Showing posts with label وقایع اتفاقیه. Show all posts
Showing posts with label وقایع اتفاقیه. Show all posts

Thursday, January 26, 2012

مراسم عرفانی روز ملی استرالیا





















امروز روز ملی استرالیا بود و هوا هم بس ناجوانمردانه گرم بود بدانسان که مغز آدمی در کاسه اش به قلیان درآمده و چونان کله پاچه در ظرف ترید قل قل میکرد. الغرض روز ملی استرالیا برای مردمش خیلی مهمه و در این روز مردم به شادی و پایکوبی و اجرای مراسم آیینی-سنتی باربیکیو و شنا و آتش بازی مشغولند.
این خلایق را در 3 چیز میتوان شناخت: 1- دمپایی لا انگشتی که بسان آبادانیهای خودمان شیفته و واله دمپایی لا انگشتی و یا به اصطلاح خودشان "تانگ" هستند و اگر فضا بطلبد همان را هم از پا کنده و پابرهنه بر اریکه آسفالت خیابان قدم میزنند.
2- باربیکیو از مهمترین مراسم آیینی مذهبی مردم استرالیاست. وجود یک باربیکیو گازی در جهیزیه هر دختر استرالیایی از اهم واجبات است . (داستان رو جدی نگیرین دخترای استرالیایی جهیزیه شون کجا بود بدبختا!)
3- تفریحات ساحلی. مرم این خطه در انواع و اقسام تفریحات ساحلی ید طولایی دارند. از موج سواری و غواصی بگیر تا کتاب خوانی و لم دهی. با وجود اینکه پوستشان بسان ماتحت مرغ میگردد آنهم جلوی آفتاب سوزان استرالیا که از این سو وارد بدن شده و از /ان سو مثل کوکتل مولوتف بدن را سوراخ کرده خارج میشود باز هم از روی مبارک نمیروند و هر کدامشان در طول عمرشان حداقل یک بار لایه برداری سرطان خوش خیم از پوست مبارکشان را تجربه میکنند. و القصه که چنان پریرویانی گاهی سر از موج به در میاورند که تو گویی داستان " لیتل مرمید" واقعی است و هرآینه منتظرید که پریچهره با باله به جای یک جفت پا به ساحل برسد!
(خداوندا ما را به راه راست هدایت کن !)
سه مشخصه فوق جزو شناسه های اصلی این مردم هستند ولی از لحاظ اخلاقی مردمی باصفا و بی شیله و بی خیالند که به عقیده شان "اینها ته دنیا نیستند بلکه دنیا ته انها محسوب میشود " در بینشان زیاد مقدس بازی و یا وطن پرستی و نژادپرستی در نیاورید چون از سر ادب با شما یک دیوار فاصله خواهند گرفت که مبادا حرفی بزنند که به شما بربخورد.
در کل مردمی هستن بسیار "ایزی گویینگ" به قول خودشان و زندگی را راحت و ساده میگیرند که برای مغز پیچیده ما ایرانیها بسیار عجیب و غریب است. وقتی وارد خانه هایشان میشوید از تعجب 4 تا شاخ درمی آورید چون با استاندارهای زندگی پرتجمل و پر زرق و برق ما ایرانیها فرسنگها فاصله دارد. مردمی هستند عاشق حیوانات و بچه ها. اگر در این سرزمین خواستید دوست پیدا کنید و یا بهانه ای برای باز کردن سر صحبت پیدا کنید بچه یا سگ همسایه را با خود به پیاده روی ببرید. مطمئن باشید تا وقتی برمیگردین حداقل 10 نفر دوست پیدا کرده اید!
زیر بنای این کشور را مجرمین خرده پای عموما ایرلندی ساخته اند که امپراطوری انگلیس برای تبعید به اینجا فرستاده بود و هر گروه که به اینجا آمده اند به ساختن خانه و مزرعه یک دیگر کمک کرده اند و همین فرهنگ همیاری زیر بنای فرهنگ ساختاری استرالیا را تشکیل داده که مردمش به آن خیلی افتخار میکنند. در زندگی عادی معمولا کسی کاری به شما ندارد ولی اگر از کسی کمک بخواهید احتمال اینکه همسایه همکار یا دوستتان بدون چشمداشت به کمک شما بیاید بسیار زیاد است. یه طور کلی چگونگی کمک بدون دخالت کردن را به خوبی بلدند.
آهان مشخصه بارز چهارم که یادم آمد بازی فوتبالشان است . یا به قول خودشان "فوتی" که قوانینش با همه جای دنیا فرق دارد. من خیلی تلاش کردم که انرا یاد بگیرم چون برای ارتباطات اجتماعی واجب عینی است ولی از شما چه پنهان بعد از دو روز فراموشم میشود. یک چیزی تو مایه های راگبی و خرتوخر خودمان است! ولی مسابقات فوتی یک اتفاق ملی است که از فوریه تا سپتامبر هر آخر هفته انجام میشود و دوشنبه ها همه بر سر نتایج آن بحث میکنند. و هر جمعه هم در همه ادارات شرط بندی میکنند. تیمهای فوتی شهر ملبورن از همه شهرهای دیگر قویترند و معمولا برنده های لیگ هستند . من هم با تلاش فراوان نام یکی از انها را که لباس راه راه سفید مشکی دارند حفظ کردم و هر کس میپرسد طرفدار کدام تیمم میگویم "مگ پای" تا از غافله استرالیایی بودن عقب نمانم.
القصه برایتان عین ترجمه ویکیپدیا را از "روز ملی استرالیا" اینجا میگذارم که حالش را ببرید و به اطلاعات عمومیتان افزوده شود. و در پایان چند تا عکس از امروز برایتان آپلود کردم که موجبات خسران دنیویتان فراهم گردد. گفتنی ها زیاد است و لی من مغزم در حال تبلور است و چشمانم گیلاس میچیند.
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
روز ملی استرالیا یا Australia Day یاد و خاطرهٔ اولین دسته مهاجران به سرزمین استرالیا در «پورت جکسون»، توسط کاپیتان «آرتور فلیپ» را گرامی می‌دارد. روز ملی استرالیا هر ساله در این کشور، مورخ ۲۶ ژانویه تعطیل رسمی می‌باشد.
در سال ۱۷۸۷
انگلستان تصمیم به استقرار تشکیلاتی سازمان یافته در نیو ساوث ولز نمود. از اینرو آرتور فلیپ از انگلستان خارج شد و در تاریخ ۲۶ ژانویهٔ سال ۱۷۸۸ پس از یک سفر دریایی نه ماهه، به اتفاق همراهان خود، متشکل از ۱۰۳۰ نفر که از این میان ۷۳۶ تن از آنان تبهکار بودند، وارد « پورت جکسون» واقع در نیو ساوث ولز شد. انتقال مجرمان به این ناحیه و بعدها انتقال آنان به دیگر نقاط پراکنده تا سال ۱۸۴۰ ادامه داشت.
تقریبا ۱۸ سال پس از کشف سرزمین
استرالیا توسط کاپیتان جیمز کوک، در تاریخ ۲۶ ژانویه ۱۷۸۸ کاپیتان «آرتور فلیپ» و همراهان خود، به منطقه Sydney Cove وارد شدند و نیو ساوث ولز (یا ولز جنوبی جدید ) را پایه گذاری کردند. آرتور به سمت فرماندار نیو ساوث ولز برگزیده شد و پرچم بریتانیا را در این سرزمین بر افراشته ساخت.
بعدها در تمامی ایالتهای
استرالیا، از سال ۱۹۳۵ تا کنون روز ۲۶ ژانویه گرامی داشته شد. این روز در سراسر کشور تعطیل رسمی اعلام شده و به رسم یادبود ورود اولین دسته مهاجران به نیو ساث ولز در کشور استرالیا مراسم ویژه‌ای برگزار می‌شود. چنانچه ۲۶ ژانویه همزمان با تعطیلی آخر هفته باشد، این جشن به روز دوشنبهٔ بعد موکول می‌شود.
به هر حال، استرالیایی‌ها معتقدند این روز تنها مختص به ایالت
نیو ساوث ولز نیست، بلکه برای تمام ایالتهای استرالیا، این روز نشان تاسیس و تولد این کشور می‌باشد. در این روز در سراسر کشور جشنهایی با مراسمی باشکوه برگزار می‌شود. برخی از این مراسم عبارتند از، بالا بردن پرچم، مسابقات مختلف ورزشی، مسابقات قایقرانی، مراسم آتش بازی، مسابقهٔ پشم چینی و چوب بری،

