
یکی از مضرات سفر به سرزمین مادری نشخوار کردن مداوم و اضافه وزن است!
انسان بسان قحطی زدگان به غذا رسیده در هفته اول یک کیلو و هفته دوم دو کیلو و همینطور تصاعدی وزن اضافه میکند و دوباره باید یک سال زحمت بکشد تا به وزن طبیعی بازگردد! حالا افسردگیهای ناشی از دیدن قیافه خود در آینه بماند.
یادمه در سفری 2-3 سال پیش برای عروسی رفته بودم و از قضا عروسی هفته سوم اقامتم بود. اینقدر در این 3 هفته وزن اضافه کردم که دچار تورم حجمی شدم و زیپ لباسی که برای عروسی آورده بودم بسته نمیشد و مجبور شدم که چاره دیگری کنم
یکی دیگه احساس غربتی است که توی وطن خودت بهت دست میده. حس غربت همه جا بده ولی بدتر از اون پیدا کردن این حس روی خاکی است که تو رو بالیده. اینقدر این حس قوی است که دلت نمیخواد از خونه بیرون بری و به دیدن چهره های آَشنا ورفتن به خانه های آشنا و خوردن دستپختهای آشنا بسنده میکنی.
فاصله فرودگاه تا خونه رو به خیابانها نگاه میکردم. در تعجب بودم که چرا هیچ احساس خاصی نمیکنم؟ انگار نه انگار که مدت طولانی است که اینجا رو ندیدم. گویی مسیر هر روزم است!
در اولین باری که برگشته بودم یادمه وقتی مونیتور هواپیما نشون میداد که وارد خاک ایران شدیم من شروع به گریه کرده بودم تا زمانی که رسیدیم.
گویی چیزی از وجودت رو اونجا جا گذاشتی که هر بار که میری کمتر و کمتر پیداش میکنی تا به جایی میرسی که دیگه از پرسه زدن برای یافتنش خسته میشی. فراموش میکنی که روزی اونجا بند دلت رو به ضریح آرزوهات دخیل بسته بودی.
با این وجود باز هم بر میگردی و باز هم برمیگردی. باز هم مرخصیها رو جمع میکنی و پولها رو برای خریدن بلیط خرج میکنی چون دیگه خواستن تو تنها دلیل برگشتنت نیست.
دیگه تو تنها نیستی. باید رویاها و آرزوهای 2 نسل رو در نظر بگیری. نسلی که دو طرف این مرز تنها گذاشتی و تو عامل جداییشون هستی. نسلی که ماندند و نسلی که کوچانیدی.
با هر گامی که برمیداری باید فکر کنی که چطوری ارتباط این دو نسل رو که بخاطر سرنوشتی که تو برای خودت رقم زدی از هم جدا افتادن ِ حفظ کنی .
تمام هم و غمت رو میذاری که فرزندانت زبان مادری رو درست حرف بزنن که پلهای ارتباطیشون با نسل اولش قطع نشه و همه انرژیت رو صرف میکنی که از محبت پدر بزرگ ومادر بزرگهاشون تا حد امکان سیراب بشن.
این میان از خیلی از آرزوهای خودت چشم پوشی میکنی تا کمی از عذاب وجدان این جدایی که مسببش هستی کم کنی!
تنها دلخوشیت اینه که میبینی نسل سومت بدور از عقده ها و کینه ها و حقارتها و دغده های بیدلیل بزرگ میشن. مایه شادیت دیدن نسلی است که یاد میگیره چطوری به خودش احترام بذاره و خودشو دوست داشته باشه. چطوری آرزو کنه و چطوری بهش برسه.
مجبوری که برای نسل بعدت زندگی کنی نه نسل قبلت وگرنه سرنوشتت مثل پدر مادرت میشه که بخاطر پدر مادراشون جلای وطن نکردن و الان دوری از نسل های بعدیشون رو مجبورن تجربه کنن.
حکایت عجیبی است حکایت نسل مهاجر....
انسان بسان قحطی زدگان به غذا رسیده در هفته اول یک کیلو و هفته دوم دو کیلو و همینطور تصاعدی وزن اضافه میکند و دوباره باید یک سال زحمت بکشد تا به وزن طبیعی بازگردد! حالا افسردگیهای ناشی از دیدن قیافه خود در آینه بماند.
یادمه در سفری 2-3 سال پیش برای عروسی رفته بودم و از قضا عروسی هفته سوم اقامتم بود. اینقدر در این 3 هفته وزن اضافه کردم که دچار تورم حجمی شدم و زیپ لباسی که برای عروسی آورده بودم بسته نمیشد و مجبور شدم که چاره دیگری کنم
یکی دیگه احساس غربتی است که توی وطن خودت بهت دست میده. حس غربت همه جا بده ولی بدتر از اون پیدا کردن این حس روی خاکی است که تو رو بالیده. اینقدر این حس قوی است که دلت نمیخواد از خونه بیرون بری و به دیدن چهره های آَشنا ورفتن به خانه های آشنا و خوردن دستپختهای آشنا بسنده میکنی.
فاصله فرودگاه تا خونه رو به خیابانها نگاه میکردم. در تعجب بودم که چرا هیچ احساس خاصی نمیکنم؟ انگار نه انگار که مدت طولانی است که اینجا رو ندیدم. گویی مسیر هر روزم است!
در اولین باری که برگشته بودم یادمه وقتی مونیتور هواپیما نشون میداد که وارد خاک ایران شدیم من شروع به گریه کرده بودم تا زمانی که رسیدیم.
گویی چیزی از وجودت رو اونجا جا گذاشتی که هر بار که میری کمتر و کمتر پیداش میکنی تا به جایی میرسی که دیگه از پرسه زدن برای یافتنش خسته میشی. فراموش میکنی که روزی اونجا بند دلت رو به ضریح آرزوهات دخیل بسته بودی.
با این وجود باز هم بر میگردی و باز هم برمیگردی. باز هم مرخصیها رو جمع میکنی و پولها رو برای خریدن بلیط خرج میکنی چون دیگه خواستن تو تنها دلیل برگشتنت نیست.
دیگه تو تنها نیستی. باید رویاها و آرزوهای 2 نسل رو در نظر بگیری. نسلی که دو طرف این مرز تنها گذاشتی و تو عامل جداییشون هستی. نسلی که ماندند و نسلی که کوچانیدی.
با هر گامی که برمیداری باید فکر کنی که چطوری ارتباط این دو نسل رو که بخاطر سرنوشتی که تو برای خودت رقم زدی از هم جدا افتادن ِ حفظ کنی .
تمام هم و غمت رو میذاری که فرزندانت زبان مادری رو درست حرف بزنن که پلهای ارتباطیشون با نسل اولش قطع نشه و همه انرژیت رو صرف میکنی که از محبت پدر بزرگ ومادر بزرگهاشون تا حد امکان سیراب بشن.
این میان از خیلی از آرزوهای خودت چشم پوشی میکنی تا کمی از عذاب وجدان این جدایی که مسببش هستی کم کنی!
تنها دلخوشیت اینه که میبینی نسل سومت بدور از عقده ها و کینه ها و حقارتها و دغده های بیدلیل بزرگ میشن. مایه شادیت دیدن نسلی است که یاد میگیره چطوری به خودش احترام بذاره و خودشو دوست داشته باشه. چطوری آرزو کنه و چطوری بهش برسه.
مجبوری که برای نسل بعدت زندگی کنی نه نسل قبلت وگرنه سرنوشتت مثل پدر مادرت میشه که بخاطر پدر مادراشون جلای وطن نکردن و الان دوری از نسل های بعدیشون رو مجبورن تجربه کنن.
حکایت عجیبی است حکایت نسل مهاجر....


