Monday, August 30, 2010

"کریسمس مبارک"




۲۴ دسامبر ۱۹۱۴.ارتشهای آلمان بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند. شب کریسمس جنگ را تعطیل میکنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند. در ارتش آلمان یکی از سربازان که سابقهء خواندن در اپرا را نیز دارد شروع به خواندن ترانه کریسمس مبارک میکند.صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر میشنوند و با پرچمهای سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و بسوی ارتش آلمان میروند.آنشب سربازان ۳ ارتش در کنار هم شام میخورند و کریسمس را جشن میگیرند ولی هر ۳ فرمانده توافق میکنند که از روز بعد صلح شکسته شود و جنگ را از سر بگیرند!

صبح روز بعد دست و دل سربازان برای جنگ نمیرفت.شب قبل آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت خاکریز برای هم دست تکان میدادند!چند ساعت که گذشت باز هم پرچمهای سفید بالا رفت و پس از گفتگوی ۳ نماینده ارتشها تصمیم بر این گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند.آنها آنقدر با هم رفیق میشوند که با هم عکس میگیرند و حتی آدرس خانه های خود را به همدیگر میدهند تا بعد از جنگ به کشور های هم سفر کنند!کار به جایی میرسد که این ۳ ارتش به هم پناه میدهند و ...
تنها چیزی که باعث میشود تا قضیه لو برود متن نامه هایی بود که سربازان برای خانواده هایشان فرستاده بودند و به آنها اطمینان داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست!

سالها بعد کریس دی برگ متن یکی از این نامه های سربازان را در یک حراجی به قیمت ۱۵هزار یورو میخرد .پل مک کارتنی هم در ویدئوی یکی از کارهایش به این اتفاق ادای احترام کرده و سال ۲۰۰۵ هم کریستین کاریون با استناد به مدارک این اتفاق فیلمی بنام "کریسمس مبارک"میسازد که اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت و حتی در جشنواره فیلم فجر نیز به نمایش درآمد.


--
ای کاش پرده مي فهميد تا زمانيکه پنجره باز است، فرصت رقصيدن دارد

Wednesday, August 11, 2010

آخرین روز انتظار


صبح که چشمم رو باز میکنم زمزمه میکنم امروز آخرین روز انتظاره .آخرین روز...
روز اول ماه رمضون مصادف شده با آخرین روز انتظار. فردا آبستن تغییره.
میام پای کامپیوتر و ربنای شجریان و اذان موذن زاده رو دانلود میکنم و گوششون میدم.
نمیدونم قدرت خاطراته که به تلفیق این دو دعا قدرت آسمانی میده یا معنی دعاست و یا صدای آسمانی شجریان و موذن زاده است.
اون زمانها که روزه میگرفتم فقط به عشق لحظه افطار و شنیدن این دعا در پای سفره افطاری روزه میگرفتم.

مادرم تعریف میکنه زمانی که برای به دنیا آوردن من به بیمارستان میرفته و ترس وجودش رو میلرزونده شنیدن صدای اذان ظهر با صدای موذن زاده که از گلدسته مسجد بلند شده بهش آرامش داده. شاید از همون لحظه این صدا با روح من عجین شده. یک لحظه روحانی در یک بازه کوچک زمانی بعد زمان رو شکافته و در طول تاریخ زندگی من منبسط شده.

فردا آبستن تغییره. دلواپس تغییرم برای همین کلیپ اذان رو دوباره و دوباره میذارم.
میتونم حس کنم که اگه جای کسانی باشم که ظهور منجی رو تجربه میکنن چرا خواهند هراسید.
هراس از اتفاقی که کنترلی روش نداری. از شرایطی که چگونگیش معلوم نیست.
تغییری که قوانینش با استانداردهای موجود همخوانی ندارن. همه این ندانسته ها نگران کننده و هراس انگیزه ولی در عین حال هیجان انگیز.
فردا روز آخریست که کالبدم رو برای خلق معجزه خلقت به عاریت میدم. فردا تجربه خالق بودن به پایان میرسه.
فردا روز دیدار کسی است که ماهها بدون دیدارهم سر کردیم و در سکوت همدیگه رو شناختیم و با هم خو گرفتیم.
فردا روز دیگریست....

