Monday, July 2, 2012

فقط اومدم اینجا دو خط بنویسم و برم. آشتی با یک دوست خوب قدیمی که ازت دلخوره بعد یه قهر نسبتا طولانی، مث  خوردن یه  لیوان چایی داغ هل دار با باقلوای تازه تو یه شب سرد زمستونی میمونه.
گرم، شیرین ، دلچسب و سکرآور که آدم ساعتها تو خلسه اش غوطه وره
  

Saturday, June 30, 2012

ماندن خصلت ریشه داران است در مسیر تندباد.

گرچه آدمی نیستم که اتفاقات غیرمنتظره رو در مسایل جدی زندگی دوست داشته باشم ولی گاهی دستمایه بازیهای پر پیچ و خم خوش آیند زندگی شدن زیباست.
امروز یک آشنای قدیمی رو بعد از 20 سال دیدم . دست روزگار ما رو گردوند و گردوند تا دوباره به یک شهر یه گوشه دیگه دنیا رسوند.
بیست سال پیش هر دو ابتدای راه زندگی بودیم. هر کدوم مسیرهای کاملا متفاوتی انتخاب کردیم ولی جالبه که در نیمه راه زندگی به یک جا ختم شدیم.
اینجاو این ور کره خاکی . جایی نزدیک به ته دنیا. هنوزم "س" رو با همون تشدید خاص میگفت با صدایی بین "ش" و "س" .
در مسیر زندگی با خیلی ها دوست میشیم ولی شیرینی یادآوری خاطرات قدیمی با کسایی که قسمتی از اون خاطرات هستن حال و هوای دیگه ای داره. اینکه کسی شخصا اینور دنیا پدر مادر آدمو بشناسه و راجع بهشون صحبت کنه. از خاطرات دو سالگی برادرت حرف بزنه. از تعصب مادرت روی شهر زادگاهش و لهجه اش بگه ، حس ریشه داشتن رو در وجود ادم زنده میکنه. .
شنیدن داستان موفقیتش که همش رو مدیون اراده و جوهر خودشه. اینکه دو ماهه تونسته خودش رو توی محیط جدید جا بندازه و کار پیدا کنه. دیدنش در کنار خانواده صمیمی و کوچکش. آرزوهای بزرگش و اراده  و جسارت رسیدن به اون آرزوها . دیدن شادیهای آدمهای خوب و زنده کردن خاطرات خوب گذشته گرمای مطبوعی در پس ذهن آدم ایجاد میکنه.
---------------------------------------------------------------------------------------------------

در غربت مشکلات پیش پا افتاده از زور بی کسی گاهی چنان کوه احد قد علم میکنن و شاخ و شانه میکشن و بی کسی ات رو به رحت میکشن که عرصه به ادم تنگ میشه.
دو هفته ای بود که از این دست مشکلی داشتم که هیچ جوره نمیتونستم حلش کنم. کسانی هم که این مشکل بهشون مربوط میشد از حمار هیچی کم نداشتن. تا اینکه روز جمعه کاسه صبرم لبریز شد و دعوای مفصلی با این آدما راه انداختم. از اینکه تصمیماتی میگیرن بدون اینکه شرایط کسی بجز خودشون رو در نظر بگیرن. و اخر سر پس از عربده های متوالی گوشی رو قطع کردم و های های مث ابر بهار آبغوره گرفتم. مث بچه های 6 ساله مستاصل که سر امتحان دیکته نوک مدادشون میشکنه و مداد تراش همراهشون نیست
بقیه روز جمعه هم چندان بهتر نبود . عصری که رسیدم خونه دیدم یک بسته پستی دم دره با دست خط یک دوست آسمانی. بازش که کردم دیدم یک جعبه از شیرینی برونی دستپختش رو برام پست کرده که من خیلی دوست دارم. برام نوشته بود که یه لیوان چایی برای خودم درست کنم و بشینم اینا رو با چایی داغ بخورم . 
نیم ساعت بعدش سر و کله یه دوست دیگه ام پدا شد و گفت که پیغامش رو روی تلفن خونه گرفتم یا نه. گفتم نه تازه رسیدم خونه.
دوستم بدون اینکه بدونه من چقدر مستاصل شدم برام مسیج گذاشته بود که میتونه برای این یک هفته بهم کمک کنه.  
بغلش کردم و گفتم حتی نمیتونی تصورش رو هم بکنی که چقدر به این کمکت نیاز داشتم .
---------------------------------------------------------------------------------------------------
ممکنه شما خوانندگان گرامی از این متنهای اشباع از خوبی های زیادی چندشتون بشه و فکر کنید که زیادی آدم خوش بینی هستم. با دروغ میکم. و یا خر مذهبم که فکر میکنم یه خدایی اون بالاست که تا من مستاصل میشم برامون معجزه نازل میکنه. 
ولی واقعیتش اینه که من اصلا آدم مذهبیی نیستم. من بجز انسانیت آدما به هیچ مذهب دیگه ای اعتقاد ندارم. معجزه رو هم باور ندارم. ولی به قدرت نوع دوستی آدما و بهشتی که میشه با این اعتقاد ساخت عمیقا معتقدم.
بخاطر همین هم هست که بخاطر و به یاد آدمهای موثری از این دست، خطی مینویسم از اینکه چقدر وجودشون دنیای من رو رنگی تر میکنه.

