن. دریا دریا...

.همان خطوط ماندگار نیشتر روزگار که برای همیشه این خنده کشدار را نقش برجسته صورتم کرده .مثل کسی که در انتظار طولانی گرفته شدن عکسش لبخند در دهانش میماسد..

و تو بهتر میدانی نیازم را به تنهایی گاه به گاه که بتوانم پس این خنده مضخک کشدار های های گریه کنم بدور از چشمهایی که اشکهای پشت این خنده را نمیشناسند.

امشب سد پلکم را یارای مقاومت هحوم سیل نبود و دیرگاهی است که لحظه ای تنهایی آرزوی دیرینم شده.
لحظه ای خلوت روبروی اینه. بی دغدغه از سیلابی که هر آن که اراده کنی بتوانی از چشمانت روان کنی.
نمیدانی بغض را با قاتق خنده بلعیدن چه دردناکست.

گاه گاهی که توازن فشار غم درونی و خنده کشدار بیرونی بر هم میخورد چونان دیوانگان بی مقدمه قغان میکنم. مادرم با افسوس نگاهم میکند. دردم را میداند ولی عمقش را نه. باید یادم باشد که حق او هم دیدن چیزی جر خنده نیست ختی اگر کشدار و مضخک باشد.
هر روز به خودم بادآوری میکنم که خق آن دو جفت چشم معصوم هم دیدن چیزی جز چهره خندانم نیست. چه فرقی میکند کشدار باشه یا نه.

روزها کارم همین است. یادآوری ! یادآوری اینکه این خنده کشدار مضحک را هر روز صبح واکس بزنم و براق کنم . خطوطش را با وسواس بزق میاندازم. بگذار دیدنش لبخند به لبان همه بیاورد. مردم خودشان هزار و یک بدبختی دارند. بگذار این شیارهای بازی روزگار که به شکل خنده مضحک کشدار روی صورتم نشسته شادشان کند.

بارها از تک تکشان شنیده ام: " چقدر خنده ات روح رو جلا میده!"

از تک تکشان. پیر جوان مرد و زن. بگذار کسی روبرویشان بخندد ختی اگر کشدار باشد.
آنچه پشت آن میگذرد بازی من و روزگار است. دیرگاهی است پنجه در پنجه ایم. دور زمانی میپنداشتم که کفه من سنگینتر است چون خدا را دارم. ولی از تو چه پنهان چندی است دیگر به او هم امیدی ندارم. گویا او هم فریب همین خنده کشدار مضحک را خورده و به گمان که همه چیز ارام است رفته و گوشه ای قیلوله کرده!

اگر از حال ما خواسته باشی ملالی نیست جز تشنگی مفرط و دلتنگی بیاتی برای خودم که آنهم پشت لبخندهای مضخک و کشدار این روزها رنگ میبازد.....





.

Monday, November 7, 2011

اسماعیل یا اسحاق؟


این سوال که ابراهیم اول معجزه 5 پرنده رو دید یا اول بچه شو خواست قربانی کنه عجیب ذهن من رو درگیر کرده.
آیا اول راضی شده که پسرش رو قربانی کنه و با وجود دیدن معجره باز هم بعد از مدتی دچار شک در قدرت خدا شده و ازش معجزه زنده کردن مرده ها خواسته و داستان 5 پرنده؟
اگه این فرض درست باشه یعنی اینکه اول ایمان به قدرت خدا در رستاخیز نداشته و نه از سر ایمان که از سر تسلیم پسرش زو خواسته قربانی کنه. و باز هم با وجود دیدن معجزه نزول گئسفند از آسمون راضی نشده
با اینکه اول معجزه رستاحیز پنج پزنده رو دیده و بعد از مدتی خدا ازش خواسته که پسرش رو براش قربانی کنه
و اگه این فرض درست باشه میشه گفت که کسی که قبلا شاهد معجزه دوبارخ زنده کردن پرنده های مرده بوده داستان قربانی کردن بچه شو خیلی جدی گرفته باشه و به صورت یک اتفاق بی بازگشت بهش نگاه کرده باشه و باز هم از سز ایمان زاضی شده باشه بچه شو بکشه؟
این داستان 5 پرنده و قربانی کردن فرزند یه جور گزاره ضد و نقیضن. هر کدوم که اول اتفاق افتاده باشه واقعیت وجود اون یکی رو نقض میکنه! نظر شما چیه؟

Saturday, September 24, 2011

قبل از اینکه دیر بشه



پونزده سال پیش چنین روزی از تعطیلات تابستانی برگشتم دانشگاه. توی راهرو اولین خبری که شنیدم مثل پتک بر فرق سرم فرود "اومد. " رضا جدیدی و پریسا خواهر دوقولوش رو سیل توی جنگلای کجور برده!"