Thursday, July 29, 2010

کودکان سرزمین ما

توی این 1-2 روزه خیلی ها این ویدئو رو توی پروفایل فیس بوکشون آپ لود کردن.
یه نگاهی بهش بندازین:
به این میگن خواهر شوهر
شما چطور در موردش فکر میکنید؟
من بعدا نظرم رو میگم

یک عکس دیگه هم بدستم رسید که در نوع خودش بینظیره. مشتی از خروار ارزشهای اجتماعی در جامعه با فرهنگ ماست.

Tuesday, July 27, 2010

کجای این دنیا ایستادیم؟

متن زیر با یک ایمیل به دستم رسید. ممکنه که شما هم دریافتش کرده باشین ولی یه بار دیگه از دریچه دیگه نگاهش کنید. 6درصد مردم به خودشون تو دنیا حق میدن که از همه امکانات 94 درصد بقیه استفاده کنند و یه آب هم روش نوش جان کنند .70 درصد بیسوادن و80 درصد بدبختن.50 درصد دچار سوء تغذیه اند.

بر عکس این ایمیل من نمیگم برید خدا رو شکرکنید به اون 8 درصد خوشبختا تعلق دارین که کامپیوتر دارین و سواد دارین و غذایی واسه خوردن.

باید بگم که ما 8 درصد باید از خودمون خجالت بکشیم که اینقدر از دنیایی که توش زندگی میکنیم غافلیم. که چقدر دنیای مزخرفی ساختیم. دلمون خوشه که مثل سگ کار میکنیم و پول جمع میکنیم تا ماشین ال و خونه بل رو بخریم. حق خودمون هم میدونیم که صاحب اینهمه نعمت باشیم و وقتی هم که ناخونمون میشکنه کلی داد و بیداد راه بندازیم و از جبر زمانه بنالیم. بعدش هم ادای آدمای روشنفکر رو در میاریم که انگار تو این دنیا از غم نان هیچی نمیفهمن و 4 تا کلمه قلمبه سلمبه بار همدیگه میکنیم که بگیم زیاد کتاب خوندیم. راستی اگه ما در خاکی که روی نفت شناوره به دنیا نیومده بودیم باز هم میتونستیم بگیم که این نعمتها نتیجه زحمات شبانه روز و جانفرسای ماست؟

منکه حالم از این آمار بد شد شما رو نمیدونم. از دست هر چی فلسفه و دین و اعتقاد و فرهنگ هم حالت قصیان بهم دست داد چون اگه طبق ادعاشون قدرت اینو داشتن که دنیایی بهتر بسازن باید تا حالا اوضاعمون بهتر از اینا بود.

در آمد
مردم صاحب 59 ٪ از تمام ثروت جهان هستند و همگى آن‌ها نيز آمريکايى هستند.


شرايط زندگى
80 ٪ در شرايط بدى زندگى می‌کنند


تحصيلات
70 ٪ بی‌سواد و کم‌سواد (تحصيل نکرده)

1 ٪ (تنها ١ ٪) با تحصيلات دانشگاهى


تغذيه
٥٠ ٪ دچار سوء تغذيه


زاد و ولد
١ ٪ در حال مرگ

٢ ٪ در حال متولد شدن


کامپيوتر
١ ٪ داراى کامپيوتر


وقتى از اين منظر به دنيا نگاه کنيد در می‌يابيد که ما واقعاً به همبستگى، درک متقابل، شکيبائى و آموزش، نياز جدّى داريم.

همچنين بد نيست به نکته‌هاى زير هم توجه کنيد:

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستيد، قدر سلامتى خود را بدانيد زيرا يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نخواهند بود.

اگر تاکنون از آسيب‌هاى جنگ،
تنهايى در سلول زندان، عذاب شکنجه،

يا گرسنگى در امان بوده‌ايد،

وضعيت شما از وضعيت ٥٠٠ ميليون نفر در دنيا بهتر است.

اگر می‌توانيد بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، وارد محل عبادات خود مانند مسجد يا کليسا شويد، وضع شما از ٣ ميليون نفر در دنيا بهتر است.

اگر در يخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،

اگر کفش و لباس داريد،

اگر تختخواب و سرپناهى داريد،

در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد.

اگر در بانکى حساب داريد، و اگر در جيب‌تان پول داريد،

شما به ٨٪ مردم دنيا که چنين شرايطى دارند تعلّق داريد.

Monday, July 26, 2010

به یاد "رییس" فوتبال ایران در ششمین سال سفرش


تقدیم به احمد و آیدا
الان یک ماهه که این مطلب تو ذهنمه. میخواستم که برای ششمین سال نبودنش آماده اش کنم ولی ذهنم پراکنده بود.

