
چند روز پیش یک جمله نوشته بودم با این عنوان: "نیچه عزیز خدا نمرده است اسهال دارد"
یکی از دوستان سایبری من بهم ایراد گرفت و گفت این حرفا دل رو سرد وکدر میکنه و شرکه. و به علاوه ازم خواست که یک داستانی رو که در محل کارمون اتفاق افتاده بود رو براش ایمیل کنم چون برای چند نفر که تعریف کرده خیلی براشون جالب بوده. البته برای خود من هم جالبه که برای چندمین بار این داستان رو تعریف کنم و شاید یه جوایی جهان بینی من درش خلاصه میشه.
رییس تولید ما که رییس هممون حساب میشه اسکاتلندی است با لهجه اسکاتیش خیلی غلیظ که من پس ازبسی هاج و واج نگاه کردن ها چون حماربالاخره بعد ازچند ماهی تونستم بفهمم چی میگه.
و لازم به ذکره که خیلی از اسکاتلندیهایی که من دیدم با غریبه ها که لهجه دارن خیلی مهربان نیستند. خدا رو شکرپس از چند ماه سنگین و سبک کردن کار من میانه اش باهام خوب شد .
یک روز در سالن غذاخوری "کنی" مدیر تولیدمون سر میز یک سری بچه های خط تولید نشسته بود که همه مال آمریکای جنوبی بودند و چون به زبان انگلیسی تسلط کافی ندارند ترجیح میدن وقتی که در جمع خودشون هستن به اسپانیش حرف بزنند و این مسئله کفر کنی رو در آورد و بهشون گفت که اینجا محیط انگلیسی زبانه شما حق ندارین که در یک محیط عمومی به زبان خودتون حرف بزنید. این توهین به بقیه افرادیه که زبان شما رو بلد نیستن.
جواب دادن به این حرف کنی دو تا اشکال داشت. یکی اینکه این چند تا خانوم اینقدر به انگلیسی مسلط نبودن که حضور ذهن داشته باشن و همون لحظه به انگلیسی جوابشو بدن و از طرف دیگه هم کنی رییسه و معذوریاتی وجود داره.
در همین زمان صدای خانومهای میز کنار که اونها در قسمت دیگه ای از خط تولید کار میکنند و همه هم از افراد محلی هستن و انگلیسی زبان مادریشونه دراومد.
و بدون در نظر گرفتن معذوریات رییس و مرئوسی به کنی گفتن اینجا اسکاتلند نیست و تو خودت هم اینجا مهاجری و الان هم ساعت نهاره و هر کسی آزاده هر کاری که خواست انجام بده و تو ساعت نهار رییس کسی نیستی و خلاصه "کنی" رو فراری دادن!
و بعدش هم کلی بهش بد و بیراه گفتن مبنی بر اینکه اگه کنی خیلی علاقه به زبان انگلیسی خالص داره بهتره برگرده همون اسکاتلند زندگی کنه و نه یک کشور مهاجر نشین.
این قضیه یک نقطه عطف بزرگی در زندگی من بود. به یکی ازتفاوتهای اساسی جهان اول و جهان سوم پی بردم!
در جهان اول صرفنظر از اینکه به چه طبقه ای متعلقی ارزش داری و کسی حق نداره که ارزش تو رو به هر بهانه ای زیر پا بذاره.
آدمها همه به حق طبیعی خودشون آگاهن و در مقابل هر ناحقی عکس العمل نشون میدن. در واقع چو عادت نکردن که کسی حقشون رو بخوره مثل ما در مقابل توسری خوردن پوست کلفت نشدن و سریع واکنش نشون میدن.
در جهان اول آدمها بی عقده اند و انصاف دارن و فقط نمیخوان گلیم خودشون رو از آب بکشن بیرون بلکه هوای بقیه افراد جامعه رو هم دارن.
جهان اول سیستم پاچه خواری تعریف نشده و کسی بخاطر موقعیت شغلی یا خانوادگی یا اجتماعی یا رفاهیش پرستیده نمیشه.
وقتی که خودم رو با این کارگرهای خط تولید مقایسه کردم احساس حقارت کردم. گرچه که هم میزان تحصیلم حجم کتابهای درسی و غیر درسی که خوندم و میزان اطلاعاتم ازدنیا خیلی بیشتر از ایناست و تجربه های بیشتری از زندگی دارم ولی در مقابل فرهنگ اجتماعی بالایی که این آدمهای ساده دارن باد غبغبم دچار پنچری میشه.
در واقع همه کتابهایی که میخونیم برای اینه که یاد بگیریم چطوری میشه انسان بود در حالیکه این آدما نخونده استاد هستن. اگر هزار بار هم به دنیا بیام باز هم ترجیح میدم بیام همینجا و در بین همین آدمایی که در مقابل زر و زور دنیا دچار درد حقارت نمیشن زندگی کنم.
دلم میخواد کنار همین آدمایی زندگی کنم که براشون فرقی نمیکنه که پدر مادرت کیه و ماشینت چه. باهات میخندن و حالتو میپرسن و براشون مهمه که آخر هفته تو چطوری گذروندی.
تمام اون چیزهایی رو که ما ادعا میکنیم دینمون و فرهنگ 2500 سالمون و تمدن اجد ادمون میخواستن در دنیا برقرار کنند تا دنیا رو بهتر کنند این آدما بدون هیچ ادعایی و هیچ اسم پرطمطراقی عملی کردن. نمیگم که صد درصد مدینه فاضله است ولی در حد سعی و خطا ی انسانی قابل قبوله.
ترجیح میدم کنار این آدما "هیچ" باشم تا در بین کسانی که درجه احترامتو بر اساس داشته هات تعیین میکنن "همه چیز".
من از این آدما خیلی چیزا یاد گرفتم. از همین آدمای ساده ولی هشیار. من در کنار این آدما اصول جهان بینی و ایدئولوژی زندگیم رو بازسازی کردم.
من "خدا" "اخلاق" " محبت" و "ایمان" رو دوباره تعریف کردم. تعاریفی برای خودم. به کسی توصیه نمیکنم که از روش من پیروی کنه چون من پیغمبر نیستم و معلوم هم نیست که آخر عاقبت تکلیفم با نیم سوزهای اون دنیا چی میشه. ولی راهی برای خودم ساختم که توش میگنجم. راه کولی.
توی این راه من با خدای خودم درگیر میشم همونجوری که یعقوب با خداش کشتی میگرفت. گاهی اون منو خاک میکنه و گاهی من اونو.
خدای من اون بالا بالاها نیست. همین وراست. بیخ گوشم.
گاهی سر به هواست و بازی گوش. گاهی باید یه چیز رو 100 بار بهش بگی تا بشنوه. گاهی میشنوه محلت نمییذاره. گاهی باهات شوخی میکنه. گاهی دهنت روآچارکشی میکنه. خدای من هم مثل خودم گاه حوصله مهربون بودن نداره.
گاهی هم لوست میکنه و سرتو میگیره تو دستاش و باهات گریه میکنه.
اون وقتایی که هیچ کدوممون حوصله نداریم ترجیح میدیم سر به سر هم نذاریم چون کار به گیس کشی میکشه.اون از اون بالا به من فحش میده و من از این پایین به اون. ولی یه جورایی بهم عادت کردیم. "اهلی" هم شدیم. شاید اون روزایی که از هم دلخوریم وقتی همدیگه رو میبینیم به روی خودمون هم نیاریم ولی با وجود همه قهر و آشتی بازیهامون اگه همدیگه رو یه روز نبینیم دلمون واسه هم تنگ میشه.
درسته که زورش از من خیلی بیشتره ولی منم همچین پپه و ببو گلابی نیستم و براحتی نمیشه خرم کرد.
یه زمانی فکر میکردم که همه کارهای خدا بر اساس حکمتشه ولی بعدا فهمیدم که بیشتر بر اساس دلشه. منطقش دل بخواهیه. و وقتی دلش نخواد خودتون رو قیمه قورمه هم کنید محل سگ هم بهتون نمیذاره. حالا هی خودتون رو با حکمت خدا گول بزنید.
میتونید به این جهان بینی و خداشناسی من هر اسمی که خواستین بدین ولی از دید من دیدگاه شما "موسی شبانانه" است. چون خدا یک تجربه شخصی است.
حرف دلسرد کننده هم از یک دل دلسرد شده میاد و من مسولش نیستم. همونی که اون بالاست صاحب چراغ و نفت و فتیله است. اون خودش وستای آتش دل ماست. گاهی عشقش میکشه فتیله رو بکشه بالا و گاهی هم در مصرف سوخت صرفه جویی میکنه.
اومدم یه خاطره تعریف کنم شد داستان حسین گرد شبستری!
خلاصه همین.....
یکی از دوستان سایبری من بهم ایراد گرفت و گفت این حرفا دل رو سرد وکدر میکنه و شرکه. و به علاوه ازم خواست که یک داستانی رو که در محل کارمون اتفاق افتاده بود رو براش ایمیل کنم چون برای چند نفر که تعریف کرده خیلی براشون جالب بوده. البته برای خود من هم جالبه که برای چندمین بار این داستان رو تعریف کنم و شاید یه جوایی جهان بینی من درش خلاصه میشه.
رییس تولید ما که رییس هممون حساب میشه اسکاتلندی است با لهجه اسکاتیش خیلی غلیظ که من پس ازبسی هاج و واج نگاه کردن ها چون حماربالاخره بعد ازچند ماهی تونستم بفهمم چی میگه.
و لازم به ذکره که خیلی از اسکاتلندیهایی که من دیدم با غریبه ها که لهجه دارن خیلی مهربان نیستند. خدا رو شکرپس از چند ماه سنگین و سبک کردن کار من میانه اش باهام خوب شد .
یک روز در سالن غذاخوری "کنی" مدیر تولیدمون سر میز یک سری بچه های خط تولید نشسته بود که همه مال آمریکای جنوبی بودند و چون به زبان انگلیسی تسلط کافی ندارند ترجیح میدن وقتی که در جمع خودشون هستن به اسپانیش حرف بزنند و این مسئله کفر کنی رو در آورد و بهشون گفت که اینجا محیط انگلیسی زبانه شما حق ندارین که در یک محیط عمومی به زبان خودتون حرف بزنید. این توهین به بقیه افرادیه که زبان شما رو بلد نیستن.
جواب دادن به این حرف کنی دو تا اشکال داشت. یکی اینکه این چند تا خانوم اینقدر به انگلیسی مسلط نبودن که حضور ذهن داشته باشن و همون لحظه به انگلیسی جوابشو بدن و از طرف دیگه هم کنی رییسه و معذوریاتی وجود داره.
در همین زمان صدای خانومهای میز کنار که اونها در قسمت دیگه ای از خط تولید کار میکنند و همه هم از افراد محلی هستن و انگلیسی زبان مادریشونه دراومد.
و بدون در نظر گرفتن معذوریات رییس و مرئوسی به کنی گفتن اینجا اسکاتلند نیست و تو خودت هم اینجا مهاجری و الان هم ساعت نهاره و هر کسی آزاده هر کاری که خواست انجام بده و تو ساعت نهار رییس کسی نیستی و خلاصه "کنی" رو فراری دادن!
و بعدش هم کلی بهش بد و بیراه گفتن مبنی بر اینکه اگه کنی خیلی علاقه به زبان انگلیسی خالص داره بهتره برگرده همون اسکاتلند زندگی کنه و نه یک کشور مهاجر نشین.
این قضیه یک نقطه عطف بزرگی در زندگی من بود. به یکی ازتفاوتهای اساسی جهان اول و جهان سوم پی بردم!
در جهان اول صرفنظر از اینکه به چه طبقه ای متعلقی ارزش داری و کسی حق نداره که ارزش تو رو به هر بهانه ای زیر پا بذاره.
آدمها همه به حق طبیعی خودشون آگاهن و در مقابل هر ناحقی عکس العمل نشون میدن. در واقع چو عادت نکردن که کسی حقشون رو بخوره مثل ما در مقابل توسری خوردن پوست کلفت نشدن و سریع واکنش نشون میدن.
در جهان اول آدمها بی عقده اند و انصاف دارن و فقط نمیخوان گلیم خودشون رو از آب بکشن بیرون بلکه هوای بقیه افراد جامعه رو هم دارن.
جهان اول سیستم پاچه خواری تعریف نشده و کسی بخاطر موقعیت شغلی یا خانوادگی یا اجتماعی یا رفاهیش پرستیده نمیشه.
وقتی که خودم رو با این کارگرهای خط تولید مقایسه کردم احساس حقارت کردم. گرچه که هم میزان تحصیلم حجم کتابهای درسی و غیر درسی که خوندم و میزان اطلاعاتم ازدنیا خیلی بیشتر از ایناست و تجربه های بیشتری از زندگی دارم ولی در مقابل فرهنگ اجتماعی بالایی که این آدمهای ساده دارن باد غبغبم دچار پنچری میشه.
در واقع همه کتابهایی که میخونیم برای اینه که یاد بگیریم چطوری میشه انسان بود در حالیکه این آدما نخونده استاد هستن. اگر هزار بار هم به دنیا بیام باز هم ترجیح میدم بیام همینجا و در بین همین آدمایی که در مقابل زر و زور دنیا دچار درد حقارت نمیشن زندگی کنم.
دلم میخواد کنار همین آدمایی زندگی کنم که براشون فرقی نمیکنه که پدر مادرت کیه و ماشینت چه. باهات میخندن و حالتو میپرسن و براشون مهمه که آخر هفته تو چطوری گذروندی.
تمام اون چیزهایی رو که ما ادعا میکنیم دینمون و فرهنگ 2500 سالمون و تمدن اجد ادمون میخواستن در دنیا برقرار کنند تا دنیا رو بهتر کنند این آدما بدون هیچ ادعایی و هیچ اسم پرطمطراقی عملی کردن. نمیگم که صد درصد مدینه فاضله است ولی در حد سعی و خطا ی انسانی قابل قبوله.
ترجیح میدم کنار این آدما "هیچ" باشم تا در بین کسانی که درجه احترامتو بر اساس داشته هات تعیین میکنن "همه چیز".
من از این آدما خیلی چیزا یاد گرفتم. از همین آدمای ساده ولی هشیار. من در کنار این آدما اصول جهان بینی و ایدئولوژی زندگیم رو بازسازی کردم.
من "خدا" "اخلاق" " محبت" و "ایمان" رو دوباره تعریف کردم. تعاریفی برای خودم. به کسی توصیه نمیکنم که از روش من پیروی کنه چون من پیغمبر نیستم و معلوم هم نیست که آخر عاقبت تکلیفم با نیم سوزهای اون دنیا چی میشه. ولی راهی برای خودم ساختم که توش میگنجم. راه کولی.
توی این راه من با خدای خودم درگیر میشم همونجوری که یعقوب با خداش کشتی میگرفت. گاهی اون منو خاک میکنه و گاهی من اونو.
خدای من اون بالا بالاها نیست. همین وراست. بیخ گوشم.
گاهی سر به هواست و بازی گوش. گاهی باید یه چیز رو 100 بار بهش بگی تا بشنوه. گاهی میشنوه محلت نمییذاره. گاهی باهات شوخی میکنه. گاهی دهنت روآچارکشی میکنه. خدای من هم مثل خودم گاه حوصله مهربون بودن نداره.
گاهی هم لوست میکنه و سرتو میگیره تو دستاش و باهات گریه میکنه.
اون وقتایی که هیچ کدوممون حوصله نداریم ترجیح میدیم سر به سر هم نذاریم چون کار به گیس کشی میکشه.اون از اون بالا به من فحش میده و من از این پایین به اون. ولی یه جورایی بهم عادت کردیم. "اهلی" هم شدیم. شاید اون روزایی که از هم دلخوریم وقتی همدیگه رو میبینیم به روی خودمون هم نیاریم ولی با وجود همه قهر و آشتی بازیهامون اگه همدیگه رو یه روز نبینیم دلمون واسه هم تنگ میشه.
درسته که زورش از من خیلی بیشتره ولی منم همچین پپه و ببو گلابی نیستم و براحتی نمیشه خرم کرد.
یه زمانی فکر میکردم که همه کارهای خدا بر اساس حکمتشه ولی بعدا فهمیدم که بیشتر بر اساس دلشه. منطقش دل بخواهیه. و وقتی دلش نخواد خودتون رو قیمه قورمه هم کنید محل سگ هم بهتون نمیذاره. حالا هی خودتون رو با حکمت خدا گول بزنید.
میتونید به این جهان بینی و خداشناسی من هر اسمی که خواستین بدین ولی از دید من دیدگاه شما "موسی شبانانه" است. چون خدا یک تجربه شخصی است.
حرف دلسرد کننده هم از یک دل دلسرد شده میاد و من مسولش نیستم. همونی که اون بالاست صاحب چراغ و نفت و فتیله است. اون خودش وستای آتش دل ماست. گاهی عشقش میکشه فتیله رو بکشه بالا و گاهی هم در مصرف سوخت صرفه جویی میکنه.
اومدم یه خاطره تعریف کنم شد داستان حسین گرد شبستری!
خلاصه همین.....