- یعنی چی؟!!!!! یعنی مرده؟ شمال چیکار میکردن؟
. اردوی عمران شریف! هنوز هیچ اثری ازشون نیست.

سیل اول صبح اومده وقتی که همه خواب بودن و چادرهاشون رو با خودش یرده. !

- عمران شریف!!!!! چه ربطی به رضا داره؟
- تنها نبوده با بچه های عمرانی خودمون رفته بوده. فلانی و فلانی و....


اصلا تحمل شنیدن بقیه ماجرا رو نداشتم. بدو رفتم طرف اتاقمون ببینم کسی خبری داره. دلم میخواست یکی بگه سر کارت گذاشتن.

رفتیم اتاق شیرین اینا . با تعجب گفتن نه بابا فکر نکنم. رضا همین هفته پیش دانشگاه بود. و داشت کارهای آخر تزش رو انجام میداد. فوقم قبول شده..

.آب دهنمو نمیتونستم قورت بدم. بغض راه گلوم رو گرفته بود.

من رضا رو از ترم اول میشناختم. درسهای پایه ترم اول و دوممون با هم بود. تن صدای خیلی قشنگی داست که اصلا به صورت بچگانه اش نمیخورد. اولای ترم اول بودیم. هنوز جوهر روزنامه قبولیای کنکور خشک نشده بود و همه از اینکه خان غول بی شاخ و دم دانشگاه رو رد کرده بودیم کلی احساس بزرگ شدن میکردیم. اولین جلسه حل تمرین ریاضی بود و همه منتظر استاد حل تمرین بودیم که رضا از در ورود استاد وارد شد و چون هنوز کسی رونمیشناختیم همه فکر کردن که استاد حل تمرینه و جلو پاش بلند شدن. رضا هم که به قصد سرکار گذاشتن ملت این کار رو کرده بود خیلی جدی گفت بفرمایید و بعدش پکید از خنده و رفت نشست رو صندلیش و ما هم از اینکه سرکار رفته بودیم نیم ساعت داشتیم ریسه میرفتیم!
یعدا که وارد درسهای تخصصی شدیم کمتر رضا رو میدیدم مگه توی دانشگاه و یا موقع سفر رفت و برگشت به تهران

محیط دانشگاه ما بخصوص در اون زمان خیلی محیط مزخرفی بود و اصلا فصای مناسبی برای اینکه بشه ارتباط دوستانه با پسرا داشت نبود. یک فضای اختناق آمیز و سرکوبگر بود که دائم مجبور بودی برای هر حرکتت توضیح بدی و باز خواست بشی. این بود که 4 سال تمام با همه بچه های هم ورودیمون مثل غریبهای آشنا که درسلول های دیوار به دیواز زندانی هستن و از یک هوا نفس میکشن ولی همدیگه رو نمیبینند در یک دانشگاه زندگی کردیم بدون اینکه حتی جرات سلام کردن به همدیگه رو داشته باشیم.

و ما هم به این وضع عادت کرده بودیم. تا اینکه خبر مرگ رضا در آخرین روزهای دانشگاه مثل پتک روی سرم فرود اومد. تازه داشت دستگیرم میشد که همه این غریبه های آشنایی که به دیدن هر روزشون عادت کرده بودیم جزیی از شیرینترین دوران زندگیمون هستن که داریم به پایانش نزدیک میشیم. دیگه هر کسی میره دنیال کار و زندگی خودش و دیگه ممکنه که همدیگه رو اصلا نبینیم. .

اون شب همه به سمت تهران حرکت کردیم تا فردا در مراسم رضا و خواهر دوقلوش شرکت کنیم. غیر قابل باورترین چیزی که میتونستم تصورشو بکنم. هیچوقت ضجه مادرشون از یادم نمیره که میگفت هر دو با هم به این دنیا اومدن و هر دو هم با هم رفتن.

توی راه پله مانی رو دیدیم ولی نه مثل همیشه. از شدت هق هق شونه هاش میلرزید. تا حالا هیچوقت به این فکر نکرده بودم که چقدرهمه این آدما برام عزیزن.

اینقدر گریه کرده بودم که فردای اون روز تمام دهنم پر از نب خال شده بود.
اون موقع بود که به این نتیجه رسیدم که خاضر نیستم به همین راحتی خاطرات این دوران رو بذارم توی بقچه و گوشه انباری چالش کنم. نه حاضر نبودم دیگه ینده و مطیع قانون ابلهانه دیکتاتوری دانشگاه باشم. این همدلیها و آشناییهای دورادور خیلی با ارزش تر از این بودن که بشه به همین راحتی از دستشون داد.

امروز که 15 سال از اون روز میگذره هر کدوم یه مسیر زندگی رو در پیش گرفتیم . یعضی ازدواح کردن. خیلی ها بچه دارن. دست روزگار هر کدوممون رو یک گوشه پرتاب کرده و هر کسی به یک کاری مشغوله ولی با تمام این احوال همه همچنان با هم ارتباطمون رو خفظ کردیم و علیرغم فاصله- رشته دوستیهامون خیلی محکمتر شده. هنوز هم وقتی که دور هم جمع میشیم همون بچه های 18-19 ساله سرخوش و بیخیال میشیم و از ته دل و بی دغدغه میخندیم. خوشحالم که قبل از اینکه خیلی دیر بشه تونستم سد عرف و اجباری که اصرار بر تغییر معنی زندگیمون داشت رو بشکنم. قبل از اینکه خیلی دیر بشه قدر آدما رو بدونم.

بعد از اینهمه سال هنوز هم وقتی به بهشت زهرا میرم و یا از عوارضی اتوبان قم که کتار بهشت زهراست رد میشم حتما برای رضا و پریسا دورادور فاتحه میفرستم.

گرچه خود رضا نموند که این دوستیهای ریشه دار و با صفا رو ببینه ولی مرگش بانی این تغییر بود.

برای چشیدن طعم زندگی باید دوید.....

همیشه... قبل از اینکه دیر یشه......

Sunday, June 12, 2011

شب خرداد



شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد.
از بچگی خرداد رو دوست داشتم .خاطره عطرهای دلچسب و دوست داشتنی. آلبالو- گیلاس- تموم شدن امتحانا- سرویس کردن دوچرخه . بوی لاستیک نو دوچرخه - بوی شوید تازه بوی باقالی . خرداد ماه عاشقیاست. ماه تولد. ماه تپیدن دل. ماه رسیدن دل.
لمس گرمای اطمینان بخش تابستان . نوید رسیدن گرمای تابستان روزهای گرم و کشدار بی کاری و بی خیالی.
گرچه ده خرداد گذشته رو در زمستون گذراندم ولی همچنان خاطره خوش خردادهای کودکی دلم رو گرم میکرد.
اما دو ساله که خرداد دیگه اون رنگ و بو رو نداره. خردادهای اخیر بوی خون میدن. رنگ خون دارن. از دیدن خون حالم بد میشه. اصلا بخاطر همین نرفتم دکتر بشم. تاب دیدن خونی که از بدن آدم زنده میاد بیرون رو ندارم. چهارستون عقلانیتم متزلزل میشه
شب خرداد به آرامی مرثیه از روی سر گهواره کودکیهام میگذره. و هر مرثیه اش کابوسی است برای آشفتن رویاهای زیبای کودکیم.
خردادهای گهواره ام خونین شده. ننگین شده و من آشفته و غمگینم از برهم خوردن آواز پر چلچله های بالش خیال کودکیم .
فردوسی دیگری باید تا بر هر مرثیه اش سیاوشونی سازد و برای منیژه ای آغشته به خون از تبار افراسیاب مرثیه سراید.
چرا این کابوس را پایانی نیست؟ روزهای گرم و روشن خرداد را چه شد؟
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هژاران را چه شد؟ چرا همه کبکهایی پاییزی شدیم و سر در هم پیچیدیم ؟
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد.
مادرم در خواب است
.... و منوچهر و پروانه ، و شاید همه ء مردم شهر

Friday, May 13, 2011

خواب در چشم ترم میشکند.....


چند روز پیش یک ایمیلی به دستم رسید که حالم رو عجیب دگرگون کرده. بماند که مقادیر متنابهی آبغوره در شیشه کردم و آه در ناودان حزن دمیدم!
عکسی از یک پسر بچه 4 ساله به اسم نیما که تحت شکنجه پدر مادرش به حد مرگ رسیده و به بیمارستان منتقل شده. تو همین ایران سگ صاحب خودمون!
تا حالا به 3 تا وبلاگ مراجعه کردم و پرس و جو کردم که این بچه کیه و الان چکار میکنه و چطوی میشه که از این زندگی سگی نجاتش داد هیچ کس نمیدونه. نه کسی که ایمیل زده و نه کسی که واسش شعر نوشته و نه کسی که خبر رو تو وبلاگش زده. مثل اینکه همه و همه فقط بسیج شدن که دل همدیگه رو ریش ریش کنن ولی دریغ از یک قدم مثبت.
آخه یکی به من بگه اون سگدونی کدوم جهنم دره ایه که هیچ کس از هیچ کس خبر نداره؟
فقط بلدیم از کنار هم مثل قاطرهایی که به یک گاری وصل شدن بی تفاوت رد بشیم . حتی از سگ هم کمتریم. چون سگا همدیگه رو بو میکشن.
توی ممالک بی خدا و بی پیغمبر پلیس چشم همچین پدر مادرایی رو درمیاره. برای تمام عمرشون اعتبارشون رو تو جامعه از دست میدن . بچه میره تحت سرپرستی یک تیم روانپزشکی و پزشکی تا سلامت روحی و جسمیش رو دوباره پیدا کنه و بعدش هم به خانواده های "فاستر" تحویلشون میدن که بچه کمی در محیط طبیعی خانوادگی زندگی کنه.
بعدش هم همه مطبوعات بسیج میشن که ته و توشو در بیارن که چنین پدر مادری چطوری دور از چشم پلیس و پرستاران محلی که آمار همه بچه های محل رو دارن و در و همسایه تونستن بچه رو به این حال و روز بندازن و کسی نفهمه.
همسایه روبروی ما یک مادری است که دو تا بچه داره و از شوهرش جدا شده. هر از گاهی شوهرش میاد و خلاصه با هم مشاجرعه دارن. یه دفعه صدای گریه زاری بچه ها بلند شد که ما زنگ زدیم پلیس رو خبر کردیم و پلیس گفت به این آدرس یک ماشین پلیس در راهه. همسایه های دیگه زودتر خبر دادن. و فردای اون روز با همسایه کناریمون که صحبت میکردیم گفت دوتا آدم بزرگ هرچقدر میخوان سر هم داد بکشن ولی وقتی پای به وحشت انداختن بچه ها پیش میاد این دیگه از محدوده اتفاقات خانوادگی بیرون میاد چون بچه ها بی دفاعند.
سوال من اینه که وقتی همسایه ها در اینور دنیا که فاصله این خونه تا خونه مقالبلش 50 متره صدای دعوا رو میشنون و عکس العمل نشون میدن چطور میشه که توی لانه موشهای ایران که صدای توالت خونه توی هال خونه همسایه شنیده میشه مردم اینقدر نسبت به این فجایع بیتفاوتن؟
کسی با خودش فکر نمیکنه بچه ای که در این شرایط خشن داره در همسایگی من بزرگ میشه میتونه پتانسیل یک خطر جدی برای خانواده من باشه؟ کسی که خشونت رو تا این حد تجربه کرده باشه میتونه به همین راحتی هم در مورد دیگران خشونت بکار ببره .نباید بجای افکار ابلهانه چهاردیواری اختیاری یک اقدام مثمر ثمر کنه تا فردا دامن چنین مادران کثیفی خفاش شب و قاتل روز به دامن جامعه نندازه؟
****************************
دیروز توی اخبار شنیدم که نیما بعد از ترخیص از بیمارستان به خانواده اش برگردانده شد .....
اسم نیما رو به خاطر بسپارید با همین روال تا 15 سال دیگه حتما به عنوان یک قاتل یا دزد ناموس یا خفاش شب یا ... دوباره اسمشو خواهید شنید. ای همسایه همشهری خویشاوند ! اون روز وقتی برای قصاص میخوان چشمش رو کور کنند یا دستش رو ببرن یا بکشنش یادتون باشه که شما هم بخاطر بیتفاوتی لایق قصاصید..

(پیوست: یکی از خوانندگان وبلاگم خاطره ای از بچه ای تعریف کرد که در یکی از بیمارستانهای تهران بخاطر مصرف زیاد مواد خواب آور مرده بود. مادرش که بخاطر فقر به فاحشگی رو آورده بود برای اینکه بچه نفهمه بهش دارو میداده که اون بار دوز مصرفی زیادتر از تحمل بچه بوده و بچه مرده بود. پلیس رو خبر کردن ولی دست آخر همه چی ماست مالی شده بوده و پلیس گفته صداش رو در نمیارید مسئله خانوادگی بوده و ناشناسی هم تهدید کرده که به کسی ربط نداره و هر کس هم اعتراضی کنه از بیمارستان پاشو بذاره بیرون با چاقو تیکه تیکه اش میکنیم.
این نتیجه قانونی است که حق دم رو به اولیای دم میده و عدل رو بر پایه قصاص و نزاع فردی توجیه میکنه نه قوانین عدالت اجتماعی!!!! اولیای دم هم خودشون حق کشتن طرف رو دارن و هم اگه کسی طرف رو ناک اوت کرد حق کشتن انسان دیگه ای رو!!!).

Sunday, May 1, 2011

پیاز کیک رهگذر یا شمع؟



بعضی آدما مثل کیک خوشمزه میمونن. خیلی هوس انگیزن و هرچی مگس و جک و جونوره دورشون جمع میشن. اینجور آدما هیچوقت تنها نیستن. دائم دور و ورشون پر از آدمای جورواجوره که مثل مگس مشغول چشیدن لایه های سطحی روحشون هستن. وقتی به اینجور آدما رسیدی بدون که برای خوردن یک قاچشون مجبوری با کلی مگس و جک و جونور دوئل کنی و معمولا اینقدر لایه رویی شون پر از خامه و شکلاته که قبل از رسیدن به لایه های داخلی دلت رو میزنن و اشتهات رو کاملا از دست میدی.
******************
بعضی از آدمها رهگذرهای کوچه باغیها هستن. عابر تنهای شب کوچه باغ زندگیشون هستن که از ترس تنهایی هاشون بلند بلند آواز میخونند.از دور اینجور آدماخیلی جذاب و پر هیاهو هستن ولی وقتی نزدیکتر میشی بجز یک پیکر لزران چیزی نمیبینی. اگر در مسیر کوچه تنگ زندگی از کنارشون رد شدی با احتیاط بهشون نزدیک شو. چون ترس در تنهایی محتاطشون کرده وهر رهگذری رو به چشم یک راهزن میبینن و ممکنه موقعی که فاصله تون باهاشون کم شد ناغافل و بی هیچ دلیل منطقی بهتون جفتک بزنن.
******************
بعضیا هم تنهان ولی تنهاییشون از جنس دیگری است.تنهان چون تن به ذلت همنشینی با هر کسی نمیدن.اینطور آدما مثل پیاز لایه لایه اند. اگه حوصله داشته باشین و سر صبر بشکافینشون دوستای خوب و ماندگاری از بینشون میتونید پیدا کنید. ولی چون در زندگی روزمره ما همه چیز حاضری خوری شده اینجور آدما براحتی منزوی میشن چون کسی فرصت اهلی کردنشون رو نداره.
******************
بعضی آدما هم مثل آهنربا هستن. براحتی میدونن که چطوری خودشون رو توی قلب دیگران جا کنند و با دیگران ارتباط مبثت برقرار کنند. هرجا که میرن انرژی با خودشون منتقل میکنند. همنشینی باهاشون دلنشینه چون بودن باهاشون باعث کشف خوبیهای خودمون میشه. در کنارشون احساس با ارزش بودن بهمون دست میده چون همیشه یادآور خوبیهای ما هستن. با ما طوری رفتار میکنن که یادمون بندازن ما توی این دنیا "یه دونه ایم" .اینقدر وجودشون موثره که نبودنشون حتی به مدت کوتاه هم به چشم میاد. اگر چنین آدمایی رو پیدا کردین باهاشون مهربون باشین. آخه نسلشون داره منقرض میشه. روشنیی که دورشون میبینید شمع احساسشونه .روحشون رو دارن با بقیه تقسیم میکنن. شعله شمعشون رو لگد نکنید. دنیا برای بهتر شدن لازمشون داره

Saturday, March 12, 2011

لیلی و حوا

زنها دو قسمند. "لیلی" و "حوا:

لیلی عاشق نیست. لیلی معشوق است. لیلی عشق را نمیشناسد.
لیلی مرهم نیست. لیلی خود زخمی است. لیلی همان "حوا"ی نیش خورده از مار است که از ریسمانهای سپید و سیاه میترسد.
لیلی همان "حوا" ی منع شده از سرپیچی است. لیلی قانع است. قانع به هر آنچه مجنون بخواهد. لیلی صلیب گناه سرکشی "حوا" را در طول تاریخ به دوش میکشد.
لیلی لباسی زیبا در پشت پنجره یک ویترین است که مجنون دورادور رویای پوشیدنش را در سر دارد. لیلی آرزوی عاشقی است که خود عشق را نمیشناسد. لیلی رسم عاشقی مجنون است. لیلی فارغ است.
.لیلی داستان دست و پا زدن عقل است در مصاف عشق. لیلی برده شلاق خورده عقلی است که از آن گریزی نمیابد. مجنون دلیل بودن لیلاست. داستان لیلی پس از مجنون به انتها میرسد. لیلی آمده است که مجنون را "مجنون" کند. کسی نمیداند لیلای بی مجنون چه بر سرش آمد. لیلی بازنده است.
لیلی همیشه بازنده است. لیلی دفتر خاطرات عشق مجنون است.
لیلی زیباست مثل یک عروسک پشت قاب آیینه. تن لیلی نازک آراست که مجنون به جانش دادست آب. لیلی نشسته منتظر است منتظر مجنون دیوانه .لیلی شاهد دورادور است.
لیلی نمیرسد. لیلی نمیداند که چگونه باید برسد. لیلی همیشه دیر و ودور و دریغ است. لیلی مست دل ربودن است. لیلی طناز است.

***********************************
"حوا" عاشق است. حوا سرکش است. حوا عاشقی سرکش است.
حوا قلبی دارد به بزرگی عشق. حوا ماجراجوست. حوا خود عشق است. حوا زندگی را میبلعد. زندگی را نفس میکشد میبوید.
حوا از گوسفندیِِ در بهشت و چریدن بیزار است. حوا علف دم دست نمیخورد چشم بر آن سیب ممنوعه و غیر قابل دسترس دارد.
حوا میداند چطور باید شیطان را راضی کند که سیب را بچیند. حوا میداند چطورمار را به بازی بگیرد.
حوا از مار نمیترسد. حوا شیطان را هم از بارگاه میراند.
حوا عاشق است و به پای عشق هبوط میکند و میزاید و درد میکشد و داغ میبیند و عاشق میماند.
حوا آمده که آدم را "آدم" کند. حوا پا به پای آدم میماند. حوا مسول است . مسول همه کارهای خویش.
حوا بار سنگین آدمیت را به دوش میکشد. حوا لباس نیست تا بر تن آدم کنند. حوا خود برهنه است. حوا از جنس بودن است. صبور و سخت است. حوا تزیینی نیست. حوا نمیشکند.
حوا همراه است.حوا جذاب است. حوا وبال نیست. حوا بال است. حوا مادر زمین است. حوا از بدوش کشیدن نفرین سرکشی بخاطر عشقی که به هبوطش کشانده نمینالد. حوا منتظر داستان آدم نمیماند. حوا خود داستانی است. داستان زایش. داستان خلقت. حوا شور نهفته زندگی را میداند. حوا حسرت نمیکشد. حوا ساربان زندگی خویش است. حوا میداند مقصد زمین است. سیب بهانه ای بیش نیست.
رفتن برای یکی شدن واز خاک به خاک.
گاهی سواره و گاهی پیاده. هدف رفتن است. مرکب مهم نیست.
. .