Tuesday, June 19, 2012

اشکها ، لبخندها ، دروغها و توهمها

 دخترک در حین دیدن آهنگ فیلم "اشکها و لبخندها" : مامان اینا مسیحی هستن نه؟
من: آره . ولی تو از کجا فهمیدی؟
دخترک: چون مسیحیا آهنگ دوست دارن. مسلمونا میگن جایی که آهنگ باشه شیطان هست. مامان این حرفا الکیه. مگه نه؟
من: عزیزم حتی پرنده ها هم آواز خوندن رو دوست دارن و به زبان خودشون آواز میخونن چه برسه آدما که میتونن حرف بزنن. مگه شیطان بیکاره بیاد تو همه کار آدما دخالت کنه.
به نظردخترم قانع شده و دوباره با صدای بلند شروع به خوندن بقیه اهنگ میکنهو در ذهن بچگانه اش از اینکه هنوز میتونه از موسیقی لذت ببره احساس شادی میکنه. : 
Do : a deer, a female deer
RE: a drop of golden sun
Me: a name I call myself, ...... 
ولی در ذهن من معمای عجیبی شکل گرفته.  تصویر اسلام در این ذهن کودکانه در جامعه ای شکل گرفته که کمترین تعصب مثبت یا منفی نسبت به ادیان وجود داره. در بین کسایی شکل گرفته که بخاطر محیط متعادل و میزان بالای بهداشت روانی ، متعادلترین دینداران اون دین هستند چون جامعه جایی برای افراط وتفریط دینی قائل نشده و ناچارن همه مجبورن رو خط تعادل حرکت کنند.
و تصویری که از ادیان داره متعادلترین نوع ادیانه. ولی با همه این اوصاف چیزی که از مسلمانی یاد گرفته وجود پر رنگ و قاطع شیطان در زندگی روزمره و منع شادی و لذت به عنوان منابع گناه و وجود خدا به عنوان جلاد حی و حاضر بر همه لحظه های زندگی بشره و نه به عنوان منبعی حمایت کننده.
فیلم تموم شده ولی من هنوزدارم به این فکر میکنم که براستی اسلام چه چیزی برتر ازادیان دیگه به دنیا میتونه عرضه کنه؟ این سوال از دریچه دید کسایی که به هیچ دینی اعتقاد ندارن آسونه ولی برای کسانی که معتقد به اسلام هستن به نظرم جای بازنگری داره که ما عملا چه چیزی بهتر از بقیه به محیط اطرافمون عرضه میکنیم که ادعای برتری داریم؟   
  