آخرین باری که دیدمش هیچ شباهتی به همیشه نداشت. هر دو میدونستیم که این بار آخره و سلام دیگه ای در کار نیست. موقع خداحافظی دستمون رو تو دست هم گرفته بودیم. نمیتونست درست حرف بزنه و میخواست تمام حرفایی که آدما موقع آخرین خداحافظی بهم میزنند رو در آخرین مصاحفه و روبوسی بگنجونه.
تمام نیروم رو جمع کرده بودم که اشکم سرازیر نشه. نمیخواستم آخرین باری که همدیگه رو میبینیم خاطره تلخی واسش باقی بذارم.
یاد حیاط زیبای خونش افتادم که بجای دیوار حصاری از یاس امین الدوله بود و فصل بهار تلفیق عطر گلهای یاس و چای و کیکهای دست پخت میترا جون با صدای بر زدن ورق و کل کل کردن سر اینکه کی برنده است همه و همه آدم رو به رویای شیرین خوشبختی فرو میبرد.
فرازهای زندگیش چیزهایی بود که همه دیده بودن وبا همین افتخارات هم میشناختنش و شاید همه بخاطر همین فرازها بهش رییس میگفتن. ولی وقتی احترام یک نفر برات بیشتر میشه که صبر و مقاومت و درایتش رو در فرود زندگی اش دیده باشی.
برای من رییس بودنش بخاطر تسلط به زندگی درشرایطی بود که دنیا بهش پشت کرده بود.
به یاد حرف یک دوست افتادم که میگفت:
خوشبخت ترین آدمها کسانی هستند که برای نبودشون اشک بریزی ،برای رفتنشون حسرت بخوری ولی در عین حال همیشه با لبخند یادشون کنی

Saturday, July 24, 2010

آژیر قرمز



ما بچه های ایران، جنگیم تا رهایی

ترسی به دل نداریم از رنج و بی غذایی


فریادمان بلند است نهضت ادامه دارد

حتی اگرشب و روز بر ما گلوله بارد

اینجا گوشش کنید:

http://www.zshare.net/audio/13918159a4d94f6d/

یادتون میاد این سرود رو روزی چند بار تو مدرسه میخوندیم میشنیدیم؟ اصلا یه جورایی باهاش بزرگ شدیم شکل گرفتیم قد کشیدیم. این آواها جزئی از هوایی بود که هر روز توش نفس میکشیدیم.

" شنوندگان محترم توجه فرمایید توجه فرمایید. آژیری را که هم اکنون میشنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد. محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید. ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ"

فقط خدا میدونه که چند بار با دست و پای یخ کرده از ترس و دلهای لرزان با این صدا دویدیم. الان که این آهنگ رو توی یکی از وبلاگها میشنیدم تمام اون خاطرات نبش قبر شدن.

و این بود که ما بچه های ایران رفته رفته بزرگ شدیم در حالیکه یاد گرفتیم باید برای هر حقمون بجنگیم بدون اینکه ترس به دل داشته باشیم و آموختیم که تا فریادمون رو بلند نکنیم کسی حرفمون رو نمیشنوه.

یاد گرفتیم نسبت به حقمون حساس باشیم. چون جایی قراره زندگی کنیم که کسی حقمون رو محترم نمیدونه.

پیام رو دریافت کرده بودیم جزیی از بازدمی شده بود که به محیط پس میدادیم.

بعد گذشتن 20-25 سال از اون زمان و زندگی کولی وار فرسنگها دور از اون گربه خاکی هنوز هم این خوی جنگجویی رو حفظ کردیم. با وجود زندگی در محیطی که نیاز به فریاد نداری هنوز هم هر کجا که اخساس میکنی که حقتو میخوان بخورن تبدیل به یک گربه خشمناک میشی و پنجولات رو نشون میدی و همه تعجب میکنن که تو چرا بهو بیمقدمه اینقدر جوش میاری.

ولی هیچکدومشون نه این سرود رو شنیدن و نه هروله با آوای مرگبار آژیر قرمز رو تجربه کردن که بدونن چرا......


Thursday, July 22, 2010

وصیت نامه' ابوالقاسم حالت


طنز نويس معروف مجله هاي توفيق و گل آقا با تخلص' خروس لاري'

بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوی را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد

ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز
درجواني ريه او شده بيمار دهيد

جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
کمرم را به فلان مردک زن باز دهید

چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش
لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهید!