Saturday, July 6, 2013

بوسه

اولین بوسه ها همیشه مزه متفاوتی میدن. طعمشون نه هیچوقت تکرار میشه و نه از یاد میره. تا آخر عمر یه جایی زیر دندونت گیر
 میکنن. 
   اولین بوسه عاشقانه ، وقتی که پروانه تو دلت بال بال میزنه، نفست بند میاد و نوک پنچه پا بلند میش و آغوشت به دستی اعتماد میکنه 
  اولین بوسه مادرانه از موجودی که تا چند لجظه پیش وجودی نداشته و تمام دلیل  وجودش تویی، بوسه بر غزیبی آشنا که 9 ماه ازدرونت خبر داشته با خنده هات خندیده و با نکرانیهات نگران شده  ولی تو رو ندیده.
 وسه خداحافظی اولین هجرت و طعم گس نگرانی نگاهی به سوی ناشناخته ها . بوسه با لبهایی لزران از بغض که خدا خدا میکنی تا پشت دیوار پلیس چک نشکنه .
..بوسه سلام اولین برگشت از غربت و آغوشی که جای همه غریبی هات رو پر میکنه آغوشیمطمئن که بهت تسلی میده که به خونه
خوش اومدی. هر جا هم بری همینجا همیشه قدمت استوارتره. ،  

Thursday, June 20, 2013

آیین معامله در فرهنگهای مختلف!

ماشینم رو فروختم بالاخره! با تشکر ویژه از داداش کوچیکه :)
از لحاظ علم مردم شناسی این قضیه واسه من خیلی جالب بود. ماشین من اشکال فنی داشت و خدود 1000 دلار هم هزینه تعمیرش میشد. توی آگهی فروش ماشین هم قید کرده بودم که موتور ماشین اشکال داره و قیمتش رو هم تا حایی که مقدور بود پایین گذاشته بودم که واسه کسی که ماشین  رو میخره بصرفه. 
مشتری اول هندی بود. قرار بود یک استرالیاییه عصری بیاد ماشین رو ببینه هندیه تا فهمید که مشتری داره قسم و قران که ماشینو نگه دار من 50 دلار هم بالاتر میدم. شب که اومد ماشین رو ببینه شروع کرد چک و جونه زدن که این ماشین ایراد داره!!!! من 300 دلار بابتش بیشتر نمیدم و آخر سر هم نخرید و مشتری فبلی رو الکی پروند.
مشتری دوم افغانی بود. هم مکانیک بود و هم قراضه فروش که ماشینها رو تیکه تیکه میفروشن. اومد شروع کرد روضه خوندن که این ماشین ایراد داره و باید تعمیر بشه. گفتم آدم عاقل من که خودم گفتم که تعمیر لازم داره. اگر تعمیر نمیخواست که من اینقدر ارزون نمیفروختم. تعمیرش هم نهایتا هزار دلار واسه تو آب میخوره. ولی من وقت تعمیر ماشین و فروختنش رو ندارم و گرنه تعمیر بشه خیلی بیشتر از اینا میتونم بفروشمش. ترجیح میدم همینطوری بفروشم. تو هم قبل اومدن همه اینا رو میدونستی پس جرا وقت منو تلف میکنی؟ خلاصه این بابا 350 دلار آفر داد 
مشتری سوم استرالیای بود. به چشم برادری نباشه خیلی هم خوش تیپ بود که اصلا حاضر بودی ماشینو محانی بهش بدی! :)))  قبل اومدن باهاش اتمام حجت کردیم که آقا نیای تازه شروع کنی بهانه بگیری و چونه بزنی. اونم گفت من 450 تا بیشتر نمیدم و ما هم قبول کردیم. خلاصه وقتی اومد ماشینو نگاه کرد و پول و به من داد و ماشین رو برد و گفت اشکالش چیه و چون خودش تعمیرش میکنه براش کمتر از هزارتا تموم میشه  و بعدش هم ماشین رو میفروشه.
وقتی داشت میرفت با خودم فکر کردم خدایی بی خود نیست که اینا جهان اولی هستن و ماها جهان سومی. ما جهان سومیها غالبا دید بازنده ای داریم. از نظرمون قطعا دیگران سرمون کلاه میذارن و به همین خاطر باید تا میتونیم  سر بقیه کلاه بذاریم که تو زندگی وا نمونیم. 
دید جهان اولی اینه که چون دقیقا میدونه چی میخواد و چه قابلیتی داره ، مطمئنه که طوری تصمیم میگیره که نبازه و نبازونه. یک دید وین - وین داره واسه همین آرامش خاطر داره و همیشه . عصبانیتش رو بهتر میتونه کنترل کنه. 