جشنواره‌های مربوط به افراد بومی و کنسرتهای مختلف

Friday, May 13, 2011

خواب در چشم ترم میشکند.....


چند روز پیش یک ایمیلی به دستم رسید که حالم رو عجیب دگرگون کرده. بماند که مقادیر متنابهی آبغوره در شیشه کردم و آه در ناودان حزن دمیدم!
عکسی از یک پسر بچه 4 ساله به اسم نیما که تحت شکنجه پدر مادرش به حد مرگ رسیده و به بیمارستان منتقل شده. تو همین ایران سگ صاحب خودمون!
تا حالا به 3 تا وبلاگ مراجعه کردم و پرس و جو کردم که این بچه کیه و الان چکار میکنه و چطوی میشه که از این زندگی سگی نجاتش داد هیچ کس نمیدونه. نه کسی که ایمیل زده و نه کسی که واسش شعر نوشته و نه کسی که خبر رو تو وبلاگش زده. مثل اینکه همه و همه فقط بسیج شدن که دل همدیگه رو ریش ریش کنن ولی دریغ از یک قدم مثبت.
آخه یکی به من بگه اون سگدونی کدوم جهنم دره ایه که هیچ کس از هیچ کس خبر نداره؟
فقط بلدیم از کنار هم مثل قاطرهایی که به یک گاری وصل شدن بی تفاوت رد بشیم . حتی از سگ هم کمتریم. چون سگا همدیگه رو بو میکشن.
توی ممالک بی خدا و بی پیغمبر پلیس چشم همچین پدر مادرایی رو درمیاره. برای تمام عمرشون اعتبارشون رو تو جامعه از دست میدن . بچه میره تحت سرپرستی یک تیم روانپزشکی و پزشکی تا سلامت روحی و جسمیش رو دوباره پیدا کنه و بعدش هم به خانواده های "فاستر" تحویلشون میدن که بچه کمی در محیط طبیعی خانوادگی زندگی کنه.
بعدش هم همه مطبوعات بسیج میشن که ته و توشو در بیارن که چنین پدر مادری چطوری دور از چشم پلیس و پرستاران محلی که آمار همه بچه های محل رو دارن و در و همسایه تونستن بچه رو به این حال و روز بندازن و کسی نفهمه.
همسایه روبروی ما یک مادری است که دو تا بچه داره و از شوهرش جدا شده. هر از گاهی شوهرش میاد و خلاصه با هم مشاجرعه دارن. یه دفعه صدای گریه زاری بچه ها بلند شد که ما زنگ زدیم پلیس رو خبر کردیم و پلیس گفت به این آدرس یک ماشین پلیس در راهه. همسایه های دیگه زودتر خبر دادن. و فردای اون روز با همسایه کناریمون که صحبت میکردیم گفت دوتا آدم بزرگ هرچقدر میخوان سر هم داد بکشن ولی وقتی پای به وحشت انداختن بچه ها پیش میاد این دیگه از محدوده اتفاقات خانوادگی بیرون میاد چون بچه ها بی دفاعند.
سوال من اینه که وقتی همسایه ها در اینور دنیا که فاصله این خونه تا خونه مقالبلش 50 متره صدای دعوا رو میشنون و عکس العمل نشون میدن چطور میشه که توی لانه موشهای ایران که صدای توالت خونه توی هال خونه همسایه شنیده میشه مردم اینقدر نسبت به این فجایع بیتفاوتن؟
کسی با خودش فکر نمیکنه بچه ای که در این شرایط خشن داره در همسایگی من بزرگ میشه میتونه پتانسیل یک خطر جدی برای خانواده من باشه؟ کسی که خشونت رو تا این حد تجربه کرده باشه میتونه به همین راحتی هم در مورد دیگران خشونت بکار ببره .نباید بجای افکار ابلهانه چهاردیواری اختیاری یک اقدام مثمر ثمر کنه تا فردا دامن چنین مادران کثیفی خفاش شب و قاتل روز به دامن جامعه نندازه؟
****************************
دیروز توی اخبار شنیدم که نیما بعد از ترخیص از بیمارستان به خانواده اش برگردانده شد .....
اسم نیما رو به خاطر بسپارید با همین روال تا 15 سال دیگه حتما به عنوان یک قاتل یا دزد ناموس یا خفاش شب یا ... دوباره اسمشو خواهید شنید. ای همسایه همشهری خویشاوند ! اون روز وقتی برای قصاص میخوان چشمش رو کور کنند یا دستش رو ببرن یا بکشنش یادتون باشه که شما هم بخاطر بیتفاوتی لایق قصاصید..

(پیوست: یکی از خوانندگان وبلاگم خاطره ای از بچه ای تعریف کرد که در یکی از بیمارستانهای تهران بخاطر مصرف زیاد مواد خواب آور مرده بود. مادرش که بخاطر فقر به فاحشگی رو آورده بود برای اینکه بچه نفهمه بهش دارو میداده که اون بار دوز مصرفی زیادتر از تحمل بچه بوده و بچه مرده بود. پلیس رو خبر کردن ولی دست آخر همه چی ماست مالی شده بوده و پلیس گفته صداش رو در نمیارید مسئله خانوادگی بوده و ناشناسی هم تهدید کرده که به کسی ربط نداره و هر کس هم اعتراضی کنه از بیمارستان پاشو بذاره بیرون با چاقو تیکه تیکه اش میکنیم.
این نتیجه قانونی است که حق دم رو به اولیای دم میده و عدل رو بر پایه قصاص و نزاع فردی توجیه میکنه نه قوانین عدالت اجتماعی!!!! اولیای دم هم خودشون حق کشتن طرف رو دارن و هم اگه کسی طرف رو ناک اوت کرد حق کشتن انسان دیگه ای رو!!!).

Sunday, February 13, 2011

طوطی و بازرگان و یه مشت چرت و پرت دیگه!

1-یادتون میاد وقتی بچه بودیم هر کی کفش نو پاش میکرد همه سعی میکردن که با کفش خاکی پا روی کفشش بذارن که سفیدی و نویی کفششو داغون کنن و بعد میگفتن که : "حالا مبارک شد!"
راستی چه سادیسمی در بچگی داشتیم. توی مصر هم اینروزا همه چی همینجوریا داره "مبارک" میشه!!!

2-طوطیهای هنوستان تنها کاری که از دستشون برای طوطی بازرگان برمیومد این بود که بهش نشون بدن که چطوری خودش رو از کنج قفس آزاد کنه. طوطیها نمیتونستن پاشن برن دنبال بازرگان و خودشون طوطی زندانی رو از قفس رها کنن آخه کار و زندگی داشتن. نمیتونستن پرواز رو بخاطر همدردی با طوطی اسیر رها کنند. چون پرواز حقشون بود. حق طوطی بازرگان هم بود. فقط به طوطی گفتن که برای رهایی باید چکار کنه. ریسک این کار با خود طوطی بود.
چون بازرگان بعد از اینکه دید طوطیش مرده میتونست بندازش جلوی یک گربه پشمالو تا اون هم یه لقمه چپش کنه. میتونست زیر خاک دفنش کنه تا طوطی نه تنها دیگه آزادی رو به چشم نبینه بلکه همون زندگی تو قفس هم از دست بده. ولی طوطی برای رهایی حاضر شد که همه این ریسکها رو قبول کنه و بهاش رو بپردازه و خودش رو به مردن بزنه و تنها بعد از قبول همه شرایط تونست به آزادی برسه. این هنر خود طوطی بود که هم تونست پیام طوطیهای هندوستان رو بگیره و هم ریسک کار رو قبول کنه. وظیفه طوطیهای هند فقط اطلاع رسانی بود. پس طوطیهای عزیز ولنتاینتون مبـــــــــــــــــارک!!!!

3-بیست و یک بهمن " شیخ عزالدین" یکی از روحانیون مبارز سنی در سن 89 سالگی درگذشت. اهالی کردستان وکسانی که در زمان انقلاب در اون منطقه زندگی میکردن بخوبی باچهره کاریزماتیکش آشنا هستن. یه جورایی زندگی یک عزیزی رو مدیون اثر مهر انگشترش برپای یک نامه هستم. خدا رحمتش کنه.

4- بالاخره تونستم وزن اضافی یادگار سفر به ایران رو از دست بدم. دو ماه تلاش برای 2 هفته نشخوار!

5- دارم برای سفر عید پاک برنامه ریزی میکنم. قبلا ها برای گروههای 10-15 نفره برنامه ریزی میکردم و همه چی به خوب و خوشی پیش میرفت ولی نمیدونم چرا اخیرا هر چی برنامه میچینم به مسلخ میره! اول قرار بود مقصد مصر باشه ولی با این اوضاع احوال فعلا از خیرش گذشتیم. دیشب جاهای دیدنی بارسلون رو چک میکردم و کلی از دیدن اینهمه جاذبه توریستی دلضعفه گرفتم. شاید رفتیم اونجا. احساس اینکه نیاز به ویزا نداری و هر جا اراده کنی میتونی بری اینقدر خوبه که به همه سالهای غربت میارزه! وبگردی و پیدا کردن اطلاعات قبل از سفر در مورد مقصد به همون اندازه هیجان انگیزه که خود سفر. به اندازه کافی پوینت "اسکای وارد" جمع کردم که یک بلیط مجانی برای اروپا بگیرم. ای کسانی که زیاد مسافرت میکنید حتما عضو " فریکوئنت فلایر" خط هوایی مربوطه بشین.
امیدوارم که این برنامه ای که دارم میچینم به خوبی و خوشی پیش بره و کسی در اسپانیا هوس انقلاب به سرش نزنه!

6- اینجا گرفتن یک مستخدم که خونه رو تمیز کنه خیلی ارزونه. ولی نمیدونم چرا هر چی با خودم کلنجار میرم که بگم یکی بیاد هفتگی خونه رو تمیز کنه راضی نمیشم که نمیشم. هر کاری میکنم راضی نمیشم یکی بیاد سوراخ سمبه های کثیف خونه ام رو ببینه و به وسایلم دست بزنه. حس خود "کوزت بینی" گریبانم رو گرفته اساسی. این منو یاد سالهای کودکی میندازه که از اینکه کسی در درسها کمکم کنه متنفر بودم . یادمه که از همون اول دبستان خودم درس رو حفظ میکردم و به خودم دیکته میگفتم تا به کسی خدای ناکرده نیاز نداشته باشم !!

7- میدونم این پستم خیلی مزخرف داره میشه ولی خوابم میاد و میخوام که این متن رو تموم کنم برم لالا.

8- دلم واسه منظره هایی که تا چند ماه پیش میدیم خیلی تنگ شده قبل از ترک دیار چند تا عکس از پارک نزدیک خونمون گرفتم که خیلی وقتا برای پیاده روی یا پیک نیک و دوچرخه سواری میرفتیم اونجا. چند تا عکسشو میذارم اینجا با دیدنش دلم واشه. دلم واسه ماشین قرمزم رزهای توی حیاط و میز صندلی حیاط پشتی تنگ شده که هر وقت فرصت داشتم با یک لیوان چایی میرفتم مینشستم اونجا زیر سایه بون و چشمام رو میبستم و به آواز پرنده ها گوش میکردم. احتمالا درخت عنبه الان میوه هاش رسیده باشه. من آدم "دهات پسندی" هستم. جاذبه های شهرنشینی زیاد در من اثر نداره.

9- دلم میخواد یه متن بنویسم در مورد پارامترهایی که به نظر من جهان اول رو از جهان سوم جدا میکنه ولی چون خوابم میاد ممکنه چرند بنویسم. باشه برای یه فرصت دیگه.
10- شدیدا هوس یک گیلاس شامپاین کردم ولی حیف که اینقدر خریدنش دنگ و فنگ داره که از حوصله خارجه! جالبه که بطور کلی فقط در مراسم خاص مشروب میخورم ولی از وقتی که اینجاییم و مشروب به راحتی در دسترس نیست مرتب هوس مست و پاتیل شدن به سرم میزنه!
11- وقتی ایران بودم دفتر کارم یه پنجره داشت به بزرگی یک دیوار و رو به توچال بود. هر وقت خسته میشدم صندلی رو میچرخوندم رو به پنجره و کوه روتماشا میکردم بخصوص موقع برف یا بارون محشر بود. بعدها که از ایران رفتم برای دیدن کوه دلم تنگ میشد ودیدن آسمون گل و گشاد نامانوس بود. الان معتاد به دیدن آسمون آبی و گل و گشادم. آدمی بنده عادتهای خودشه
12- خوب دیگه این بود داستان امشب ما. بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود.....

Thursday, February 10, 2011

فجر به سبک مصری و والنتاین به سبک ایرانی

سیما این متن رو فقط بخاطر تو به طنز مینویسم.
،آخه شما نمیدونیم این دوست من بهم گیر داده که تو که همه زندگیت مسخره بازیه چرا وبلاگت اینقدر جدی و خشکه؟
ما که خراب رفیقیم اینم روش. جهنم و ضرر بذار اینجا رو هم به مسخره بازی بکشیم! آدم تو توالت هم دیگه این روزا نمیتونه تو حال خودش باشه و واسه خودش فکر کنه چه برسه اینجا.
عرضم به حضور انورتون که تا الان بیدار موندم که این مرتیکه الدنگ بیاد سخن پراکنی کنه ببینیم بالاخره تکلیف ما و تحریر و فجر و انقلاب نور و انفجارش به کجا میرسه.
من و یه ملت و یه میدون جمعیت و هف هشت ده تا رییس جمهور رو از عصری گذاشته سرکار مرتیکه. دیگه نزدیکیهای ساعت دوازده که شد گفتم به مرگ خودم وایساده که یهو سر راست بشه 22 بهمن و بعدش بیاد خبر رفتنشو بده که اینجوری به همه دنیا ثابت کنه که انقلابمون همچین ترکونده که ترکش هاش رو بعد از سی و دو سال هنوز از تن ملتای دیگه باید جراحی کنن !
فکر کنید اگه این مردک میگفت تشریف نحسشو میبره چقدر ما الان دلمون خنک میشد ؟ پیش خودمون میگفتیم دم ننه باباهامون گرم که 30 سال پیش یه گل کاشتن قل قلیه سرخ و سفید و سبزه (نه ببخشید آبیه) و هنوز واسه مردمای یه قاره دیگه گل میده . حتی دیو بد قصه شون هم منتظر میمونه تا همزمان با روز آزادی ما دمشو بذاره رو کولش در بره.
تا ساعت 12 شب که اومد و یه مشت اراجیف گفت و رفت پی کارش و ما هاج و واج موندیم که این حرفاش چه معنی میداد؟ به نظرم وظیفه اخلاقی داشت که این قسمت از حرفاش رو به زبان شیرین شکر پارسی بلغور کنه که ما هم بفهمیم که میخواد چکار کنه بالاخره. و واقعا روی اون ترکشای انفجاری که از تنش درآوردن مید این ایران نوشته بود یا نه؟
فکر کنم مردم وسط میدون هم الان همین جوری مثل من گوگیجه گرفتن که باید چکار کنن. برن خونشون؟ برن بخوابن؟ برن در دفاع از حقوق پایمال شدشون در میدان آزادی تهران تجمع کنن؟ همونجا وسط میدون بمونن؟ اگه بمونن تکلیف جیش پی پی شون چی میشه؟ نمیشه که میدون رو اون هم از نوع تحریرش به گند کشید!
اصلا به من چه!
تا همین پارسالا نزدیک ولنتاین که میشه شونصد تا ایمیل به دستمون میرسید در مذمت جشن گرفتن ولنتاین و خودباختگی.وپیشنهاد اینکه بجاش عید مهرورزی اسپند نمیدونم چی چی رو جشن بگیرین. حالا امسال همه یهو ذوق مرگ ولنتاین شدن و شونصد تا ایمیل میاد که ولنتاین بریم با بروبچ بیرون و دور هم باشیم. حالا نمیدونم بریم یا نریم. یکی از بچه ها که مامانش درو روش قفل کرده و گفته بشین بینیم بابا.این جینگولک بازیا چیه! تو گی ته وخور! ولی به دوستام گفتم که باید مواظب مهرورزان باشیم. چون یهو دیدی در این روز فرخنده همه احساساتشون متبلور شد و خواستن بیان ما رو ماچ آبدار کنن.
منم که اصلا از تفی شدن خوشم نمیاد! ولی شاید بد فکری نباشه حالا که مصریهای فلک زده بعد 17 روز سرپا وایسادن نتونستن پیروزی انفجار رو همزمان با ما جشن بگیرن خوب ما برای اینکه از بار غصه شون کم کنیم باهاشون بولنتاینیم.
گفتم ماچ یاد سال نو میلادی 2009 افتادم. این فرهنگ بی ناموسی ماچ و بوسه در سال نو میلادی بدجوری در ممالک متفرقه شایعه طوریکه آدم جرات نداره شب سال نو بدون سپر از خونه بیاد بیرون.
اون سال رفته بودیم کنار رودخونه که آتیش بازی سال نو رو تماشا کنیم. دیدن آتیش بازیا اون هم در انعکاس آب خیلی خوشگله.
موقع آتیش بازی که شد هر کس سعی کرد یه جایی با دید خوب پیدا کنه و این شد که من از باقی گروه جدا افتادم و ملت شروع کردن به شمارش معکوس که ناگهان ساعت 12 شد و من با دهان بازمشغول دیدن فشفشه های آسمانی بودم که حس کردم یک ماچ محکم به همراه مقادیر متنابهی آب دهن به گونه سمت چپم چسبانده شد. سرم رو چرخوندم که ناگهان یک فقره برا د پیت در مقابلم دیدم که با یک نیش از بناگوش در رفته گفت: "هپی نیو یر!"
منم در حالیکه سعی میکردم لب و لوچه گل و گشادم رو که هاج و واج وا مونده بود جمع کنم گفتم : "تو یو تو"
و مثل برق و باد به سمت بقیه بچه ها رفتم قبل از انکه کسی دیگه هوس کنه سال نو رو تبریک بگه و چاق سلامتی کنه.
البته بعدها به این نتیجه رسیدم که دلیل اینکه 2009 سال خوبی بود و کلی گشایش در کارها ایجاد شد همین ماچ اول سال بود
در پایان از این انشای خود نتیجه میگیریم که مهرورزی و ماچ به خودی خود جیز خوبی نیست مگر اینکه در سال نو توسط یک آدم خوش قیافه و به طور غافلگیرانه انجام شود.

Wednesday, January 19, 2011

تولدت مبارک کینگ کبیر



من عاشق ساعتهای آخر شب هستم وقتی که اهل خونه خوابن و کسی دیگه باهات کاری نداره . زندگی به سبک جغدا یا شایدم خفاشا یا کرمای شب تاب! اونوقت یه لیوان گنده چایی تازه دم با شکلات و یک آهنگ یا دکلمه قشنگ و نشستن پای لپ تاپ و سکوت شب.
من عاشق امتحان کردن چاییهای مختلف هستم. همیشه کلی چای با طعم های مختلف توی کابینت آشپزخونه ما پیدا میشه وزمانی که ملبورن زندگی میکردیم یکی از تفریحهای من رفتن به یک مغازه چایی فروشی بود که 365 نوع چای داشت!
القصه این ساعتهای انتهایی شب اینقدر خوبن که من همیشه حیفم میاد که از دستش بدم و برم بخوابم. این عادت از سال کنکور شروع شد که با دکلمه های خسرو شکیبایی و احمد شاملو آخرهای شب کتاب توماس و هالیدی میخوندم
یه جور خلسه خوبیه یا شایدم کشف شهودی خویشتن خویش! پیدا کردن "خود" بعد از یک روز شلوغ و پرسر و صدا! بعد که میری بخوابی خیالت راحته که "خود"تو گم نکردی همین جا بیخ گوشت خوابیده!
اینجوری کمتر دلت واسه خودت تنگ میشه ولی تنها بدیش اینه که صبحا مجبوری مثل نیمرو چسبیده به ماهیتابه از رختخواب جدا شی!
بهانه های دلخوشی به همین آسانی است!
دوشنبه این هفته روز تولد یک انسان بزرگ بود! اگه پیغمبرا رو بجای اینکه خدا انتخاب کنه مردم انتخاب میکردن میشد گفت که پیغمبر قوم خودش بود.صاحب این جمله معروف:" من رویایی دارم". گاندی قوم سیاه پوست. دکتر مارتین لوترکینگ. اگه خواستین بیشتر در موردش بدونید وبلاگ سهند رو بخونید که با قلمی جذاب خلاصه ای از زندگیش رو گفته.
انسانی رو تصور کنید که جرات داشته باشه که در اوج تحقیر ها بلند پروازانه رویا پردازی کنه. اونهم نه فقط برای خودش بلکه برای کشورش. بعدش با همون شجاعت بره وسط میدان شهر و جار بزنه : " ای جماعت من رویا پردازی میکنم" و از چیزهایی حرف بزنه که در زمان خودش از دو نفر فقط ممکن بود شنیده بشه: یا طرف خل وضع باشه و یا بسیار باهوش و کاریزماتیک .
و این رویاش رو بتونه در ذهن یک ملت طوری جا بده که سالها بعد از مرگش رویاش هنوز زنده و قوی بمونه که به حقیقت بپیونده!
کم چیزی نیست! فکر کنید آدمای معمولی وقتی میمیرن یک سال بعد هیچ کس حتی یادی هم ازشون نمیکنه چه برسه به رویاهاشون!
پیغمبرای معمولی وقتی با قاطعیت خلاف عرف جامعه یه حرفی میزدن حداقل دلشون به یک قدرت پس پرده خوش بود. خیالشون راحت بود که یه خدایی هست که هواشون رو داره و سفارشی واسشون خدایی میکنه و اگه کسی به حرفشون گوش نداد دچار قهر الهی میشه و سنگ میشه و فلان و بیسار...
ولی وقتی یک آدم معمولی با قدرتی کاملا معمولی و بدون هیچ گونه پارتی بازی خداوندی پامیشه و از رویاهاش با مردمش حرفهایی رو میزنه که در زمان خودش عجیب غریب بوده و تا لحظه آخر عمرش به رویاهاش وفادار بوده و بخاطرشون مرده باید گفت :
" روحت شاد ای مرد. ای کاش هر ملتی عوض شونصد تا پیغمبرِ یه مرد بزرگی مثل تو داشت که با قومش از آرزوهای بزرگ حرف بزنه وبخاطر همون آرزوهای بزرگ بمیره. "
دلم نمیخواد چیز دیگه ای بنویسم. فقط دوست دارم طعم آرزوهای یک بزرگمرد رو همراه با چای ماسالا زیر دندونم مزه مزه کنم......

Friday, January 14, 2011

فرازهایی از سفر به مام میهن

در تاکسی:
مسافر: آقا چقدر میشه؟
راننده آژانس: 7000 تومن
- آقا من همین راه رو 2 ساعت پیش اومدم با آژانس 5500 دادم چرا برگشتش میشه 7000 تومن؟
راننده آژانس: خانم ببین تاکسی متر انداخته 6500
- مسافر: خوب باز هم چه ربطی داره به 7000 تومن؟
- اون 500 تومن هم حق ترافیکه.
مسافر: اقا ترافیک به من چه؟مگه من مسول ترافیکم؟ مگه من حقتو خوردم که میخوای از حلقوم من درش بیاری؟ برو حقتو از کسی بگیر که حقتو خورده!
- درست میفرمایید خانوم شما همون 6500 رو بدید.
_________________________________________

در مهمانی دوستانه:
خانمی به یکی از دوستان قدیمی که کنارش نشسته
--: زی زی جون زیر چشمات داره چروک میافته ها. این خطوط رو ببین. اینا روز به روز عمیقتر میشه.
-- زی زی: اه؟ راست میگی؟ به نظرت برم بوتاکسشون کنم؟
-- یکی دیگه از دوستان: نه قیافه ات رو مصنوعی میکنه بوتاکس نکنیا
زی زی تو فکر فرو میره ....
-- من: برو بابا تو به اینا میگی چروک؟ خطهای منو
ببین! منهم زیر چشمم خط داره.ببین! خط خنده است. طبیعیه
-- خانم اول: اوه اوه! آره چشمای تو که زیرش خیلی خط عمیقی داره!
-- من (با خنده و کنایه): وا! تو به این پوست برگ هلوی من ایراد میگیری؟ امگه میشه نخندم چونکه چروک زیر چشمم درست میشه؟
ولی زی زی تا آخر مهمونی توی فکر بود . ای کاش این خانوم عوض گیر دادن به چروک زیرچشم مردم خودش یه فکری واسه شیکم ورقلمبیده اش میکرد که از توی لباس زده بیرون!
_________________________________________
در آرایشگاه:
آرایشگر در حال بند انداختن به مشتری اول:
-- وای چقدر پوستت شله همش میاد زیر بند.
به مشتری بعدی:
-- وای چقدر موهات نازکه!
به بعدی:
-- وای چقدر موهات کم پشته!
به بعدی:
-- وای چقدر ابروت پره!
و من با خودم فکر میکنم چرا تو این مملکت همه دوست دارن عیب و ایرادهای همدیگه رو های لایت کنن و حال همدیگه رو بگیرن؟ بیخود نیست بازار ژل و کرم و ماسک و بوتاکس اینقدر اینجا داغه! همه
مجبورن به اندازه هنرپیشه های هالیود به خودشون برسن تا از گزند چرندیات دیگران در امان باشن .
_________________________________________
در پارک:
مادرخطاب به دخترش: دخترم بیا این سویشرتت رو بپوش
دختر: نه مامان گرممه
و من در حالیکه چشمام در اثر شنیدن لغتی عجیب و غریب به نام "سویشرت" گرد شده بود از مادر پرسیدم که این " سویشرت" آیا خوردنی است یا پوشیدنی که من به این عمر چندین و چند ساله ام نشنیده ام.
مادر در حالیکه نگاه "های کلاس" اندر عمله ای به من کرد گفت: وا! شما نمیدونین چیه؟
و سپس جلیقه فلیسی کلاه داری را از کیفش در آورد و گفت:
اینها اینه!

آقایون خانوما اگه کسی منبع و مبدا این کلمه رو میدونه لطفا من رو از تیرگی نادانی نجات بده چون تا جایی که من میدونم در انگلیسی هم به همچین گارمنتی میگن " فلیس جکت" و برای من که زمینه کارم در این رابطه است و قاعدتا باید اسم تمامی منسوجات رو بدونم مایه بسی شرمساری و سرافکندگی است که مثل مجسمه بلاهت رفتار کنم.
________________________________________


حدس بزن چه کسی برای شام میاید :
یکی دیگه از هیجانات مهمانی ها در ایران اینه که میزبان تا ساعت 9 شب نه تعداد مهمانها رو میدونه و نه میتونه تخمین بزنه.
یه جور هیجان جالبی است مهمانی گرفتن در ایران (در حد تیم ملی). 20 نفر رو دعوت میکنی که ساعت 6-7 در محل مهمونی حاضر باشن. 15 نفر جواب میدن که میان و برای 5 نفر که تلفنشون رو جواب نمیدن پیغام میذاری و اس ام اس میفرستی و ایمیل میزنی ولی هیچ جوابی ازشون نمیگیری. امیدواری که اگه نمیومدنی بودن حداقل بهت جواب میدادن.
جهت احتیاط به اندازه 17 نفر غذا سفارش میدی.
روز مهمونی تا ساعت 6.5 دو تا مهمونت پیداشون میشه. ساعت 8.5 هفت هشت نفر دیگه پیداشون میشه. (میشه حکایت اون جوکه که یادت نمیاد با 7 نفر ساعت 20 قرار داشتی یا با 20 نفر ساعت 7)
ساعت 9 نمیدونی که به سر بقیه مهمونات چی اومده نمیدونی که باید شام رو سرو کنی یا همچنان سر مهمونات رو با قاقالی لی گرم کنی.
آخر مجبور میشی به تک تکشون زنگ بزنی ببینی که کجا گیر کردن.
2 تاشون گوشی رو ور میدارن و میگن که نمیان ببخشید که نشد خبر بدن! بهرحال گرفتاریهای خودشون رو دارن و تو باید بفهمی که مهمونا بیکارکه نیستن دم به دقیقه بهت زنگ بزنن و مثل جی پی اس بگن کجان واز حضور یا عدم حضورشون خبرت کنن.
بقیه گوشی و بر نمیدارن. خلاصه آخر مجبور میشی ساعت 9.5 شب شام رو سرو کنی یه جای لق هر کی که دیر کرده.
2 روز بعد کسانی که ناپدید شده بودن یهو بهت زنگ میزنن که : اه! ببخشید این 2 روزه نه تلفن ما آنتن میداد و نه ایمیل چک میکردیم و نه حالمون خوب بود. تو هم مجبوری لبخند ابلهانه بزنی و بگی خواهش میکنم قصد این بود که دور هم باشیم. نمیتونی که بعد شونصد سال اومدی یقه مردم رو بگیری
فقط اشکالی که داره تو میمونی و غذای مونده به اندازه 7-8 نفر که مجبوری خودت زحمتش رو بکشی و شونصد بار تلفن بازی در زمان مهمونی که قراره زمانی باشه در کنار کسانی که اومدن تو رو ببینن نه به دنبال کسانی که قرار نیست بیان قیافه منحوس تو رو ببینن.
میگم اگه خط اینترنت وموبایل در ایران خوب کار میکرد مردم چه خاکی تو سرشون میکردن؟
حالا میدونم با گفتن این حرف خیلی از شما دوستان که وبلاگم رو میخونید ازم دلخور میشین ولی فقط خواستم راست و حسینی بگم چقدر به میزبان هیجان وارد میشه.
__________________________________________________________
در یکی از رستورانهای جاده کرج:
پلاکاردی با این عنوان: " ورود افراد بد حجاب و مجرد ممنوع"
-) آقا از کی تا حالا مجرد بودن گناهه؟ پس مجردا کجا باید برن؟
-) صاحب رستوران: خانوم نه هر مجردی. اینجا بعضی خانومای مجرد بد حجاب میان با مانتوهای باز و بلوزهای کوتاه تا نافشون معلومه . اینجا محیط خانوادگیه. یارو با خونواده اش اومده محو این این خانوما میشه بعدش همسرش بهش برمیخوره یه لقمه غذا کوفتشون میشه ! مثلا یه روز اومدن تفریح!
با خودم فکر میکنم اگه یه جایی بذارن که این خانوما برن نافشون رو نشون بدن دیگه بدبختا مجبور نیستن هی بیان اینجا نافشون رو نشون بدن!
یه جایی که برای این آقاهای متاهل هیز ممنوع باشه و فقط جوانان مجرد بیچاره چشم و گوش بسته اجازه داشته باشن برن.
_______________________________________________

نه اینکه فک کنید همه خاطراتم اینجوریه ها! خاطرات خیلی معرکه هم داشتم ولی ترجیح میدم واسه خودم نگهشون دارم چون در وصف خوبی و ماهی و جیگری و گلابتونی ما ایرانیها هممون زیاد میگیم و گوشمون از حرفای قشنگ خودمون پره و نیازی به بازگویی نیست. یکی رو لازم داریم که از زاویه دیگه ای هم صفات ناخوشایندمون رو بگه ولی معمولاهمه از زیرش در میرن چون سر این کیسه رو که باز کنی به همهمون برمیخوره ولی من ترجیح میدم نقش دشمن نسبتا دانا رو بازی کنم تا دوست نادان.

Wednesday, January 12, 2011

شادیهای کوچک بی بهانه

دیروز اومدم یکم زر زر و عر عرکنم و غر بزنم و از سختیهای این محیط جدید بگم و تعریف کنم که چقدر سخته که آدم کاملا ایزوله بشه و هیچ انگیزه ای برای این نداشته باشه که حتی صبحا که پا میشه صورتشو بشوره و تا لنگ ظهر با پیژامه خونه رو متر نکنه.
تلوزیون رو روشن کردم و اپرا با چند نفر که حوادث وحشتناکی تو زندگیشون رخ داده بود و تونسته بودن شرایط بحران رو بگذرونن مصاحبه داشت .وقتی دیدم این آدما چطوری با چنین مشکلات وخیمی مثل مرگ فرزند دست و پنجه نرم کردن تصمیم گرفتم که خفه خان بگیرم و یه چیز دیگه براتون بلغور کنم.
آخه جونم واستون بگه که یکی از لذتهای کوچیک زندگی من اینه که صبح پاشم دوش بگیرم موهامو سشوار بکشم و لباس خوشگل تنم کنم و برم سراغ کار و زندگیم. البته این خوشی رو چند سال بعد از خروج از ایران کشف کردم . و حتی تا چند سال اول نمیدونستم بجز شلوار لی و تی شرت دیگه چی میشه پوشید!
نوجوانی ما زمان مزخرفی بود. زمان ایدئولوژیهای ابلهانه غیرکارامد! جامعه مظاهر رو در وجودمون سرکوب کرد.اینقدر اسیر معانی شدیم که مظاهر رو فراموش کردیم. توجه به ظاهر و لذت بردن کودکانه از زیبایی های طبیعی وجودمون که در بچگی خیلی خوب بلد بودیم در وجودمون مرد. قدرت لذت بردن از خودمون که بطور فطری بلد بودیم در طول 8 سال دفاع مقدس در ما شهید شد! و این آغازی بود که جشن شادیهای کوچک زندگی رو ترک کنیم.
یهو یه روز تابستونی خاطرات دوران کودکی و لذت " درس آپ " کردن رو به خاطر آوردم و دوباره بچه شدم و شوق پوشیدن گردنبندهای رنگ و وارنگ و لاک زدن به ناخنهام به سراغم آمد. به یاد بچگیا که یواشکی رژ لبهای مامانها رو برمیداشتیم و جلوی آینه خودمون رو گل گلی میکردیم و بعدش رژهای شکسته رو میچپوندیم توی لوله رژ و درشون رو میبستیم که گندش در نیاد.
روزهایی که کفشهای مامانها رو میپوشیدیم و بزور سعی میکردیم با پاشنه های بلند راه بریم.( البته هنوز هم در راه رفتن با کفشهای پاشنه بلند به همون اندازه ناشی هستم و پس از تلاشهای بیهوده تصمیم گرفتم بیخیال کفش پاشنه بلند بشم مگر در زمانهای فوق اضطراری!) یادم افتاد که چقدر راحت خودمون رو زیبا میدیدیم.
و این روزی بود که من با خودم دوباره آشتی کردم. دیگه نه دماغم رو بزرگتر میدیدم و نه خودم رو چاقتر کوتاهتر بیریختر یا کج و کوله تر ازچیزی که واقعا بودم. یه جور کشف حقیقت شهودی...
در مورد نسل بعد از ما این قضیه متاسفانه حادتر شد. چون اونا قبل از اینکه با خودشون آشتی کنن ِ جامعه درگیر توجه بیش از حد به ظواهر شد و در نتیجه نسل بعد از ما بجای لذت بردن از وجودشون درگیر وسواس کمالگرایی شدند و خودشون رو زیر تیغهای جراحی زیبایی تکه پاره کردند.
القصه فعلا این روزا و در این جای جدید این شادی کوچیک زندگی من بهانه ای برای ظهورنداره.
بعدا توی پستهای جدید بیشتر براتون مینویسم. نظرهای یک جهان سومی که بعد از تجربه جهان اول جهانهای تازه ای رو داره کشف میکنه.
واسه خودم هم کمی تا قسمتی عجیبه واسه همین بود که نیاز به زمان داشتم تا بهتر بتونم واسه خودم تحلیلشون کنم.

Tuesday, November 9, 2010

دریا دریا دریا عشق ما دریا


این عکس در راستای احیای حقوق ایران در دریای خزرمیباشد!
دانشمندان محیط زیست به تازگی دریافتند که یکی از دلایل آلودگی دریای خزر وضعیت ناگوارحجاب بانوان ایرانی است.
در پی انتشار این خبرجمعیت سبز (توجه شود این سبز هیچ ربطی به سیاست ندارد و به طرفداران محیط زیست اطلاق میشود) از کلیه عناصر اناث ایرانی (خواهران) درخواست کرد که با پوشش برتر خود از آلودگی بزرگترین دریاچه جهان جلوگیری کنند!

Thursday, October 14, 2010

اندر احوال نجات 33 معدنچی

از دیروز تا حالا دارم با خودم فکر میکنم چطوریه که جون 33 نفر گاهی اینقدر ارزش پیدا میکنه که یه دنیا برای نجاتشون بسیج میشن ولی گاهی جون 1000 نفر هم ارزشی نداره و بعضا یه دنیا برای کشتنشون همدست میشن؟
چرا گاهی کلی پول خرج میکنیم که 33 نفر رو از عمق 700 متری نجات بدیم و گاهی کلی پول خرج میکنیم که جون هزاران نفر رو بگیریم؟
آیا این تفاوت در نوع جان است یا در محل قرار گرفتن آن یا نوع کار یا ????
بنظر شما چرا؟