Thursday, May 31, 2012

ترسهای کودکی

چند روز پیش یه مگس گنده اومد تو خونه و دخترم با دیدنش شروع کرد جیغ کشیدن . هر چی هم که من به روش جهان اولی براش توضیح دادم که مگس ترس نداره و کاری به آدم نمیکنه و مدتی طول میکشه تا حشره کش بکشدتش افاقه نکرد و همچنان به حرکات آفتاب بالانس و جیغ کشیدن ادامه داد تا اینکه حوصله من سر اومد و عصبانی شدم.
پرسید: مامان شما هم به سن من بودین از مگس گنده میترسیدین؟
گفتم: میدونی من به سن تو بودم از چی میترسیدم؟ هواپیماهای گنده پر از موشک میومدن بالای سر ما و بمب خالی میکردن رو خونه ها که همه رو بکشن. اینا چیزهایی بود که من ازش میترسیدم.
دخترک کمی فکر کرد ولی منطق کودکانه اش جواب نداد. پرسید: جدی میخواستن بکشنتون؟ آخه چرا؟
یاد پدر بزرگم افتادم که هر وقت زمان جنگ عرصه بهمون تنگ میشد میگفت :"برید خدا رو شکر کنید که گرسنه نیستیم. زمان جنگ جهانی حتی غذا هم نداشتیم که بخوریم"
احساس کردم حرفهای من برای دخترکم به همون اندازه نامانوسه که حرفهای پدر بزرگ برای ما.
و کودکم چه میداند که گوشه دیگری از دنیا کودکان حوله فوج فوج به خاک میافتند و من چه میفهمم غم مادری را که پیکر بی جان طفلش را در آغوش میکشد.

Friday, May 25, 2012

چهارده کیک یزدی

روز پنجشنبه اینجا روز صبحانه بزرگ بود. این روز محلهای کار یا گروههای اجتماعی یک صبحانه مفصل ترتیب میدن و همه سود حاصل از اون به حساب بیماران سرطانی واریز میشه.
محل کار ما هم از این فیض بی بهره نبود. هر کسی یا کیکی درست میکرد و یا از کیکهای بقیه میخرید. من هم کیک  مافین (یزدی خودمون) با طمع . خرما و قهوه درست کردم

چهارتا ازشون رو اول صبحی دادم به همسایه دیوار به دیوارمون که تازه از مسافرت برگشته و من هنوز فرصت نکرده بودم بهش سلام و رسیدن به خیر بگم. اومد دم در در حالیکه هنوز با رب دو شامبر بود گفت وای چه عالی الان میرم واسه صبحانه با چایی داغ میخورمش.
 راننده اتوبوس سرویس چند وقت پیش که سر صبح یکی از مافینهای دست پختم رو بهش داده بودم کلی خوشحال شده بود و ازم خواسته بود که اگه برای مراسم خیریه ای چیزی کیک میپزم حتما اونو هم در نظر بگیرم. اون روز که بهش گفتم میخوام کیک بپزم اگه دوست داره بگه چند تا براش بپزم کلی خوشحال شد . مثل بچه ها ذوق کرد و گفت مرسی که به یاد من بودی. قلب منو با این مهربونیت به دست آوردی. حتی به دخترش زنگ زده بود و جریان کیکها رو گفته بود. گفت چقدر باید بابتش بدم؟ گفتم : هر چقدر که خواستی. من همشو بابت کمک میدم به انجمن سرطانیها. دیروز صبح یک 10 دلاری و یک بسته شکلات اورد.
10 دلاری رو که پیشاپیش دادم به خانمی که مسول این برنامه بود تو شرکتمون گفت وای چه عالی هنوز هیچی نشده چند نفر کمک کردن. هر کسی بابت حضور در مراسم صبحانه 3 دلار پرداخت کرد . و بعدش هم هر کی چند تا کیک و شیرینی خرید.
یک کیک بزرگ شکلات و آلبالو که از طرف قنادی نزدیک کارمون هدیه شده بود که براش بلیط فروختن و قرعه کشی شد.
قرعه کشی به اسم یکی از خانمهای همکار درامد و اونهم کیک رو هدیه کرد و به مزایده گذاشت و پولشو هدیه کرد به این برنامه.
آقایی که مزایده رو برد و کیک رو برنده شد هم بعد از اینکه پول کیک رو به صندوق کمکها پرداخت کرد امروز صبح یه ایمیل به همه فرستاد که کیک توی یخچال آشپزخونه است. همه بیاین و یه تیکه ازش شریک بشین.
دیروز بقیه کیک یزدی ها رو که مونده بود با خودم آوردم و سر راه به مهد کودک جوجه بردمشون. تعدادش دقیقا به تعداد مربی های مهد بود و اونها هم از اینکه چایی بعد از ظهرشون رو با کیک تازه میخورن کلی خوشحال شدن.   
وقتی رسیدم خونه همسایه مون از خونه اومد بیرون و گفت: مرسی کیکها چقدر عالی بود. دو تاش رو بردم سرکار دادم به شوهرم و اونهم کلی لذت برد.
همینطور که داشتم کلید رو توی قفل میچرخوندم به کیک یزدیهایی فکر میکردم که دل چهارده نفر رو شاد کرده بود. به کیک آلبالویی که سه برابر قیمتش پول برای خیریه جمع شد. به 750 دلاری که بچه های شرکت امروز جمع کرده بودند. به یک دنیا همدلی که به واسطه چند تا کیک و شیرینی بوجود اومده بود. به مردمی که چه ساده شاد میشن و چه عمیق تشکر میکنن.
این مردم و این  سادگی و بلند نظریشون رو دوست دارم. از ته قلب و به همین سادگی
 بیخود نیست که عیسی تونست بین این قوم پنج قرص نان و پنج ماهی رو تقسیم کنه طوریکه یه همه برسه. 
.

Monday, May 21, 2012

روز میلاد

فردا من متولد میشوم. سالگرد هبوط ملکوتی من در این دنیای فانی.
خداییش دم حوا گرم که سیب و خورد و ما رو از زندگی سراسر شهوت و لذت بهشت نجات داد.  زندگی تو این دنیا قشنگه با همه سختیاش. نمیدونم اگر در شرایطی به دنیا میومدم که هیچ کدوم از قابلیتهام اجازه رشد نداشت باز هم همین رو میگفتم یا نه.
مثلا اگر تو یه خانواده سوپر سنتی در عربستان به دنیا اومده بودم و 17 سالگی شوهرم داده بودن.
یا اگه تو قبایل رواندا متولد میشدم و طعمه تجاوزهای وحشیانه قبایل دیگه بودم.
گرچه جاده زندگی من جاده همواری نبوده ولی همیشه راهی برای کشف قابلیتهای وجودیم باز بوده و من هم تا جایی که تونستم به رشدشون کمک کردم ولی همیشه یه راهی بوده. اگر به عنوان یک زن جایی برای ابراز وجود نداشتم امروز چطوری به دنیا نگاه میکردم؟ آسمون دنیام چه رنگی بود؟
باید از مادرم ممنون باشم. نه بخاطر اینکه منو به دنیا آورده که هر زنی بخاطر فیزیک بدنی میتونه انسانی رو تولید کنه.
بلکه بخاطر اینکه در تمام زندگی من مثل رب النوع استقامت و شهامت در دنیای من جلوه گری کرده. در تمام لحظه های زندگیم بهم نشون داده که چطوری میشه یک زن بود. چطوری میشه در آن واحد هم مادر بود و هم همسر  و هم دوست و هم ورزشکار و هم معلم و هم دانشجو  و هم کدبانو و در کنار همه اینا آرزوهات رو از یادت نبری و توی غنچه عقدت به دست فراموشی نسپاریشون.
به من یاد داد کار بزرگیست زن بودن. انسان بودن.
به کجا رسیدن هدف نیست. هدف چطور رفتن است. 
باید ازش ممنون باشم که پای آرزوهای منو نشکست . بال بلندپروازی هام رو بخاطر آرزوهای خودش کوتاه نکرد . بهم شهامت تصمیم گیری یاد داد. شهامت تجربه کردن و ریسک کردن. شهامت شکست خوردن و ایستادن
شهامت شاد بودن. پیروز شدن شهامت نمیخواد. همه ما وقتی برنده هستیم استوار و شادیم ولی واقعیت زندگی اینه که همیشه رو قله پیروزی نیستیم. گاهی با سلطان سر از اون قله سقوط میکنیم.   
شهامت شاد بودن. شهامت شاد بودن. شاد بودن جرات میطلبد و من جرات لبخند زدن به دنیا را از او اموختم.

Friday, May 18, 2012

جور دیگر باید دید


یه دوست داشتم که دو سال پیش به طرز ناگهانی از دستش دادم. اگه هنوز زنده بود به تازگی 40 ساله شده بود. آدم جالبی بود ولی نه از اون آدما که جار بزنه که بیاین منو کشف کنید.
عکسهای خیلی قشنگی میگرفت. یه آلبوم تو فیس بوک از عکسهایی که گرفته بود داشت به اسم "دنیا از دریچه دوربین من" .کلا زیبایی شناسیش متفاوت بود. اون موقعها که هنوز فیس بوک نبود و اورکات تک سوار میدان بود با همدیگه از طریق یکی از دوستام دوست شده بودیم. همیشه کلی راجع به فیلمهای جدید و نقد و بررسیش حرف واسه گفتن داشتیم و هر فیلمی میدید واسه من هم یه کپیش رو میگرفت که رفتم ایران بهم بده. تا اینکه در سفر 3 سال پیشم برنامه ای هم برای سفر 48 ساعته به اهواز پیش اومد که باهاش قرار گذاشتم که حتما رسیدم تماس بگیرم و ببینمش . اون دو روز کذایی هر چی موبایلش رو گرفتم جواب نداد و نتونستم که ببینمش .وقتی برگشتم تهران باهام تماس گرفت. گفت بیمارستان بوده. من داستان رو به شوخی گرفتم که پیر شدی و چل شدیو ترسیدی منو ببینی ایست قلبی کنی یا مجبور بشی واسمون قلیه ماهی بپزی. هیچوقت نپرسیدم دلیل بستری شدنش چی بود. پیش خودم فکر کردم که اینجور چیزا دنیای خصوصی آدماس و بهتره کنجکاوی نکنم . اون هم شاید منتظر بود که من بیشتر سوال کنم. چهار ماه بعد دوست مشترکمون در یک روز آفتابی آپریل تماس گرفت و گفت صفحه رضا تو فیس بوک پر از پیامهای تسلیته. یادمه اون روز اینقدر گریه کردم که خودم هم باورم نمیشد بتونم برای دوستی که هیچوقت ندیدمش اینقدر گریه کنم. رضا ایست قلبی کرده بود! .
امروز یکی از دوستاش روی کامنت من روی این آلبومش لایک زد و باعث شد من برم دوباره آلبومش ببینم و کلی یادش کنم. عکس بالا رو از روی این البوم برداشتم. تنها یه چشم زیبا بین میتونه از پشت یک گاز پیکنیکی زنگ زده و قوری سوخته کنار دیوار سایه دو تا قلب پیدا کنه.
هیچوقت نفهمیدم که به سر رضا چه اومد و چرا بستری شد همونطوری که ندونستم فیلمهایی که برام کنار گذاشته بود چی شدن. ولی واقعیت اینه که یاد گرفتم که به آدما از دریچه های تازه نگاه کنم.  آدما صندقچه های در بسته ای هستن منتظر کشف شدن. زیباییهای زیادی برای کشف شدن دارن که تنها وقتی چشمتو به زیبایی شناسی عادت داده باشی میتونی پیداشون کنی. دقیقا مث این عکس رضا و پیدا کردن سایه دو تا قلب پشت یک تصویر روزمره کثیف کنار خیابون. صاحب چشمهای معمولی هیچوقت نمیتونه زیبایی رو در بومهای روزانه زندگی تشخیص بده. 
 از کنار هم ساده نگذریم. هر کدوممون برای رنگ زدن به دنیای همدیگه دنیایی هستیم. بوم نقاشی اطرافیانمون رو با چه رنگی داریم هاشور میزنیم؟ .

عکس: از رضا رحمانی