Friday, April 5, 2013

جوک ترکی

چند روز پیش دیدمش. یکسالی بود که همدیگه رو ندیده بودیم.
از دور دست تکون داد و اومد طرفم. از روی چمن بلند شدم و به  طرفش رفتم. از ته دل حندیدم و بغلش گرفتم و عید رو بهش تبریک گفتم. آغوشش مثل همیشه پر از مهر و صفا بود. 
چند سال پیش دوستهای خیلی نزدیکی بودیم. با همدیگه خیلی صفا میکردیم. حیلی دوستش داشتم. هنوز هم دوستش دارم.
تا اینکه دو سال و نیم پیش بخاطر جوکی ترکی که توی استاتوس فیس بوکم گذاشتم باهام قهر کرد و منو بلاک کرد. ما بدون اینکه کلمه ای بینمون رد و بدل بشه دو سال با هم حرفی نزدیم . دلم شکسته بود از اینکه تعصبات ما آدما چقدر روی چیزهای مهمتر زندگی تاثیر میذاره. چقدر راحت اونهمه صفا میره تو چاه توالت و یه سیفون هم روش.
نوروز پارسال همدیگه رو دیدیم . با روی باز اومد طرفم و همدیگه رو بغل گرفتیم. تمام مراسم عید کنار هم نشستیم و خوش و بش کردیم.
 
هر چه این ور و اونور دلم رو گشتم نتونستم دلیلی برای دوست نداشتنش پیدا کنم. از پارسال تا حالا با هم قهر نیستیم. من رو هم از بلاک درآورده . هنوز هم برای من عزیز و دوست داشتنیه . این وسط تنها چیزی که از بین رفته پیدا کردن دلیلی برای ادامه دوستیه.
نمیتونم خودم رو راضی کنم که برای دوستیی انرژی صرف کنم که به یه  جوک بنده!
ازش خداحافظی کردم . همینطور که دور میشد بهش نگاه کردم و تو دلم گفتم واقعا در مقام مقایسه چه چیزی مهمتره؟
اینکه ما روی خاک کجا اولین قدم رو برداشتیم یا عمری که برای ساختن و پرداختن دوستیهامون صرف کردیم؟
من کلا معیارهای مقایسه ام با نرمهای آدمهای نرمال جامعه متفاوته و ممکنه نظرم قابل تعمیم نباشه . از دیدگاه شما چه چیزی مهمتره؟       

