Showing posts with label داستان. Show all posts
Showing posts with label داستان. Show all posts

Saturday, March 12, 2011

لیلی و حوا

زنها دو قسمند. "لیلی" و "حوا:

لیلی عاشق نیست. لیلی معشوق است. لیلی عشق را نمیشناسد.
لیلی مرهم نیست. لیلی خود زخمی است. لیلی همان "حوا"ی نیش خورده از مار است که از ریسمانهای سپید و سیاه میترسد.
لیلی همان "حوا" ی منع شده از سرپیچی است. لیلی قانع است. قانع به هر آنچه مجنون بخواهد. لیلی صلیب گناه سرکشی "حوا" را در طول تاریخ به دوش میکشد.
لیلی لباسی زیبا در پشت پنجره یک ویترین است که مجنون دورادور رویای پوشیدنش را در سر دارد. لیلی آرزوی عاشقی است که خود عشق را نمیشناسد. لیلی رسم عاشقی مجنون است. لیلی فارغ است.
.لیلی داستان دست و پا زدن عقل است در مصاف عشق. لیلی برده شلاق خورده عقلی است که از آن گریزی نمیابد. مجنون دلیل بودن لیلاست. داستان لیلی پس از مجنون به انتها میرسد. لیلی آمده است که مجنون را "مجنون" کند. کسی نمیداند لیلای بی مجنون چه بر سرش آمد. لیلی بازنده است.
لیلی همیشه بازنده است. لیلی دفتر خاطرات عشق مجنون است.
لیلی زیباست مثل یک عروسک پشت قاب آیینه. تن لیلی نازک آراست که مجنون به جانش دادست آب. لیلی نشسته منتظر است منتظر مجنون دیوانه .لیلی شاهد دورادور است.
لیلی نمیرسد. لیلی نمیداند که چگونه باید برسد. لیلی همیشه دیر و ودور و دریغ است. لیلی مست دل ربودن است. لیلی طناز است.

***********************************
"حوا" عاشق است. حوا سرکش است. حوا عاشقی سرکش است.
حوا قلبی دارد به بزرگی عشق. حوا ماجراجوست. حوا خود عشق است. حوا زندگی را میبلعد. زندگی را نفس میکشد میبوید.
حوا از گوسفندیِِ در بهشت و چریدن بیزار است. حوا علف دم دست نمیخورد چشم بر آن سیب ممنوعه و غیر قابل دسترس دارد.
حوا میداند چطور باید شیطان را راضی کند که سیب را بچیند. حوا میداند چطورمار را به بازی بگیرد.
حوا از مار نمیترسد. حوا شیطان را هم از بارگاه میراند.
حوا عاشق است و به پای عشق هبوط میکند و میزاید و درد میکشد و داغ میبیند و عاشق میماند.
حوا آمده که آدم را "آدم" کند. حوا پا به پای آدم میماند. حوا مسول است . مسول همه کارهای خویش.
حوا بار سنگین آدمیت را به دوش میکشد. حوا لباس نیست تا بر تن آدم کنند. حوا خود برهنه است. حوا از جنس بودن است. صبور و سخت است. حوا تزیینی نیست. حوا نمیشکند.
حوا همراه است.حوا جذاب است. حوا وبال نیست. حوا بال است. حوا مادر زمین است. حوا از بدوش کشیدن نفرین سرکشی بخاطر عشقی که به هبوطش کشانده نمینالد. حوا منتظر داستان آدم نمیماند. حوا خود داستانی است. داستان زایش. داستان خلقت. حوا شور نهفته زندگی را میداند. حوا حسرت نمیکشد. حوا ساربان زندگی خویش است. حوا میداند مقصد زمین است. سیب بهانه ای بیش نیست.
رفتن برای یکی شدن واز خاک به خاک.
گاهی سواره و گاهی پیاده. هدف رفتن است. مرکب مهم نیست.
. .

Thursday, February 24, 2011

اپیزود پایانی عمر مختار:

نیروهای ایتالیایی عمر مختار را دست بسته به سمت طناب دار میبرن. جمعیتی ده برابر پلیس به تماشا آمده تا آرام و سربراه شاهد قتل قهرمان خود باشد.
عمر را به طناب اعدام میسپرند چهارپایه کشیده میشود. جمعیت به ناگاه قیام کرده و هلهله شیون میکشد.
ای کاش میدانستند که میتوانند قبل از سقوط چهارپایه قیام کنند.
ریشه درد ها همیشه از همین توده سربراه تماشاگر است.... .

Sunday, February 20, 2011

جهان بینی "کولیانه"



چند روز پیش یک جمله نوشته بودم با این عنوان: "نیچه عزیز خدا نمرده است اسهال دارد"
یکی از دوستان سایبری من بهم ایراد گرفت و گفت این حرفا دل رو سرد وکدر میکنه و شرکه. و به علاوه ازم خواست که یک داستانی رو که در محل کارمون اتفاق افتاده بود رو براش ایمیل کنم چون برای چند نفر که تعریف کرده خیلی براشون جالب بوده. البته برای خود من هم جالبه که برای چندمین بار این داستان رو تعریف کنم و شاید یه جوایی جهان بینی من درش خلاصه میشه.
رییس تولید ما که رییس هممون حساب میشه اسکاتلندی است با لهجه اسکاتیش خیلی غلیظ که من پس ازبسی هاج و واج نگاه کردن ها چون حماربالاخره بعد ازچند ماهی تونستم بفهمم چی میگه.
و لازم به ذکره که خیلی از اسکاتلندیهایی که من دیدم با غریبه ها که لهجه دارن خیلی مهربان نیستند. خدا رو شکرپس از چند ماه سنگین و سبک کردن کار من میانه اش باهام خوب شد .
یک روز در سالن غذاخوری "کنی" مدیر تولیدمون سر میز یک سری بچه های خط تولید نشسته بود که همه مال آمریکای جنوبی بودند و چون به زبان انگلیسی تسلط کافی ندارند ترجیح میدن وقتی که در جمع خودشون هستن به اسپانیش حرف بزنند و این مسئله کفر کنی رو در آورد و بهشون گفت که اینجا محیط انگلیسی زبانه شما حق ندارین که در یک محیط عمومی به زبان خودتون حرف بزنید. این توهین به بقیه افرادیه که زبان شما رو بلد نیستن.
جواب دادن به این حرف کنی دو تا اشکال داشت. یکی اینکه این چند تا خانوم اینقدر به انگلیسی مسلط نبودن که حضور ذهن داشته باشن و همون لحظه به انگلیسی جوابشو بدن و از طرف دیگه هم کنی رییسه و معذوریاتی وجود داره.
در همین زمان صدای خانومهای میز کنار که اونها در قسمت دیگه ای از خط تولید کار میکنند و همه هم از افراد محلی هستن و انگلیسی زبان مادریشونه دراومد.
و بدون در نظر گرفتن معذوریات رییس و مرئوسی به کنی گفتن اینجا اسکاتلند نیست و تو خودت هم اینجا مهاجری و الان هم ساعت نهاره و هر کسی آزاده هر کاری که خواست انجام بده و تو ساعت نهار رییس کسی نیستی و خلاصه "کنی" رو فراری دادن!
و بعدش هم کلی بهش بد و بیراه گفتن مبنی بر اینکه اگه کنی خیلی علاقه به زبان انگلیسی خالص داره بهتره برگرده همون اسکاتلند زندگی کنه و نه یک کشور مهاجر نشین.
این قضیه یک نقطه عطف بزرگی در زندگی من بود. به یکی ازتفاوتهای اساسی جهان اول و جهان سوم پی بردم!
در جهان اول صرفنظر از اینکه به چه طبقه ای متعلقی ارزش داری و کسی حق نداره که ارزش تو رو به هر بهانه ای زیر پا بذاره.
آدمها همه به حق طبیعی خودشون آگاهن و در مقابل هر ناحقی عکس العمل نشون میدن. در واقع چو عادت نکردن که کسی حقشون رو بخوره مثل ما در مقابل توسری خوردن پوست کلفت نشدن و سریع واکنش نشون میدن.
در جهان اول آدمها بی عقده اند و انصاف دارن و فقط نمیخوان گلیم خودشون رو از آب بکشن بیرون بلکه هوای بقیه افراد جامعه رو هم دارن.
جهان اول سیستم پاچه خواری تعریف نشده و کسی بخاطر موقعیت شغلی یا خانوادگی یا اجتماعی یا رفاهیش پرستیده نمیشه.
وقتی که خودم رو با این کارگرهای خط تولید مقایسه کردم احساس حقارت کردم. گرچه که هم میزان تحصیلم حجم کتابهای درسی و غیر درسی که خوندم و میزان اطلاعاتم ازدنیا خیلی بیشتر از ایناست و تجربه های بیشتری از زندگی دارم ولی در مقابل فرهنگ اجتماعی بالایی که این آدمهای ساده دارن باد غبغبم دچار پنچری میشه.
در واقع همه کتابهایی که میخونیم برای اینه که یاد بگیریم چطوری میشه انسان بود در حالیکه این آدما نخونده استاد هستن. اگر هزار بار هم به دنیا بیام باز هم ترجیح میدم بیام همینجا و در بین همین آدمایی که در مقابل زر و زور دنیا دچار درد حقارت نمیشن زندگی کنم.
دلم میخواد کنار همین آدمایی زندگی کنم که براشون فرقی نمیکنه که پدر مادرت کیه و ماشینت چه. باهات میخندن و حالتو میپرسن و براشون مهمه که آخر هفته تو چطوری گذروندی.
تمام اون چیزهایی رو که ما ادعا میکنیم دینمون و فرهنگ 2500 سالمون و تمدن اجد ادمون میخواستن در دنیا برقرار کنند تا دنیا رو بهتر کنند این آدما بدون هیچ ادعایی و هیچ اسم پرطمطراقی عملی کردن. نمیگم که صد درصد مدینه فاضله است ولی در حد سعی و خطا ی انسانی قابل قبوله.
ترجیح میدم کنار این آدما "هیچ" باشم تا در بین کسانی که درجه احترامتو بر اساس داشته هات تعیین میکنن "همه چیز".
من از این آدما خیلی چیزا یاد گرفتم. از همین آدمای ساده ولی هشیار. من در کنار این آدما اصول جهان بینی و ایدئولوژی زندگیم رو بازسازی کردم.
من "خدا" "اخلاق" " محبت" و "ایمان" رو دوباره تعریف کردم. تعاریفی برای خودم. به کسی توصیه نمیکنم که از روش من پیروی کنه چون من پیغمبر نیستم و معلوم هم نیست که آخر عاقبت تکلیفم با نیم سوزهای اون دنیا چی میشه. ولی راهی برای خودم ساختم که توش میگنجم. راه کولی.
توی این راه من با خدای خودم درگیر میشم همونجوری که یعقوب با خداش کشتی میگرفت. گاهی اون منو خاک میکنه و گاهی من اونو.
خدای من اون بالا بالاها نیست. همین وراست. بیخ گوشم.
گاهی سر به هواست و بازی گوش. گاهی باید یه چیز رو 100 بار بهش بگی تا بشنوه. گاهی میشنوه محلت نمییذاره. گاهی باهات شوخی میکنه. گاهی دهنت روآچارکشی میکنه. خدای من هم مثل خودم گاه حوصله مهربون بودن نداره.
گاهی هم لوست میکنه و سرتو میگیره تو دستاش و باهات گریه میکنه.
اون وقتایی که هیچ کدوممون حوصله نداریم ترجیح میدیم سر به سر هم نذاریم چون کار به گیس کشی میکشه.اون از اون بالا به من فحش میده و من از این پایین به اون. ولی یه جورایی بهم عادت کردیم. "اهلی" هم شدیم. شاید اون روزایی که از هم دلخوریم وقتی همدیگه رو میبینیم به روی خودمون هم نیاریم ولی با وجود همه قهر و آشتی بازیهامون اگه همدیگه رو یه روز نبینیم دلمون واسه هم تنگ میشه.
درسته که زورش از من خیلی بیشتره ولی منم همچین پپه و ببو گلابی نیستم و براحتی نمیشه خرم کرد.
یه زمانی فکر میکردم که همه کارهای خدا بر اساس حکمتشه ولی بعدا فهمیدم که بیشتر بر اساس دلشه. منطقش دل بخواهیه. و وقتی دلش نخواد خودتون رو قیمه قورمه هم کنید محل سگ هم بهتون نمیذاره. حالا هی خودتون رو با حکمت خدا گول بزنید.
میتونید به این جهان بینی و خداشناسی من هر اسمی که خواستین بدین ولی از دید من دیدگاه شما "موسی شبانانه" است. چون خدا یک تجربه شخصی است.
حرف دلسرد کننده هم از یک دل دلسرد شده میاد و من مسولش نیستم. همونی که اون بالاست صاحب چراغ و نفت و فتیله است. اون خودش وستای آتش دل ماست. گاهی عشقش میکشه فتیله رو بکشه بالا و گاهی هم در مصرف سوخت صرفه جویی میکنه.
اومدم یه خاطره تعریف کنم شد داستان حسین گرد شبستری!
خلاصه همین.....

Sunday, January 30, 2011

روغن وازلين و مرحوم خروس چهل تاج


داستان زیر از دوستی رسیده که منو یاد کارگری میندازه که پس از حذف یارانه ها قیمت سوخت مصرفی کارخانه ای که درش کار میکرد 15 برابر شده بود و صاحب کارخانه در تکاپوی این بود که جلوی تعطیلی اجباری واحد تولیدی رو بگیره و این کارگر سرخوش از یارانه ناچیزی که به دستش میرسید به زنش قول داده بود که با یارانه ها ماهی یک النگو براش بخره. غافل از این بود که چندی دیگر النگوهای زنش میهمان سفره خالی از نانشان خواهد شد.

حکایت خروس چهل تاجم را قبلا گفته ام که نابهنگام میخواند و بابای خدابیامرزم شرط کرد اگر امشب باز هم نابجا بخواند کارد را با گلویش وصلت میدهد و من بیچاره شب تا صبح بیدار ماندم و تا خروسم نصف شب میخواست بخواند نوکش را میگرفتم که صدایش در نیاید كه اگر ميخواند با اولين قوقولي قوقو حكم مرگش را امضا ميكرد…!!
فردايش بقال محل به دادم رسید و گفت ماتحت خروست را چرب کن تا دیگر نخواند …!! میگفت خروس برای خواندن باد در سينه می اندازد و انوقت میخواند و اگر ماتحتش چرب باشد موقع خواندن بادِ در سینه انداخته فِسّی از ماتحتش خالی میشود چون دیگر نمیتواند ماتحتش را به هم بکشد و باد را در سينه نگه دارد…!!
باسن خروس زیبایم را وازلین مالیدم چند شب و دیگر نخواند طفلک…!! بعد از چند شب دیگر یادم رفت که وازلین بمالم و خروسم هم یادش رفت که بخواند….یا که یادش بود اما از مرغها خجالت میکشید که مثل هر شب به جای نغمه زیبایی که از حنجره اش برمی امده باد باسنش را تحویل انها بدهد….!! خروسم مَلول شد…!! خروسم مُرد بیچاره از نخواندن…!!
حالا حکایت یارانه ها حکایت همان وازلین است…!! تا میخواهد صدایمان دراید ماتحتمان را با یارانه چرب میکنند…!! میترسم از ان روزی که دیگر ماتحت مارا چرب نکنند و ما هم یادمان برود که روزی میتوانستیم فریاد بزنیم …!! میترسم بمیریم از بی فریادی…!! مثل مرحوم خروس چهل تاجم كه مرد…!!

Friday, January 28, 2011

ما آدمیم یا مسلم


دخترک خطاب به پدر: بابا ما آدمیم یا مسلم؟
پدر: عزیزم ما هم آدمیم هم مسلم
- نه! یعنی کدومشونیم؟ آدم یا مسلم؟
- همه ماها آدم هستیم و آدما به چیزای مختلفی باور دارن. بعضی از آدما مسلمان هستن بعضیا کریستین هستن و کریسمس رو جشن میگین. بعضی جوییش هستن و پوریم رو جشن میگین. بعضیا هم به چیزای دیگه باور دارن.
دختر: پس اگه مسلمیم چرا من و مامان حجاب نداریم؟
پدر: خوب همه مسلمانها ممکنه حجاب نداشته باشن.
دختر: آها فهمیدم! ما حجاب نمیپوشیم چون میخوایم " بیوتیفول" باشیم. چون میخوایم موهامون رو خوشگل درست کنیم.

دخترک در همین کودکی با چالشهای ذهنی بزرگی دست و پنجه نرم میکرد.سوالهای بزرگی در مغز کوچکش مطرح شده بود که ممکن بود خیلی آدما در بزرگ سالی هم به چنین علامت سوالهایی نرسن. زندگی درجامعه ای رو تجربه میکرد که آدمها رو بر اساس اعتقاد دسته بندی میکردن.
دخترک قبلا در یک محیط کاملا سکولار زندگی میکرد. جایی که آدمها بر اساس تفاوتها شون ارزش گذاری نمیشدن. با اسلام هم غریبه نبود. چون توی مدرسه سابقش یک درس اختیاری دینی داشت. مدرسه اسلامی نبود ولی یک کلاس اضافی هم برای بچه های مسلمان داشتن که بطوراختیاری بچه ها شرکت میکردن. مامان باباش گذاشته بودن توی این کلاس شرکت کنه. خیلی از مامان باباهای دیگه دوست نداشتن ذهن بچه هاشون رو با مسایل دینی درگیر کنن. میخواستن تا جایی که میشه تجربه آموزشی بچه هاشون با چیزهایی که خودشون در مدرسه تجربه کرده بودن فاصله بگیره. خسته از بایدها و نباید های اعتقادی بودن که هیچوقت دلیلش رو نفهمیدن.
ولی مامان بابای خودش دوست داشتن که بدونه یک قدرتی هست که دوستش داره و میخواد که اونم مهربون باشه. میخواستن بدونه که خدا نشسته وسط یک هال که دورش هزارتا پنجره است و مامان باباش مثل یک عالمه آدم دیگه از یکی از این پنجره ها که اسمش اسلامه دارن به خدا نگاه میکنن.
ولی اسلامی که در یک جامعه سکولار تعریف میشه زمین تا آسمون با اینجا - این جامعه سنتی اسلامی- فرق میکرد .بخاطر همین پدر مادرش در محیط جدید شرکت در کلاسهای دینی رو به صلاحش ندیده بودن. و ترجیح داده بودند که تا حد ممکن از جامعه سنتی اسلامی دورش کنند.
با همه این اوصاف جامعه رو نمیشد ندیده گرفت. جامعه سنتی آدما رو به دو دسته خودی و غیر خودی تقسیم میکرد و دخترک خودش رو به ناگاه در فاز غیر خودی دیده بود و متعجب شده بود.
قبلاها با مامان باباش برای شبای کریسمس و عید پاک میرفت کلیسا. پنجره آدمای توی کلیسا یه اسم دیگه داشت. به پنجره اونا میگفتن کریستین. اونا همگی با هم آهنگ میخوندن و ارگ میزدن. از همه خوبترش تاب سرسره و خونه عروسکیی بود که اونجا داشت و تا مامان باباش با بقیه آواز میخوندن میرفت با بچه ها بازی میکرد..
مامانش عقیده داشت به هر حال هر آدمی در زندگیش باید یک بار و برای همیشه باید با چیزی به اسم دین تکلیفش رو یکسره کنه. برای همین بطور کامل ایزوله کردن بچه ها ازاعتقادات دینی کار درستی نیست. چون هر کسی حق داره که در مورد چیزی که باید تکلیفش باهاش یکسره بشه اطلاعات کافی داشته باشه.
بنابرین باید از همین سن کم کم بچه ها رو با دینها و اعتقادات مختلف آشنا کرد که وقتی بچه به سن تصمیم گیری رسید دچار بحران نشه و از دو سوی بام نیافته و بتونه بر اساس چیزهایی که دیده و شنیده تصمیم بگیره که اصلا خوبه که آدم اسمی برای اعتقادش داشته باشه یا نه. . حالا اینکه کار مامان باباش درست بود یا مامان باباهای دیگه نمیدونست. باید منتظر میشد تا وقتی که اینقدر بزرگ بشه که قدش به کابینت شکلاتها برسه.
بعدش تصمیم بگیره که ما بالاخره آدمیم یا مسلم....

Friday, January 14, 2011

فرازهایی از سفر به مام میهن

در تاکسی:
مسافر: آقا چقدر میشه؟
راننده آژانس: 7000 تومن
- آقا من همین راه رو 2 ساعت پیش اومدم با آژانس 5500 دادم چرا برگشتش میشه 7000 تومن؟
راننده آژانس: خانم ببین تاکسی متر انداخته 6500
- مسافر: خوب باز هم چه ربطی داره به 7000 تومن؟
- اون 500 تومن هم حق ترافیکه.
مسافر: اقا ترافیک به من چه؟مگه من مسول ترافیکم؟ مگه من حقتو خوردم که میخوای از حلقوم من درش بیاری؟ برو حقتو از کسی بگیر که حقتو خورده!
- درست میفرمایید خانوم شما همون 6500 رو بدید.
_________________________________________

در مهمانی دوستانه:
خانمی به یکی از دوستان قدیمی که کنارش نشسته
--: زی زی جون زیر چشمات داره چروک میافته ها. این خطوط رو ببین. اینا روز به روز عمیقتر میشه.
-- زی زی: اه؟ راست میگی؟ به نظرت برم بوتاکسشون کنم؟
-- یکی دیگه از دوستان: نه قیافه ات رو مصنوعی میکنه بوتاکس نکنیا
زی زی تو فکر فرو میره ....
-- من: برو بابا تو به اینا میگی چروک؟ خطهای منو
ببین! منهم زیر چشمم خط داره.ببین! خط خنده است. طبیعیه
-- خانم اول: اوه اوه! آره چشمای تو که زیرش خیلی خط عمیقی داره!
-- من (با خنده و کنایه): وا! تو به این پوست برگ هلوی من ایراد میگیری؟ امگه میشه نخندم چونکه چروک زیر چشمم درست میشه؟
ولی زی زی تا آخر مهمونی توی فکر بود . ای کاش این خانوم عوض گیر دادن به چروک زیرچشم مردم خودش یه فکری واسه شیکم ورقلمبیده اش میکرد که از توی لباس زده بیرون!
_________________________________________
در آرایشگاه:
آرایشگر در حال بند انداختن به مشتری اول:
-- وای چقدر پوستت شله همش میاد زیر بند.
به مشتری بعدی:
-- وای چقدر موهات نازکه!
به بعدی:
-- وای چقدر موهات کم پشته!
به بعدی:
-- وای چقدر ابروت پره!
و من با خودم فکر میکنم چرا تو این مملکت همه دوست دارن عیب و ایرادهای همدیگه رو های لایت کنن و حال همدیگه رو بگیرن؟ بیخود نیست بازار ژل و کرم و ماسک و بوتاکس اینقدر اینجا داغه! همه
مجبورن به اندازه هنرپیشه های هالیود به خودشون برسن تا از گزند چرندیات دیگران در امان باشن .
_________________________________________
در پارک:
مادرخطاب به دخترش: دخترم بیا این سویشرتت رو بپوش
دختر: نه مامان گرممه
و من در حالیکه چشمام در اثر شنیدن لغتی عجیب و غریب به نام "سویشرت" گرد شده بود از مادر پرسیدم که این " سویشرت" آیا خوردنی است یا پوشیدنی که من به این عمر چندین و چند ساله ام نشنیده ام.
مادر در حالیکه نگاه "های کلاس" اندر عمله ای به من کرد گفت: وا! شما نمیدونین چیه؟
و سپس جلیقه فلیسی کلاه داری را از کیفش در آورد و گفت:
اینها اینه!

آقایون خانوما اگه کسی منبع و مبدا این کلمه رو میدونه لطفا من رو از تیرگی نادانی نجات بده چون تا جایی که من میدونم در انگلیسی هم به همچین گارمنتی میگن " فلیس جکت" و برای من که زمینه کارم در این رابطه است و قاعدتا باید اسم تمامی منسوجات رو بدونم مایه بسی شرمساری و سرافکندگی است که مثل مجسمه بلاهت رفتار کنم.
________________________________________


حدس بزن چه کسی برای شام میاید :
یکی دیگه از هیجانات مهمانی ها در ایران اینه که میزبان تا ساعت 9 شب نه تعداد مهمانها رو میدونه و نه میتونه تخمین بزنه.
یه جور هیجان جالبی است مهمانی گرفتن در ایران (در حد تیم ملی). 20 نفر رو دعوت میکنی که ساعت 6-7 در محل مهمونی حاضر باشن. 15 نفر جواب میدن که میان و برای 5 نفر که تلفنشون رو جواب نمیدن پیغام میذاری و اس ام اس میفرستی و ایمیل میزنی ولی هیچ جوابی ازشون نمیگیری. امیدواری که اگه نمیومدنی بودن حداقل بهت جواب میدادن.
جهت احتیاط به اندازه 17 نفر غذا سفارش میدی.
روز مهمونی تا ساعت 6.5 دو تا مهمونت پیداشون میشه. ساعت 8.5 هفت هشت نفر دیگه پیداشون میشه. (میشه حکایت اون جوکه که یادت نمیاد با 7 نفر ساعت 20 قرار داشتی یا با 20 نفر ساعت 7)
ساعت 9 نمیدونی که به سر بقیه مهمونات چی اومده نمیدونی که باید شام رو سرو کنی یا همچنان سر مهمونات رو با قاقالی لی گرم کنی.
آخر مجبور میشی به تک تکشون زنگ بزنی ببینی که کجا گیر کردن.
2 تاشون گوشی رو ور میدارن و میگن که نمیان ببخشید که نشد خبر بدن! بهرحال گرفتاریهای خودشون رو دارن و تو باید بفهمی که مهمونا بیکارکه نیستن دم به دقیقه بهت زنگ بزنن و مثل جی پی اس بگن کجان واز حضور یا عدم حضورشون خبرت کنن.
بقیه گوشی و بر نمیدارن. خلاصه آخر مجبور میشی ساعت 9.5 شب شام رو سرو کنی یه جای لق هر کی که دیر کرده.
2 روز بعد کسانی که ناپدید شده بودن یهو بهت زنگ میزنن که : اه! ببخشید این 2 روزه نه تلفن ما آنتن میداد و نه ایمیل چک میکردیم و نه حالمون خوب بود. تو هم مجبوری لبخند ابلهانه بزنی و بگی خواهش میکنم قصد این بود که دور هم باشیم. نمیتونی که بعد شونصد سال اومدی یقه مردم رو بگیری
فقط اشکالی که داره تو میمونی و غذای مونده به اندازه 7-8 نفر که مجبوری خودت زحمتش رو بکشی و شونصد بار تلفن بازی در زمان مهمونی که قراره زمانی باشه در کنار کسانی که اومدن تو رو ببینن نه به دنبال کسانی که قرار نیست بیان قیافه منحوس تو رو ببینن.
میگم اگه خط اینترنت وموبایل در ایران خوب کار میکرد مردم چه خاکی تو سرشون میکردن؟
حالا میدونم با گفتن این حرف خیلی از شما دوستان که وبلاگم رو میخونید ازم دلخور میشین ولی فقط خواستم راست و حسینی بگم چقدر به میزبان هیجان وارد میشه.
__________________________________________________________
در یکی از رستورانهای جاده کرج:
پلاکاردی با این عنوان: " ورود افراد بد حجاب و مجرد ممنوع"
-) آقا از کی تا حالا مجرد بودن گناهه؟ پس مجردا کجا باید برن؟
-) صاحب رستوران: خانوم نه هر مجردی. اینجا بعضی خانومای مجرد بد حجاب میان با مانتوهای باز و بلوزهای کوتاه تا نافشون معلومه . اینجا محیط خانوادگیه. یارو با خونواده اش اومده محو این این خانوما میشه بعدش همسرش بهش برمیخوره یه لقمه غذا کوفتشون میشه ! مثلا یه روز اومدن تفریح!
با خودم فکر میکنم اگه یه جایی بذارن که این خانوما برن نافشون رو نشون بدن دیگه بدبختا مجبور نیستن هی بیان اینجا نافشون رو نشون بدن!
یه جایی که برای این آقاهای متاهل هیز ممنوع باشه و فقط جوانان مجرد بیچاره چشم و گوش بسته اجازه داشته باشن برن.
_______________________________________________

نه اینکه فک کنید همه خاطراتم اینجوریه ها! خاطرات خیلی معرکه هم داشتم ولی ترجیح میدم واسه خودم نگهشون دارم چون در وصف خوبی و ماهی و جیگری و گلابتونی ما ایرانیها هممون زیاد میگیم و گوشمون از حرفای قشنگ خودمون پره و نیازی به بازگویی نیست. یکی رو لازم داریم که از زاویه دیگه ای هم صفات ناخوشایندمون رو بگه ولی معمولاهمه از زیرش در میرن چون سر این کیسه رو که باز کنی به همهمون برمیخوره ولی من ترجیح میدم نقش دشمن نسبتا دانا رو بازی کنم تا دوست نادان.

Friday, November 12, 2010

به یک اپرا وینفری نیازمندیم

( ()عکس تزیینی است و از خبرگزاری فارس برداشته شده. اگر قابل رویت نیست لطفا خبر بدین چون گویا به دلایلی برخی عکسها باز نمیشوند

بخش اول: شیراز در یک پارک شهری دهه 60

دختر 15-16 سال بیشتر نداشت همراه با خانواده اش به مسافرت و دیدن اقوام در شیراز رفته بودند. هنگام عصر همراه با فرزندان میزبان که از خودش 7-10 سال بزرگتر بودند برای قدم زدن و گشت و گذار به پارک رفته بودند که خواهرا ن وبرادران بسیجی برای اعاده فر یضه امر به معروف و نهی از منکر جلوی دختر را میگیرند و با ادبیات منحصر به فردشان سعی در احیای اسلام دارند.
در این هنگام علیرغم توقع دخترک ِهمراهانش نه تنها ازاو پشتیبانی نمیکنند بلکه خودشان را به کناری کشیده و دخترک را با لشگر راستین اسلام تنها میگذارند.
حس غربت- سرخوردگی و تنهایی تلخی به دخترک دست میدهد که خاطره تلخش سالیان سال همراهش میماند ولی برای مراعات حال میزبان در سینه اش برای همیشه پنهانش میکند.

بخش دوم:اصفهان در یک اتوبوس شهری دهه 70

دختر دانشجو همراه با دوستانش در قسمت انتهایی اتوبوس قسمت خواهران نشسته بودند.
و سه تا از دوستانش چند ردیف آنطرفتر نشسته و سر به هم آورده بودند ومشغول تعریف کردن موضوع خنده داری بودند و گاه گاهی صدای خنده شان میامد که ناگهان نعره زنی میانسال که بالای سرشان ایستاده بود بلند شد و در راستای فریضه امر به معروف آنچه لغت سبک و جلف در چنته داشت به خاطر گناه نابخشودنی خندیدن ارزانی دوستانش کرد.
دختر برافروخته شد و با صدای بلند برای تحقق آبروی پایمال شده دوستانش شروع به اعتراض کرد.
زن میانسال چادری چونان ماده شیر زخمی که طعمه جدیدی یافته باشد رویش را به سمت دخترک کرد و شروع به توهین و حتاکی کرد. دختر که دید اگر ساکت بماند نشانه قبول کردن همه آن توهینهاست بر موضع خود ماند وچشم در چشم زن مصمم ایستاد واز خودش و دوستاش دفاع کرد . تا جاییکه زن میانسال از فرط خشم ردشان را گرفت و تا حراست دانشگاه پیش رفت ولی دخترک با وجدانی آسوده از اینکه ایستاده بود شاد بود و احساس قدرت میکرد.

بخش سوم: در حین تماشای تلوزیون برنامه اپرا وینفری دهه 80

برنامه بر اساس دوربین مخفی طراحی شده که زن و مرد سیاه پوستی در نقش یک زن و شوهر در یک پارک شروع به دعوا میکنند و مرد شروع به حتاکی و ضرب و شتم زن میکند. دوربین از عکس العمل عابرین پیاده فیلم میگیرد. با توجه به اینکه سیاهان در درجه اجتماعی پایینتری در جامعه آمریکا قرار دارن و درصد قابل توجهی وضعیت خانوادگی نابسامانی دارند کمتر کسی وارد این بازی میشود و از زن دفاع میکند.
حتی تا آنجا که زنی رو به سوی هر دو کرده و میگوید : "دعوا و مشاجراتتون رو ببرین خونتون. اینجا یک پارک عمومیه و شما فضا رو با سر و صداتون آلوده کردین "
در این میان فقط چند زن پیدا میشوند که میایستند و اعتراض میکنند و یا به پلیس زنگ میزنند و یا حتی یکیشون خودش رو حائل زن میکند. برنامه برمیگردد به داخل استودیو و اپرا وینفری شروع به ستایش شجاعت این زنها و حساسیتشون در مقابل دیدن ناحق در جامعه اطرافشون میکنه . از اون چند زن شجاع که به استودیو دعوت کرده میخواد که احساسشون رو در اون لحظه بگن و توضیح بدهند که چرا در اون لحظه فرار رو بر قرار ترجیح ندادند و مشکل یک انسانی که نمیشناخنتن رو مشکل خودشون قلمداد کردن.
جواب یکی از زنها که خودش رو حائل کرده بود خیلی جالب بود .
گفت: " فقط میتونم بگم که اگه بی تفاوت رد میشدم عذاب وجدان اینکه تا این حد زبون و بی عرضه و بی تفاوت هستم تا مدتها گریبانگیرم بود. ترجیح میدم که از جانب کسی آسیب ببینم تا خودم به روحم آسیب بزنم. "

بعد از دیدن این برنامه "دخترک سابق" با خودش فکر کرد ای کاش جامعه من هم کسانی مثل اپرا وینفری داشت که حساسیت های اجتماعی رو تبلیغ و تشویق میکنند و زشتی بیتفاوتی رو در جامعه ای که درش زندگی میکنیم اینقدردقیق به تصویر میکشن.هر جامعه ای نیاز به حداقل یک اپرا وینفری داره.
شماره نیازمندیهای همشهری رو گرفت و گفت:
" آقا یک آگهی میخواستم بدم با این عنوان و فونت بزرگ: "ّبه یک اپرا وینفری نیازمندیم" هزینه اش برای همشهری چقدرمیشه؟

Thursday, October 7, 2010

"ساعت نهار"


داستانی که در زیر میخونید نقطه عطف فکری من در 3-4 سال اولیه زندگی دور از وطنه.برای همین حائز اهمیته چون سیر دگردیسی افکارم رو بخوبی نشون میده. داستان زمانی نوشته شده که بعد از حملات یازده سپتامبر و مثلث شیطان آقای بوش ِ جهانیان نوک پیکان روبه سمت مسلمونها و بخصوص ایرانیها و عراقیها گرفته بودند و آمریکا به تازگی به عراق حمله کرده بود و هر روز اخبار موشک باران به بغداد صفحه های روزنامه ها رو پر میکرد و بحث داغ ساعت نهار همکاران از بین بردن تروریسم جهانی بود!

چند روز پیش از لابلای کتابها پیداش کردم. امروز پس از گذشت 6 سال کاملا اینطور فکر نمیکنم. آدمها تا چند سال بعد از ترک وطن طرز تفکر متعصبانه ای نسبت به اصالتشون دارن تا کم کم جهان وطنی جای خودش رو به این نوع تفکر میده و دیدگاهها پخته تر میشن. از احساساتی فکر کردن دورتر میشیم و از زاویه بازتری شروع به بازنگری و سنجش و بررسی خودمون میکنیم. فرهنگ ِ جامعه ِ اعتقاد و اصول اخلاقیمون رو در طبق ترازو میذاریم و بی غرض شروع به وزن و مقایسه میکنیم.

امروز که این خطوط رو مینویسم نه میتونم بگم که داستان پایین تماما غلطه و نه میتونم بگم که همش درسته. تنها میتونم بگم که من تغییر کرده ام! شاید یک بار سر فرصت براتون گفتم که اگه میخواستم این داستان رو امروز بنویسم چطوری مینوشتم. به خوندنش میارزه. (حداقل برای من میارزید). جالبه که بگم که یکی از این مجلات در پیتی مدارس در اون زمان اجازه خواست که این داستانم رو که اون موقع توی وبلاگ قبلیم پیدا کرده بودند چاپ کنه. من هم که کلی متعجب شده بودم با خودم گفتم نویسنده در پیتی به درد مجله در پیتی میخوره و اجازه دادم. وقتی یک نسخه اش بدستم رسید اینقدر تغییرش داده بودند که داستان برای خود من هم تازگی داشت!

"ساعت نهار"

در حالیکه آخرین تکه باقیمانده از همبرگرش رو با عصبانیت می بلعید و پوست ساندویچش رو مچاله میکرد میز نهار رو ترک کرد و همکارانش رو بحال خودشون رها کرد.

دیگه خسته شده بود. چه فرقی میکرد که اونا چی فکر میکنن؟ چه فرقی میکرد که اگر میدانستند " برقع" قسمتی از حجاب در اسلام نیست. چه فکر احمقانه ای! خنده اش گرفت.

مثل این بود که دامن اسکاتلندی رو جزیی از حجاب مسیحیت بدونیم. دیگه از بحث کردن و اثبات اینکه مردم کشورش با بفیه کشورهای مسلمان متفاوتند خسته شده بود. از اینکه بهشون ثابت کنه که زنهای هموطنش با وجود تبعیضها بسیار فعالتر و اندیشمندتر از بسیاری از زنهای کشورهای جهان اول هستند خسته شده بود. چه فرقی میکرد اگرمیدونستن که مردم ما زیر چادر زندگی نمیکنند و سوار بر شتر نمیشن؟

دیگه از شنیدن تضییع حقوق زنان و اقلیتهای مذهبی و آزادیخواهان و روزنامه نگاران و مبارزان سیاسی در کشورش از زبان دیگران خسته شده بود. این حقایق رو نمیشد انکار کرد ولی از طرفی هم دلش نمیخواست که از زبان بیگانه این حقایق رو بشنوه. بخصوص اینکه جوابی هم براشون نداشت.

احساس میکرد که تمام ظلمهایی که در کشورش بر مردمش اعمال میشه روی دوشش سنگینی میکنه و زیر نگاه شماتت بار دیگران خورد میشد. از اینکه گناه عده ای به پای وطنش ایمانش و اعتقادش گذاشته میشد دلش میخواست فریاد بزنه و با صدای بلند برائت قومش و اعتقادش رو از اینهمه کوته فکریها طلمها و کشتارها اعلام کنه. دلش میخواست هوار کنه که اسلام نه اسامه است و نه طالبان و نه صدام و نه .....

اسلام دین عربها نیست. اسلام دین حبس و شکنجه و دشمنی و ترور و کوته بینی و سنت گرایی نیست. ای کاش صداش به گوش همه دنیا میرسید!

از اینکه ایمانش و وطنش اینگونه مورد حمله بی شائبه دوست و دشمن قرار گرفته بودند بغضی ته گلوش رو مسدود کرده بود. دلش میخواست مردم دنیا میدونستن که دینش دین همون پیامبری است که حتی طاقت دیدن بیماری کسی که هر روز آشغال بر سرش میریخت رو نداشت. همون دینی است که در آن مردم هیچ برتری نسبت به همدیگه ندارند. همان دینی است که تفتیش عقاید درش ممنوع است. دین شفقت و رحمته. دینی ایست که خداش رو به مهربانی و رافتش ندا میدیم و صدا میزنیم.

دلش میخواست که به مردم دنیا بگه: " ای شمایی که اکنون مردم سرزمینم را خسته و ناتوان پس از یکصد و اندی جنگ برای کسب آزادی و دموکراسی میبینید و یا حتی نمیبینید ِ ژرف بنگرید و غرور پایمال شده شان را در پس قرنها تماشا کنید. غروری که به پشتوانه تمدنی 2500 ساله میبالد. مردم من در اوج نا امیدی و شکست هنوز هم استوارند. ای شمایی که تمدنی 200 ساله دارید چطور به مردمی با چنین ممارست و پشتکار در راه رسیدن به آزادی لقب " تروریست" میدهید؟

و یاد سفر اخیرش به سرزمین مادری افتاد. یاد چهره های مغموم و غمبار و بی تفاوت مردمانش. یاد جنگ گلادیاتوری که هر روز برای گذراندن امور زندگی با یکدیگر داشتند. یاد چهره ماتم زده و بهت زده شهرشِِ ِ یاد کوههای استوار و پر برفی افتاد که قرنهاست دورادور به تماشای بدبختی های مردمش نشسته اند و اگر زبان داشتند داستانها از شرح بی عدالتیها که بردامن شان نشسته است میگفتند.

همیشه حس میکرد که خاک این دیار بگونه ای با دیگر خاکها متفاوت است. گویی با استواری مردم آزادیخواهی که قرنها بر آن زیسته اند عجین شده و کوههایش استواری را از ایشان به عاریت گرفته اند.

حتی اکنون که پس قرنها سرکوب و ظلم ِ نا امیدی مردم را دچار رخوت فراموشی کرده ِهنوز بوی ایستادگی و افتخار ِ از خاک این دیار به مشام میرسد. بوی قهرمانانی که لابلای صفحات تاریخ این سرزمین گم شده اند. رادمردانی که خونشان بر این خاک ریخته و دست استبداد نامشان را از تارک تاریخ محو کرده.

گویی در روند از خاک برآمدن و به خاک شدنشان خاک این اقلیم را با خود به قله آزادگی برده اند.

آری از این خاک نه مثل فلسطین بوی خون ِ نه مثل افغانستان بوی فقر و نه مثل عراق بوی جهل میاید. این خاک بوی آزادگی می دهد.

در حالیکه اشک گوشه چشمش رو پاک میکرد با خودش گفت: " نه! من هیچگاه برای فرار از واقعیت سرکوب آزادی در وطنم ِ دچار وطن ستیزی نمیشوم . دردی که خیلی ها در غربت به آن گرفتارند و برای برائت از ظلمی که در وطنشان در حق انسان میشود به گونه ای سعی در انکار ملیتشان دارند."

با لبخندی بر لب با خود گفت: " دوباره میسازمت وطن...."

جمعه 12 مارچ 2004 ملبورن

Sunday, September 26, 2010

کوچ


و ياد مي‌گيري که مي‌تواني تحمل کني
که محکم هستي / که خيلي مي‌ارزي

و مي‌آموزي و مي‌آموزي

با هر خداحافظي
ياد مي‌گيري


زن گفت پاییز رسیده. از لای چادر به درختای بیرون نگاهی کرد. یکی دو برگ زرد چرخی زدند و افتادند. باد میوزید. ولی این بارباد بوی کوچ میداد. بوی هزیمت. بوی رفتن. بوی سفر....

هر دو میدانستند که هنگامه هنگامه کوچ است. بروی خود نمیاوردند که میترسند. دلهره را در پشت لبخندی سرخ پنهان کرده بودند که زردی رویشان را بپوشاند.

کندن و رفتن , گذاشتن و گذشتن هیچوقت آسان نبود حتی بعد از اینهمه دفعه.

فریاد "هی هی" باد از دور میامد. گویی رمه را به سمت دشت میراند . دیگربه یاد نداشتند که آنها بودند که رمه را با خود میبردند یا این رمه بود که آنها را در پی اش از جایی به جای دیگر میکوچاند؟

چه فرقی میکرد؟ مهم این بود که کوچ طالع شان بود و کوچیدن عین زندگی.

این بار باد منادی دشتهای گرم و شنهای سوزان بود. باید رفت.

"دشتها نام مرا میخوانند

کوهها شعر تو را میجویند"


مرد به نهال بیرون چادر نگاهی انداخت. پس از او چه کسی نهالش را آب خواهد داد؟ چه کسی میوه اش را خواهد خورد.

هنوز ریشه نگرفته. هیچوقت ریشه نمیگرفت هیچ کجا. مثل خودش که ریشه اش را مثل گلهای بنفشه با خود به این سو و آنسو میبرد.

مرد گفت: " من پیش میروم. نابلدیم. راه ناآشناست. با رمه نیمتوان بیگدار به آب زد. راه را هموار میکنم و پس من تو بیا. دیر نکنی تا به سرما و تاریکی نخوری."

دست بر زانو گذاشت و چادر را ترک کرد.

زن به اطراف نگاه کرد. گله سر و صدا میکرد گویی آنها هم دل نگران کوچ بودند. چادر را باید جمع کرد.

گلیمها ِ دشکچه هاِ مخده هاِ تشت و دیگ و مشک ....

وای چقدر کارمانده بود. هوا رو به تاریکی است باید عجله کرد.

زن وقت رفتن گوشه ای از گیس بافته خود را برید و زیر نهال چال کرد. چند گیس چند نهال چند جا و چند بار زیر خاک های این دیار به نشان یادگار دفن شده بودند؟ خاک چندین سرزمین تکه ای از او را نشان داشتند؟


"دورها آوایی است که مرا میخواند....."


خورشید به افق نزدیک شده بود و صدای رمه و "هی هی" زن در پس و پیچ کوه گم میشد......


Thursday, September 23, 2010

مادر

"با الهام از یک ماجرای واقعی و با تقدیم به مردخای وانونو"
داستانی از "رضا جواهردشتی"

" لطفا نظرتان را در مورد این حادثه دلخراش بگویید" خبرنگار میکروفون بدست منتظر بود.
همه منتظر بودند تا ببینند هانا چه میگوید. خبرنگار اصرار میکرد: " بگویید که فاجعه مرگ دخترتان را به دست این مزدوران فلسطینی که با بستن بمب به خودشان به مردم بیگناه حمله میکنند چگونه میتوان تفسیر کرد!"
هانا لحظه ای به چهره خبرنگار نگاه کرد. بی اختیار به یاد چهره شوهرش " شمعون" افتاد که چطور با همین چهره منقبض و خشمگین برای جوانان پرشور یهودی موعظه میکرد و با تفسیر آیات تورات دشمنی همیشه جاوید یهودیان و فلسطینی ها را به یادشان می آورد. آن سالها هم او و هم شمعون هر دو جوان بودند و پر از هیجان. جنگ سه روزه تازه به پایان رسیده بود و ماشین جنگی اسراییل با قدرت هرچه تمامتر هر مانعی را که در جلویش پیدا میشد میکوفت و میروفت.
اما جنگ هم شمعون و هم دو پسرش را از او گرفته بود. نمیدانست چرا با اینکه هر روز و هر شب برای زنده برگشتن شوهر و بچه هایش دعا کرده بود یهوه آنها را از او گرفته بود. تنها امیدش دخترش بود. هیچ وقت درد زایمانی را که برای " هیلدا" کشیده بود را فراموش نمیکرد!
در آن سالهای دور خوشی وقتی که هنوز شمعون و پسرها زنده بودند شیرین زبانی های دخترک چه زیبا بود! آه آن روزهای دور پر از خوشی!
در بازار پیزن عربی بود به اسم " ام یاس" که کارش فروختن زیتون بود. هانا و ام یاسر با هم دوست شده بودند. همینطوری. از آن دسته دوستیهای زنانه ای که در هنگام خرید و انجام امور روزمره پیش میاید و مردان از آن چیزی درک نمیکنند.
پیرزن خاطره دوری از مادر هانا را برایش زنده میکرد. یک روز که هانا به بازار رفته بود شنید که ام یاسر چند روز است که به بازار نیامده. علت را که جویا شد گفتند که در غم از دست دادن تنها پسرش در حمله سربازان اسراییلی به محله شان پیرزن دیوانه شده. نه آب میخورد و نه غذا.
هانا بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد گویی مادر خودش را از دست داده است....

خبرنگار میکروفن به دست منتظر بود. هانا لحظه ای به او نگریست بعد به چهره های همه کسانی که اطرافش را گرفته بودند نگاه کرد. تو گویی همه منتظر بودند که هانا در اوج مصیبت از دست دادن تنها امید زندگیش همزبان با آنان فریاد انتقام سر دهدو خواهان خون بهای فرزندش شود..
اما در آن لحظه که ام یاسر را به یاد آورده بود در واقع تصمیم خودش را گرفته بود. دیگر از این دنیای مدانه خشن که همچو حیوانی وحشی از خون همسران و فرزندانشلان تغذیه میکرد و وز به روز فربه تر و عاصی تر میشد اطاعت نمیکرد.
او ِ ام یاسر و دیگر مادران نباید تسلیم دنیای دروغین و وعده های پوچ و توخالی سیاستمدارانی کند ذهن و منفعت طلبی میشدند که از خون فرزندان آنها برای پیشبرد مقاصد ابلهانه و شومشان استفاده میکردند!
....

هانا نفس عمیقی کشید. مستقیم به چهه خبرنگار خیره شد و گفت: " گر چه برای مرگ دخترم آن هم به این صورت دلخراش تا پایان عمر سوگوار خواهم ماند اما اگر ما فرزندان آنها را نکشیم آنها نیز از فرزندان ما نخواهند کشت. اگر ما مادران فلسطینی را داغدار نکنیم آنها نیز مادران اسراییلی را سوگوار نخواهند کرد!"

صورت خبرنگار و همه آنهایی که اطراف هانا بودند از خشم و غضب و حیرت در هم کشیده شده بود. در آن میان فقط دختر خبرنگار جوانی با چشمان ترش لبخندی از محبت به روی هانا زد.تازه دیروزتولد بکسالگی دختر خود را جشن گرفته بود....

2005 ملبورن