Saturday, March 16, 2013

بارآ چو گل در این بهار

از زمانی که خودم رو شناخته بودم خانه تکانی نوروز یک آیین عبادی برای استقبال از عید بود و تمام صفای سال نو حاصل همین چند روز خانه تکانی بود.
اونقدر که این "دوده گیری" عید برای خانواده ما معنی داشت لباس نو معنی نداشت. بعد از آخرین امتحانهای ثلث دوم و یا میان ترم دانشگاه و بازگشت به حانه مراسم ربانی دوده گیری شروع میشد. همه آستین بالا میزدیم . اصل اساسی و غیر قابل اغماض، انتخاب آهنگهای درخواستی موقع خونه تکونی بود.
پدر مادر من علاقه زیادی به موسیقی دارند و مجموعه خیلی کاملی از موسیقی در سبکهای مختلف دارند که به طبع در اثر شنیدن متمادی این اهنگها ما هم علاقمند شدیم.
موقع عید که میشد اول از همه کشو نوارها باز میشد و نوارهایی که دوست داشتیم بشنویم رو بیرون میاوردیم و مثل یک برج میچیدیم که به نوبت گوش بدیم. این زمان فرصت خوبی بود که نوارهایی که مهجور مونده بودن از کنج کشو بیان بیرون و دوباره شنیده بشن.
صدای هایده و دلکش و زند وکیل و کوروس و مرضبه و مهستی و ینان و خوانساری  از پنجره های باز خانه به آسمان میرفت و ما همزمان با شستن دیوار و پنجره ها، گلهای رنگارنگ را زمزمه میکردیم.
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن / ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر/ تا که گلباران شود کلبه ویرانه ام
مادرم معمولا آشپرخانه را تمیر میکرد و من و پدر به کار شستن دیوار و پنچره و پرده  مشغول بودیم.
اجرای این آیین برای ما آسمانی تر از آن بود که به دست کارگری روزمزد بدهیم. گویی دست جمعی به دعوت بهار میرفتیم و به خانه میاوردیمش. باید همگی در مراسم این استقبال شرکت میکردیم.
خوشمزه ترین املتهای زندگی من ، نهار روزهای گردگیری بودند. املتهای دست جمعی. صورتهای خاکی. آستینهای بالا زده. صفای کار گروهی. خنده های بی بهانه. نگرانیهای مادر که نردبان را محکم بچسبیم. ، از پنجره نیفتیم و وسایل سنگین از بالای کمد توی سرمان نخورد.
و خنده های ریز من و پدر که سر به سرمادر میگذاشتیم و تا کمر به بیرون پنجره خم میشدیم تا جیغش را دراوریم. یا بالای نرده بام خودمان را تکان میدادیم.
آخرین مرحله استقبال ار نوروز تمیز کردن حیاط و باغچه بود. کود دادن  و انتقال بنفشه های توی جعبه به باغچه.
 بعد از کاشتن هر 3-4 تا بنفشه مثل بچه ها با ذوق مادر رو صدا میکردیم که بیاد ببینه باغچه چقدر قشنگ شده
مادر میگفت که به تعداد اعضای خانواده باید یک پیمانه سبزه کاشت. و یک تخم مرغ و یک شمع
مادر یزرگ میگفت که زمانهای خیلی قدیم هفت شین  هم سر سفره میذاشتن و ما از وقتی که مادر بزرگ رفته بود به یادش شربت و شیر و شکر و شربت و شراب و شیرینی و شهد هم سر سفره میذاشتیم. سال اولی که رفتم ایران همزمان با نوروز بود و به مادرم سپرده بودم دوده گیری رو شروع نکنند تا من برسم.
همسایه از دیدن من توی باعچه تعجب کرده بود و گفته بود اینهمه راه اومدی بیای خونه تکونی؟
چه میدانست این برای من عبادت سالیانه عشق است؟ . 
----------
امروز ظهر با دلی گرفته اومدم تو حیاط. به گلهای دور و ورم نگاه کردم. به خانه ریحت و پاشیده. به پنجره های لکه گرفته. همه در حال دهن کجی بودند. هیچ کدام کمکی برای القای حس عید نمیکردند. یک لحظه دلم میخواست میتونستم پر بکشم و سر از خانه پدری در بیارم و هم آوای بنان دم از بهار دلنشین بزنم و روزنامه های نیمه خیس رو بر پیکرپنجره ها و لکه های سرسخت بکشم.    
ساعتی بعد مادر زنگ زد. گفت امروز مشغول خانه تکانی بودم. تنها و هر لحظه تو رو در حال تمیزی  و آواز خواندن وسط هال میدیم.
گفتم: مامان  تنهایی سخته. دست و کمرتون درد میگیره. بگین یکی بیاد خونه رو تمیز کنه.
گفت: نه حوصله ندارم. اینقدر که میان از غم و غصه هاشون میگن آدم دم عیدی غمباد میگیره.
 معنی خونه تکونی رو نمیدونن. دل آدم رو تیره میکنن. خودم یواش یواش انجامش بدم بهتره تا  غصه وارد خونه ام کنم.
گفتم منم اینجا دستم به تمیزی نمیره. تنهایی خونه تکونی لطفی نداره. همه معنیش به اینه که دور هم باشیم. 
گوشی رو قطع کردم و با خودم زمزمه کردم:
بازآ ببین در حیرتم ، بشکن سکوت خلوتم
چو لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام، عشقت غم دیرینه ام
بارآ چو گل در این بهار ، سر را بنه بر سینه ام  

Friday, November 23, 2012


در مورد این عکس چی فکر میکنید؟ 

Thursday, November 22, 2012

اگر تقویم مایا درست از آب در بیاد، تا آخر دنیا یک ماه دیگه بیشتر نمونده.
این یک ماه احتمالی آخر عمرتون رو چطور میگذرونید؟

Tuesday, October 16, 2012

ای کاش آدمی وطنش را هممچون بنفشه ها......

استفانی: بک عالمه جعبه رو مجبور شدم تو خونه جدیدم جا بدم
من: مگه تو یه نفر چقدر وسایل داری که تو خونه 3 خوابه به زور جا میشه؟
استفانی: مگه تو چقدر وسایل داری؟
من: من حداقل سالی یکبار همه وسایلم رو بررسی میکنم. هرچیزی رو که سال قبل استفاده نکردم یا میبخشم یا میریزم دور. اگه چیزی بکسال استفاده نشده باشه یعنی لازمش ندارم.
استفانی: حوب خیلی چیزها یادگاریه با ازش خاطره داری. یا هدیه است. اگه آذم این کاری که تو میگی بکنه که خیلی بی ریشه میشه.
من: دقیقا همینه استف. وقتی وطنت رو ترک کردی دیگه بی ریشه ای. فرقی نمیکنه چقدر وسایل دور خودت جمع کنی.
واسه همینه که وقتی که تونستی خودت رو راضی کنی که از رگ و ریشه ات ببری ، دیگه اهمیت حیلی چیزهای دیگه برات از بین میبره.